English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
full spinner حرکت گوی بولینگ با حالت فرفره
Other Matches
off spinner توپ چرخشی
spinner دستگاه ریسندگی جهت تهیه نخ
spinner شخص ریسنده
spinner نوعی طعمه ماهیگیری چرخان
spinner قاشقک
spinner عنکبوتی که تار می تند کارگر یاماشین نخ ریسی
spinner نختاب تابنده
spinner نخ ریس
spinner ریسنده
spinner پوشش ایرودینامیکی روی توپی ملخ
money spinner کارتنه کوچک که انرا نشانه خوشبختی و وسیله پیدا شدن پول میدانند
cotton spinner صاحب کارخانه نخ ریسی
salad spinner سالادخردکن
web spinner جانوری که تارمی تند
web spinner عنکبوت
cotton spinner نخ ریس
semi spinner پرتاب دورانی گوی بولینگ
spinner play حمله یک نفره با دریافت توپ و چرخیدن یک دایره کامل
full and by پرونیمهپر
full چرخیدن ژیمناست
full چرخش با پشتک کامل
full تماس کامل قسمت مخصوص ضربه زدن چوب گلف با گوی
full تمام قدرت
full تمام تکمیل
full up پر- مملو - لبریز
full سیر
full پر
full ابوینی
full انجام جستجوی چیزی در یک متن در فایل یا پایگاه داده ها و نه در یک فضایی از ملاب
full مدار تفریق دودویی که اختلاف دو ورودی را تولید میکند و یک رقم نقلی ورودی می پذیرد و در صورت لزوم رقم ثقلی خروجی تولید میکند
to the full کاملا
to the full به منتهادرجه
full کامل یا شامل همه چیز
full که از همه صفحه موجود استفاده میکند. درون یک پنجره نشان داده نمیشود
full مدار جمع دودویی که می توان مجموع دو ورودی را حساب کند و عدد نقلی ورودی را می پذیرد و در صورت لزوم رقم نقلی خروجی تولید میکند
full کد فایل در آن ذخیره شده است
full پر کردن درون چیزی تا حد امکان
full شرح محل یک دایرکتوری
full صفحه نمایش بزرگ VDU که یک صفحه متن کامل را نمایش میدهد
full کامپیوتر همراه با کارت مخصوصی که به قدری سریع است که تصاویر ویدیویی متحرک را می گیرد و نمایش میدهد.
full پرکردن پرشدن
full سیری
to the full <idiom> خیلی زیاد ،به طور کامل
full and down ناو پر بار و سنگین
in full تمام وکمال
in full کاملا
full فول اکنده
full well خوب خوب
full well بسیارخوب
full ارسال داده روی کانال در دو جهت
I'm full. من سیر شدم [هستم] . [اصطلاح روزمره]
full انباشته
full پر لبریز
full پری
full بالغ رسیده
full کامل
full تمام
full مملو
full timer بچهای که درهمه ساعات اموزشگاه دراموزشگاه میما
full sail تبار مجهز
full sail بابادبانهای گسترده
full time پیوسته کاری تمام وقت
full time تمام روز
full time زمان اشتغال بکار
full timer شاگردتمام روز
full tilt بسرعت
full to repletion پر
full time پیوسته کار
full tilt باسرعت زیاد
full section برش کامل
full scale اندازه طبیعی
full speed سرعت کامل
full speed حداکثر سرعت
full step یک قدم کامل
full scale باندازه کامل بمقیاس کامل
full step گام کامل
full subtractor تمام کاهشگر
full scale تمام عیار
full summer عین تابستان
full summer چله تابستان
full screen تمام صفحه
full rubber حرکت هریک از این سطوح تااخرین حد ممکن
full of life پر جمعیت
full of life سر زنده
full of life باروح
full mouthed پرصدا
full mouthed تمام دندان
full moon ماه شب چهاردهم
full moon ایبک
come full circle <idiom> کاملا برعکس
full moon ماه پر
full moon بدر
full moon ماه شب چهارده
full moon قرص کامل ماه
full of resource کاردان
full of resource باتدبیر زرنگ
full of years سالخورده
full production تولید در حداکثرفرفیت
full production تولید کامل
full powers اختیارات تام
full power اختیاری است که دولتی به نماینده خود به طور موقتی میدهد تا درمورد بخصوصی مذاکره و اخذتصمیم کند
full power اختیارات تام
full mouthed دارای شماره کامل دندان
full point نقطه پایان جمله
full pitch پرتاب به سوی میله بدون تماس با زمین
full pitch گام پر
full pelt با شتاب هرچه بیشتر سراسیمه
full pay مواجب تمام
full pay حقوق تمام
full orbed پر
full orbed تمام روشن
full mobilization تحرک کامل بحرکت دراوردن کامل
have one's hand full کار مهمتر داشتن [دستم یا دستش بند است]
full-suspension <adj.> کاملا معلق
Full tank, please. لطفا باک را پر کنید.
