English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (42 milliseconds)
English Persian
ostracised ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracises ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracising ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracize ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracized ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracizes ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracizing ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
Other Matches
ostracizing از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracized از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracising از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracize از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracises از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracizes از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracised از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracism محروم کردن از حقوق اجتماعی
declass کسی راازطبقه اجتماعی محروم کردن
subversion نابود کردن قدرت یک حکومت ازنظرنظامی اقتصادی روانی فرهنگی سیاسی و اجتماعی
underprivileged محروم از مزایای اجتماعی واقتصادی
sociopolitical اجتماعی- سیاسی
politico social سیاسی و اجتماعی
politico social سیاسی اجتماعی
lumpen محروم شده از حقوق اجتماعی وسیاسی وغیره
state of the realm طبقات اجتماعی یا سیاسی کشور
woman's rights حقوق اجتماعی و سیاسی نسوان
to send a message to somebody پیامی به کسی فرستادن [سیاسی یا اجتماعی]
national strategy مجموعه تدابیر سیاسی اقتصادی اجتماعی و نظامی ملی
satyagraha اصطلاح ابداعی گاندی پیشوای نهضت ملی هند برای به کار بردن قدرت روحی به جای خشونت وشدت عمل برای وصول به اهداف سیاسی و اجتماعی
apolitical دارای شخصیت غیر سیاسی بی علاقه بامور سیاسی
self determination استقلال سیاسی یک ملت و عدم تاثیرنیروهای خارجی درتصمیمات و روشهای سیاسی و اقتصادی و نظامی واجتماعی ان
political ties هم بستگیهای سیاسی وابستگیهای سیاسی اتحادسیاسی
leave with pay مرخصی با استفاده ازحقوق
duty free معاف ازحقوق گمرکی
abdicated محروم کردن
abdicate محروم کردن
depriving محروم کردن
deprives محروم کردن
deprive محروم کردن
abdicates محروم کردن
abdicating محروم کردن
excludes محروم کردن
devest محروم کردن
cut off محروم کردن
bereave محروم کردن
dis- محروم کردن
strip محروم کردن از
exclude محروم کردن
to cut off محروم کردن
lock out تحریم کردن مستخدمین رااز مزایای استخدامی محروم کردن
rattening محروم کردن کارگر فنی ازابزار کارش به منظورمجبور کردن او به پیوستن به اتحادیه کارگری
To tantalize someone . To keep someoneguessing . دل کسی را آب کردن (سردواندن ،امیدوار وسپس محروم کردن )
disbarment محروم کردن از حق وکالت دادگستری ممنوع الوکاله کردن
dispossessing از تصرف محروم کردن
disinherit از ارث محروم کردن
unvoice محروم از صدا کردن
cut off with a shilling از ارث محروم کردن
unsight از دیدن محروم کردن
dispossessed از تصرف محروم کردن
dispossesses از تصرف محروم کردن
dispossesses محروم کردن دورکردن
dispossess محروم کردن دورکردن
dispossess از تصرف محروم کردن
disinheriting از ارث محروم کردن
disinherits از ارث محروم کردن
dispossessed محروم کردن دورکردن
dispossessing محروم کردن دورکردن
immunity مصونیت سیاسی مصونیت دیپلماسی عدم تبعیت مامور سیاسی خارجی ازمقررات قانونی کشور مرسل الیه است
politics علم سیاسی امور سیاسی
political circles محافل سیاسی دوایر سیاسی
free zone منطقهای که ازحقوق گمرکی معاف میباشد
To cut somebody out of a wI'll. کسی را از ارث محروم کردن
unseating محروم کردن نماینده از کرسی
mayhen ازوسیله دفاع محروم کردن
unseated محروم کردن نماینده از کرسی
unseat محروم کردن نماینده از کرسی
unseats محروم کردن نماینده از کرسی
disendow از عطیه محروم کردن نبخشیدن
disestablishing کلیسا را از ازادی محروم کردن
disestablishes کلیسا را از ازادی محروم کردن
disestablished کلیسا را از ازادی محروم کردن
disestablish کلیسا را از ازادی محروم کردن
disfranchise از حق رای یا انتخاب محروم کردن
disbar از شغل وکالت محروم کردن
unsex از خواص جنسی محروم کردن
deprive the heirs of inheritance وراث را از ارث محروم کردن
attaint مقصر دانستن محروم کردن
outlawry بی بهره گی از حقوق وحمایت قانونی محرومیت ازحقوق
dispossessing ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossessed ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossess ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossesses ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
disincorporate ازامتیازات اصنافی یاشخصیت حقوقی محروم کردن
tantalises وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalize وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalized وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalizes وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalised وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
to talk politics گفتگوی سیاسی کردن
