Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 242 (13 milliseconds)
English
Persian
tide
اتفاق افتادن
occur
اتفاق افتادن
occurred
اتفاق افتادن
occurring
اتفاق افتادن
occurs
اتفاق افتادن
befall
اتفاق افتادن
befallen
اتفاق افتادن
befalling
اتفاق افتادن
befalls
اتفاق افتادن
befell
اتفاق افتادن
chance
اتفاق افتادن
chanced
اتفاق افتادن
chances
اتفاق افتادن
chancing
اتفاق افتادن
betide
اتفاق افتادن
come about
اتفاق افتادن
come to pass
اتفاق افتادن
fall out
اتفاق افتادن
hap
اتفاق افتادن
to play itself out
اتفاق افتادن
to be played out
[enacted]
اتفاق افتادن
Search result with all words
give
اتفاق افتادن فدا کردن
gives
اتفاق افتادن فدا کردن
giving
اتفاق افتادن فدا کردن
fortune
اتفاق افتادن مقدرکردن
fortunes
اتفاق افتادن مقدرکردن
occur
رخ دادن یا اتفاق افتادن
occurred
رخ دادن یا اتفاق افتادن
occurring
رخ دادن یا اتفاق افتادن
occurs
رخ دادن یا اتفاق افتادن
previously
زودتر اتفاق افتادن
coincide
دریک زمان اتفاق افتادن
coincided
دریک زمان اتفاق افتادن
coincides
دریک زمان اتفاق افتادن
coinciding
دریک زمان اتفاق افتادن
happen
رخ دادن اتفاق افتادن
happened
رخ دادن اتفاق افتادن
happens
رخ دادن اتفاق افتادن
incident
ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
incidents
ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
sure thing
<idiom>
حتما اتفاق افتادن
in the wind
<idiom>
بزودی اتفاق افتادن
Other Matches
to fall on ones knees
بیرون افتادن بلابه افتادن
confederations
اتفاق
case
اتفاق
accidence
اتفاق
hap
اتفاق
cases
اتفاق
chanced
اتفاق
confederacies
اتفاق
confederacy
اتفاق
event
اتفاق
coincidence
اتفاق
coincidences
اتفاق
chances
اتفاق
chancing
اتفاق
chance
اتفاق
joinder
اتفاق
lague
اتفاق
league
اتفاق
leagues
اتفاق
occurence
اتفاق
events
اتفاق
flukes
اتفاق
togtherness
اتفاق
occurrences
اتفاق
occurrence
اتفاق
fortuity
اتفاق
accidentalism
اتفاق
accidentalness
اتفاق
confederation
اتفاق
togetherness
اتفاق
federal
اتفاق
accidents
اتفاق
fluke
اتفاق
unity
اتفاق
happening
اتفاق
accident
اتفاق
happenings
اتفاق
at random
<adv.>
برحسب اتفاق
by a unanimous
به اتفاق اراء
consensus of opinion
اتفاق اراء
occurred
<past-p.>
اتفاق افتاده
confederative
اتفاق کننده
casualist
معتقد به اتفاق
happened
<past-p.>
اتفاق افتاده
supervention
اتفاق ناگهانی
incidentally
<adv.>
برحسب اتفاق
renewal of the convention
تجدید اتفاق
act of God
اتفاق قهری
accidently
<adv.>
برحسب اتفاق
unanimously
به اتفاق اراء
fortuitism
عقیده به اتفاق
fortuitously
<adv.>
برحسب اتفاق
coincidentally
<adv.>
برحسب اتفاق
Accompanied by. Together with .
به اتفاق (همراه )
Accidentally . By chance.
بر حسب اتفاق
by chance
<adv.>
برحسب اتفاق
accidentally
<adv.>
برحسب اتفاق
by happenstance
<adv.>
برحسب اتفاق
disunion
عدم اتفاق
unison
اتحاد اتفاق
consensus
اتفاق اراء
as it happens
<adv.>
برحسب اتفاق
unanimity
اتفاق اراء
by a unanimity vote
به اتفاق اراء
by accident
<adv.>
برحسب اتفاق
by a coincidence
<adv.>
برحسب اتفاق
it happened
اتفاق افتاد
acts of God
اتفاق قهری
by hazard
<adv.>
برحسب اتفاق
as one man
به اتفاق مانند یک مرد
fortuitously
برحسب اتفاق اتفاقا
consentaneous
دارای اتفاق اراء
What a coincidence !
چه تصادف ( اتفاق )عجیبی
hold breath
منتظر یک اتفاق بودن
unanimity
اتفاق ارا هم اوازی
by chance
برحسب اتفاق یاتصادف
It never occurred again
دیگر اتفاق نیفتاد.
it is of frequent
بسیار اتفاق میافتد
way the wind blows
<idiom>
چیزی که اتفاق میافتد
it is bound to nappen
مقدراست اتفاق بیافتد
allopatric
جداگانه اتفاق افتاده
hazard
اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
commoners
آنچه اغلب اتفاق میافتد
hazarded
اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
hazarding
اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
commonest
آنچه اغلب اتفاق میافتد
hazards
اتفاق در معرض مخاطره قراردادن
immediate
آنچه یکباره اتفاق افتد
leaguer
عضو مجمع اتفاق ملل
common
آنچه اغلب اتفاق میافتد
bay
چه قبل اتفاق افتاده است
Accidents wI'll happen .