I want full insurance. من با بیمه کامل میخواهم.
for full board برای تختخواب و تمام وعده های غذا
for full board برای تمام پانسیون
full of beans <idiom> پرانرژی
She is far too conceited. She is full of herself . گوئی از دماغ فیل افتاده ( پر افاده وازخود راضی )
To have full powers. اختیارات کامل داشتن
full-throated صدا یا فریاد بسیار بلند
full-page تمام صفحه
full beam نور بالا [در خودرو]
full blast <adv.> در حداکثر قدرت یا شدت
to its full extent <adv.> کاملا
to be at full stretch تا اندازه امکان پذیر کشیده شده بودن
at full blast <adv.> در حداکثر قدرت یا شدت
full marks پاسخدرستبهتمام سوالات
full board هتلیکهدرآنهمهوعدههایغذائیسرومیشود
they are in full retreat سخت عقب نشینی می کنند
full word کلمه کامل
full word تمام کلمه
full wave تمام موج
full view نمای روبرو
full view نمای تمام رخ
full tracked تمام زنجیر
full tracked تمام شنی
full tracked خودرو تمام شنی
full track تمام شنی خودرو تمام شنی
full track شنی دار کامل
full toss پرتاب به سوی میله بدون تماس با زمین
full to repletion انباشته
in full fig درلباس تمام
in full fig اماده
the full of the moon بدر
the full of the moon ماه تمام
to its full extent <adv.> بکلی
payment in full پرداخت کامل
full deployment تبدیلستونبهصفکامل
payment in full پرداخت تمام
of full blood تنی
life full روح بخش
life full سر زنده
life full باروح
in full fig اراسته
in full fig مجهز
full to repletion پرپر
full mobilization بسیج کامل
full blown تمام شکفته
full size بخ مقیاس یک به یک
full age سن تکلیف
full age سن رشد
full adder افزاریشگرکامل
full adder تمام جمع کننده
full adder تمام افزایشگر
full-size اندازه طبیعی
full-size بخ مقیاس یک به یک
full ablutions sharia by pescribed bodyas whole the of غسل
full foliaged پربرگ
endorsement in full فهر نویسی کامل
full offence جرم تام
chock full لبالب مالامال
full house دست فول
full annealing بازپخت کامل
full annealing کامل گداختن
full blooded از نژاد اصیل
full blood برادر تنی
full blood برادر ابوینی
full blood از نژاداصیل
full blood نژاد خالص
full blood همخون
full-blooded پرخون
full-blooded پاک نژاد
full-length تمام قد
full back مدافع پوششی
full-scale تمام عیار
full automatic تمام اتوماتیک
full automatic تماما" خودکار
full annealing بازپخت کامل تاباندن کامل
chock full گرفته
chock full کیپ
full-back عقب ترین بازی کن
full-fledged کامل
full-backs عقب ترین بازی کن
full grown رشدکامل کرده
full fledged بالغ رسیده
full fledged تکامل یافته
full fledged کامل
full stop نقطه
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com