socialize اجتماعی کردن
socialized اجتماعی کردن
socializes اجتماعی کردن
socializing اجتماعی کردن
socialises اجتماعی کردن
socialised اجتماعی کردن
socialization اجتماعی کردن
socialising اجتماعی کردن
reestablishment of diplomatic relations برقراری مجدد روابط سیاسی اعاده روابط سیاسی
To seek political asylum. تقاضای پناهندگی سیاسی کردن
To ask for political asylum. تقاضای پناهندگی سیاسی کردن
curtailing محروم کردن قطع کردن
forecloses محروم کردن سلب کردن
foreclosed محروم کردن سلب کردن
curtailed محروم کردن قطع کردن
foreclosing محروم کردن سلب کردن
foreclose محروم کردن سلب کردن
disappoint ناکام کردن محروم کردن
disappoints ناکام کردن محروم کردن
cut off قطع کردن محروم کردن
geld بی تخمدان کردن محروم کردن
curtails محروم کردن قطع کردن
divest محروم کردن عاری کردن
depriving محروم کردن معزول کردن
evacuating ترک کردن محروم کردن
deprives محروم کردن معزول کردن
deprive محروم کردن معزول کردن
interdict قدغن کردن محروم کردن
evacuated ترک کردن محروم کردن
evacuates ترک کردن محروم کردن
curtail محروم کردن قطع کردن
divested محروم کردن عاری کردن
evacuate ترک کردن محروم کردن
divesting محروم کردن عاری کردن
divests محروم کردن عاری کردن
thefts بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
theft بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
welfare رعایت کردن خدمات اجتماعی
denationalized از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalizes از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalizing از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalize از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalised از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalises از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalising از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
politic سیاسی نماینده سیاسی
politicizes سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicization سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicized سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicising سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicize سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicised سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicises سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicizing سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
to make [commit] a faux pas اشتباه اجتماعی کردن [در رابطه با رفتار بین مردم]
preventive justice قسمتی ازحقوق که به بررسی اقدامات مختلفی که برای جلوگیری ازارتکاب جرم از ناحیه تبهکاران احتمالی لازم است اختصاص دارد
to boondoggle [American English] پول و وقت تلف کردن [برای پروژه ای با سرمایه دولت بخاطر انگیزه سیاسی]
isonomy برابری در حقوق سیاسی برابری سیاسی
free ports بندری که معاف ازحقوق گمرکی میباشد بندری که قابل استفاده همه کشتیهای تجارتی میباشد
free port بندری که معاف ازحقوق گمرکی میباشد بندری که قابل استفاده همه کشتیهای تجارتی میباشد
bereaved محروم
cold turkey محروم
sans محروم از
disadvantaged محروم
blighted محروم
deprived محروم
common low سیستم حقوقی انگلستان که ازحقوق مدنی و حقوق کلیسایی متمایز است زیرا این قسمت از حقوق انگلستان از پارلمان ناشی نشده عرف و عادت حقوق عرفی
have not nations ملل محروم
lower class طبقه محروم
to be defected محروم شدن
underclass طبقهی محروم
deprivable محروم کردنی
choiceless محروم از حق انتخاب
disadvantaged children کودکان محروم
disinherited محروم ازارث
exclusion محروم سازی
underclass طبقه محروم
excludable محروم کردنی
subclass طبقه محروم
inalienable محروم نشدنی لایتجزا
unhouseled محروم از عشاء ربانی
estopel امرخاصی محروم شود
disseisin محروم شدگی ازتصرف
dispossessor ازتصرف محروم کننده
privation محروم سازی تعلیق مقام
privations محروم سازی تعلیق مقام
To be deprived of something . از چیزی محروم شدن ( ماندن )
dehumanizes از خصائص انسانی محروم شدن
infamous محروم از حقوق مدنی ترذیلی
dehumanized از خصائص انسانی محروم شدن
dehumanising از خصائص انسانی محروم شدن
dehumanised از خصائص انسانی محروم شدن
dehumanizing از خصائص انسانی محروم شدن
dehumanize از خصائص انسانی محروم شدن
dehumanises از خصائص انسانی محروم شدن
She has had many privations in her youth . درجوانی از بسیاری چیزها محروم مانده
disfranchisement محروم سازی یا محرومیت ازحق انتخابات
The referee put a boycott on him . داور اورا از بازی محروم کرد
These trees deprive the house of light . این درختها منز ؟ را نور محروم می کنند
socio political سیاسی
diplomatic سیاسی
politico سیاسی
politicos سیاسی
political سیاسی
disqualification اخراج بازیگر یامربی و محروم شدن از بازی اینده
disqualifications اخراج بازیگر یامربی و محروم شدن از بازی اینده
exclusion اخراج بازیگر یامربی و محروم شدن از دوبازی اینده
diplomatic representation نمایندگی سیاسی
hatchet man <idiom> کارهای سیاسی
diplomatic channels طرق سیاسی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com