English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (2 milliseconds)
English Persian
ambient water ابی که در عمق معین دراطراف غواص است
Other Matches
decompression stop مکث غواص کوتاه در عمقهای معین در صعود
false attack حمله معین شمشیرباز درانتظار واکنش معین
circa دراطراف
anent دراطراف
he looked about دراطراف
circumlunar دراطراف ماه
around پیرامون دراطراف
epistyle گچ بری دراطراف در
circumfluent جاری شونده دراطراف
kick around <idiom> دراطراف دراز کشیدن
forgman غواص
ember diver غواص
ember goose غواص
diver غواص
frogmen غواص
skin-divers غواص
frogman غواص
skin diver غواص
skin-diver غواص
boulevard خیابان پهنی که دراطراف ان درخت باشد بولوارد
circulation حرکت دورانی سیال دراطراف یک جسم یا نقطه
circulations حرکت دورانی سیال دراطراف یک جسم یا نقطه
helminthology مطالعه دراطراف کرم های بیماری زاوانگلی
boulevards خیابان پهنی که دراطراف ان درخت باشد بولوارد
periodontal واقع دراطراف دندان یا دندانها ضریع دندانی
swim fin کفش غواص
scuba diver غواص با وسایل
barburetor heater جلد نصب شده دراطراف لولههای پنجه اگزوز
mouthpieces لوله هوای غواص
snorkeler غواص با ماسک و لوله
mouthguard لوله هوای غواص
mouthpiece لوله هوای غواص
lifeline طناب یارسن نجات غواص
scuba وسیله ماندن غواص در زیراب
lifelines طناب یارسن نجات غواص
loon انواع پنگوئنهای ماهیخوار و غواص
bottom time مدت ماندن غواص در زیر اب
surface line طناب وصل به غواص و قایق
scuba dive فرورفتن غواص به زیر اب باوسایل
hang off مکث کوتاه غواص در زیر اب در صعود
retention area قسمتهایی از دیسک توربین دراطراف ریشه تیغه ها که تحت نیروی زیادی قرار دارند
shallow water blackout بیهوشی غواص که نفس رازیر اب حبس کرده
buddy line طنابی که در حدود 01 متر که 2 غواص را به هم وصل میکند
nitrogen narcosis حالت مستانه غواص در عمق بیش از 031 متر
j valve سوپاپ کپسول هوای غواص که بطور خودکار بسته شود
decompression table جدول نشاندهنده زمان و محل لازم برای صعود ارام غواص
vectored attacks تک غیر مستقیم هواپیما به هدف با استفاده از هدایت یک یکان زمینی مستقر دراطراف هدف
teleran system نوعی سیستم ناوبری که بااستفاده از رادارهای زمینی و سیستم تلویزیونی هواپیماهای سرگردان دراطراف محوطه فرودگاه را به باند هدایت میکند
time charter اجاره وسیله نقلیه برای مدت معین اجاره کشتی برای مدت معین
weight belt کمربند با وزنه هایی برای سنگین کردن بدن غواص برای رفتن به عمق موردنظر
flmingo مرغ اتشی مرغ غواص
dive schedule جدول حداکثر زمان و عمق استخر برای شیرجه جدول نشاندهنده عمق و زمان ماندن زیر اب غواص
given معین
fixed معین
accessory معین
ledger معین
ledgers معین
certain معین
settled معین
limiting معین
specified معین
allying معین
ally معین
accessorial معین
indeterminate نا معین
adjutor معین
adjutants معین
adjutant معین
punctual معین
precise معین
determinate معین
subsidiaries معین
rubicon حد معین
regular معین
subsidiary معین
definite معین
ancillary معین
regulars معین
specific معین
auxiliary معین
auxiliaries معین
specifics معین
statically determined از نظراستاتیکی معین
span فاصله معین
spanned مدت معین
spanned فاصله معین
spanning مدت معین
spanning فاصله معین
spans مدت معین
spans فاصله معین
spaces مدت معین
at a stated time در وقت معین
space مدت معین
span مدت معین
aoristic غیر معین
the fullness of time وقت معین
assignable معین مشخص
thetical مقرر معین
allotted time وقت معین
adverb modifying a verb معین فعل
thetic مقرر معین
systematically با روش معین
destined مقصد معین
dosing اندازه معین
positive یقین معین
definitive معین کننده
insets : معین کردن
inset : معین کردن
adverb معین فعل
adverbs معین فعل
doses اندازه معین
dosed اندازه معین
dose اندازه معین
specify معین کردن
specifies معین کردن
specifying معین کردن
draw the line <idiom> معین کردن
anyone هرشخص معین
shall فعل معین
do فعل معین
designating معین کردن
defines معین کردن
specified time وقت معین
denominate معین کردن
general ledger معین عام
determinately بطور معین
periodically در فواصل معین
limit معین کردن
rose bay گل معین التجاری
linking verb فعل معین
rhomboidal شبه معین
ledger card کارت معین
figure out معین کردن
regular معین مقرر
settles معین کردن
settle معین کردن
determinate error خطای معین
part performance عقد معین
define معین کردن
auxiliary امدادی معین
defined معین کردن
designates معین کردن
specifics مخصوص معین
designate معین کردن
specific مخصوص معین
allocating معین کردن
allocates معین کردن
allocate معین کردن
on a given day در روزی معین
auxiliaries امدادی معین
defining معین کردن
regulars معین مقرر
identifier معین کننده هویت
plant out در فواصل معین کاشتن
uncaused بدون علت معین
magnetic ledger card کارت معین مغناطیسی
modal auxiliary فعل معین شرطی
law of difinte proportions قانون نسبتهای معین
open contract قرارداد غیر معین
nonsignificant غیر معین نامعلوم
pre appoint از پیش معین کردن
at home پذیرایی در ساعت معین
at a specified time در وقت معین یا معلوم
subsidiarily بطور معین یا متمم
aorist ماضی غیر معین
speciosity کیفیت معین ومشخص
circumstanced دارای یک حالت معین
statically determined از نظر ایستایی معین
to map out جز بجز معین کردن
current income درامدیک دوره معین
to plant out درفاصلههای معین کاشتن
rhomboid muscle ماهیچه چهارگوش معین
fixed cost هزینه ثابت و معین
To lay down certain conditions . شرایطی معین کردن
semidefinite matrix ماتریس نیمه معین
predeterminate از پیش معین شده
pre appoint قبلا معین کردن
statically indeterminate از نظر ایستایی نا معین
date مدت معین کردن
ratio نسبت معین وثابت
dates مدت معین کردن
patches مدت زمان معین
patch مدت زمان معین
shapeless فاقد شکل معین
times وقت معین کردن
time وقت معین کردن
overtime بیش از وقت معین
systematically ازروی یک اسلوب معین
timed وقت معین کردن
ratios نسبت معین وثابت
allot معین کردن سهم دادن
delineates ترسیم نمودن معین کردن
conation کوشش بدون هدف معین
locating جای چیزی را معین کردن
to come up to the stand بمیزان یا پایه معین رسیدن
come in پرتاب توپ به طرز معین
to locate the enemy جای دشمنی را معین کردن
decompression diving غواصی در عمق یا زمان معین
to keep an appointment سروقت معین درجایی حاضرشدن
to keep regular hours هر کاری را درساعت معین کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com