جلوی اتفاق رانتوان گرفت
accidental
آنچه تصادفی اتفاق افتاده است
Should anything happen to me, ...
<idiom>
اگر اتفاق بدی افتاد برای من ...
It took place under my very eyes.
درست جلوی چشمم اتفاق افتاد
It's Lombard Street to a China orange.
<idiom>
بطور قطع
[حتما]
اتفاق می افتد.
combinatorial explosion
موقعیتی که به هنگام حل مسئله اتفاق میافتد
interrupts
توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
cry over spilt milk
<idiom>
شکایت وناله از چیزی که بتازگی اتفاق افتاده
interrupting
توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
interrupt
توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
There's no danger of that happening again.
خطری وجود ندارد که آن دوباره اتفاق بیافته.
contingent annuity
پرداخت مقرری به علت اتفاق غیر مترقبه
concert of europe
اتفاق دولت بزرگ اروپا نسبت به مسائل سیاسی
data logging
ضبط دادههای مربوط به حوادثی که در زمانهای متوالی اتفاق می افتند
flukes
یکنوع ماهی پهن دارای دو انتهای نوک تیز اصابت اتفاق
Can count on the fingers of one hand
<idiom>
رخ دادن اتفاقی به تعداد انگشتان دست
[اتفاق نادر و به دفعات محدود]
fluke
یکنوع ماهی پهن دارای دو انتهای نوک تیز اصابت اتفاق
protocols
خلاصه مذاکرات معاهده و اتفاق نسخه اول و اصلی مقاوله نامه مقدماتی
protocol
خلاصه مذاکرات معاهده و اتفاق نسخه اول و اصلی مقاوله نامه مقدماتی
cyclic
دستیابی به اطلاع ذخیره شده که فقط در یک نقط ه مشخص در حلقه اتفاق میافتد
scored
خط افتادن
To go out o fashion .
از مد افتادن
to fall off
افتادن
founder
از پا افتادن
foundered
از پا افتادن
foundering
از پا افتادن
to fall down
افتادن
to come a mucker
افتادن
to come a cropper
افتادن
to bite the dust
افتادن
to be thrown
افتادن
lapse vi
افتادن
to be off ones feed
افتادن
founders
از پا افتادن
To do something in a pique .
سر لج افتادن
drop back
افتادن
scores
خط افتادن
lag
پس افتادن
lagged
پس افتادن
plonks
افتادن
lags
پس افتادن
plonking
افتادن
plonked
افتادن
plonk
افتادن
lie
افتادن
lied
افتادن
lies
افتادن
clear itself
لا افتادن
to shank off
افتادن
score
خط افتادن
to be deferred
پس افتادن
prostrating
افتادن
oppose
در افتادن
opposes
در افتادن
retard
پس افتادن
toppling
از سر افتادن
topple
از سر افتادن
toppled
از سر افتادن
prostrate
افتادن
fall
افتادن
prostrated
افتادن
topples
از سر افتادن
prostrates
افتادن
retarding
پس افتادن
retards
پس افتادن
out of breath
<idiom>
به هن هن افتادن
tumbles
افتادن
tumble
افتادن
tumbled
افتادن
out act
پیش افتادن از
to fall crash
افتادن وباصداخردشدن
To pick on someone . To have it in for someone .
با کسی لج افتادن
to keel over
ناگهان افتادن
to incur danger
درخطر افتادن
To be out out of breath . To lose ones wind .
از نفس افتادن
to have the legs of
پیش افتادن از
whop
پیش افتادن از
prolapse
پایین افتادن
To follow ( trail, chase) someone.
پی کسی افتادن
prostration
بخاک افتادن
use up
ازنفس افتادن
to take to
افتادن یاپرداختن به
to sinister in
گود افتادن
take the rap
<idiom>
به تله افتادن
You have come out well in this photo(picture).
ازمد افتادن
to sank in one's estimation
ازنظرکسی افتادن
to run dry
خشک افتادن
To be the talk of the town.
سرزبانها افتادن
To have it in for someone .
با کسی کج افتادن
get ahead
جلو افتادن
going away
پیش افتادن
to hang behind
عقب افتادن
to get out of shape
از شکل افتادن
precess
جلو افتادن
in the soup
<idiom>
در دردسر افتادن
predicament position
بخطر افتادن
in a bind
<idiom>
به مشکل افتادن
to be derailed
از خط بیرون افتادن
lose ground
عقب افتادن
to be deferred
عقب افتادن
nutate
پایین افتادن
taking precedence
جلو افتادن
tail away
عقب افتادن
superannuate
ازمد افتادن
to stand over
عقب افتادن
stand over
عقب افتادن
break down
<idiom>
ازکار افتادن
shend
جلو افتادن از
running off
از خط بیرون افتادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com