English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (45 milliseconds)
English Persian
forefeel ازپیش احساس کردن
Other Matches
the bird is p of that event مرغ وقوع ان رویدادرا ازپیش احساس میکند
forewarns ازپیش اخطار کردن
forewarned ازپیش اخطار کردن
forewarn ازپیش اخطار کردن
foredoom ازپیش مقدر یا محکوم کردن
pre engage ازپیش برای خود تهیه کردن تعهد قبلی کردن
extrasensory ماورای احساس معمولی خارج از احساس عادی
angst احساس وحشت و نگرانی احساس بیم
preferment ازپیش
to give the guy to گریختن ازپیش
sensed احساس کردن
appreciate احساس کردن
sense احساس کردن
appreciating احساس کردن
feels احساس کردن
senses احساس کردن
appreciates احساس کردن
appreciated احساس کردن
feel احساس کردن
it was p of evil بدی را ازپیش خبرمیداد
advances : ازپیش فرستاده شده
advancing ازپیش فرستاده شده
bespeak ازپیش سفارش دادن
foretell ازپیش اگاهی دادن
advance ازپیش فرستاده شده
foretells ازپیش اگاهی دادن
foretelling ازپیش اگاهی دادن
feel a bit under the weather <idiom> [یک کم احساس مریضی کردن]
to freeze احساس سردی کردن
wamble احساس تهوع کردن
to feel cold احساس سردی کردن
To feel lonely (lonesme). احساس تنهائی کردن
scunner احساس نفرت کردن
too big for one's breeches/boots <idiom> احساس بزرگی کردن
warm one's blood/heart <idiom> احساس راحتی کردن
to feel humbled احساس فروتنی کردن
to be humbled احساس فروتنی کردن
synesthesia احساس سوزش یادرد در یک عضو بدن در اثروجود درد در عضو دیگر بدن احساس متقارن
to feel a pang of jealousy ناگهانی احساس حسادت کردن
to be humbled احساس شکسته نفسی کردن
to feel humbled احساس شکسته نفسی کردن
sensate اماده پذیرش حس احساس کردن
to feel fear احساس ترس کردن [داشتن]
to be touched [hit] by a pang of regret ناگهانی احساس پشیمانی [افسوس] کردن
make something out <idiom> ازپیش بردن برای دیدن یا خواندن چیزی
to knock a person's head off به اسانی ازپیش کسی افتادن یاکسیراشکست دادن
consternate احساس تحیر و وحشت کردن متوحش شدن
have half a mind <idiom> احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
to feel like something احساس که شبیه به چیزی باشد کردن [مثال پارچه]
miss از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
misses از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
missed از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
hare and hounds بازی ای که دوتن بنام خرگوش ازپیش دویده خردههای کاغذبرزمین م
to feel any one's pulse حس کردن احساس کردن دریافتن
theory of epigensis فرض اینکه نطفه بوجودمیایدنه اینکه ازپیش بوده وپس ازمواقعه
auto توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
autos توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
touch وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
touches وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
percipience احساس
esthesis احساس
sensing احساس
aesthesiogenic احساس زا
aesthsis احساس
thick skinned بی احساس
feelings احساس
feeling احساس
gusto احساس
sentiment احساس
impression احساس
impressions احساس
sensations احساس
apathetic بی احساس
apperception احساس
sensed حس احساس
sensed احساس
sense line خط احساس
sense احساس
sensation احساس
senses احساس
appriciation احساس
senses حس احساس
sense حس احساس
perceptions دریافت احساس
sense wire سیم احساس
itchiness احساس خارش
perception دریافت احساس
sensation of hunger احساس گرسنگی
sense organ عامل احساس
subjective sensation احساس غیرعینی
limen استانه احساس
supersensory مافوق احساس
feelers احساس کننده
feeler احساس کننده
antipathy احساس مخالف
malease احساس مرض
aggro احساس پرخاشگری
sensorium مرکز احساس
pang احساس بد وناگهانی
sense switch گزینهء احساس
handles احساس بادست
stolid فاقد احساس
stolidly فاقد احساس
aesthesia قوه احساس
carebaria احساس فشار در سر
malaise احساس مرض
chilled to the bones <idiom> احساس یخ زدگی
dreaded <adj.> پر از احساس هراس
really احساس میکنم
heavy heart <idiom> احساس ناراحتی
handle احساس بادست
dual sensation احساس دوگانه
perished [British] [colloquial] [feeling extremely cold] <adj.> احساس یخ زدگی
esthesiometer احساس سنج
euthymia احساس سرحالی
impassible فاقد احساس
sensibility احساس ودرک هش
tail between one's legs <idiom> احساس شرمندگی
nostalgia احساس غربت
guilt feeling احساس گناه
feeling of inadequacy احساس بی کفایتی
feeling of inadequacy احساس نابسندگی
humiliation احساس حقارت
amenability احساس مسئولیت
sensibilities احساس ودرک هش
ahedonia فقدان احساس لذت
apperceptive وابسته به درک و احساس
ill at ease <idiom> احساس عصبانیت وناراحتی
unreality feeling احساس ناواقعی بودن
feel like a million dollars <idiom> احساس خوبی داشتن
sense winding سیم پیچ احساس
anhedonia فقدان احساس لذت
give voice to <idiom> احساس ونظرت رابیان کن
impercipient بی احساس ادم بی بصیرت
palpability قابل احساس و لمس
a pang of hunger احساس ناگهانی گرسنگی
referred sensation احساس جابه جا شده
inapprehensible نامفهوم غیرقابل احساس
traction sensation احساس کشیدگی پوست
hate one's guts <idiom> احساس انزجار از کسی
hunched فن احساس وقوع امری در اینده
a pang of love احساس رنج آور عشق
Do you feel hungry? شما احساس گرسنگی می کنید؟
hunch فن احساس وقوع امری در اینده
I feel faint with hunger. از گرسنگی احساس ضعف می کنم.
hunches فن احساس وقوع امری در اینده
intangibly چنانکه نتوان احساس کرد
esthesia فرفیت احساس و ادراک حساسیت
abklingen محو شدن تدریجی احساس
I've got the munchies. یکدفعه احساس گرسنگی میکنم.
prenotion احساس قبلی نسبت بچیزی
to t. on any one's corn احساس کسی راجریحه دارکردن
impassibly بی نشان دادن احساس درد
dysphoria بیقراری احساس ملالت وکسالت
hunching فن احساس وقوع امری در اینده
sensory وابسته به مرکز احساس حساس
amoral بدون احساس مسئولیت اخلاقی
see one's way clear to do something <idiom> احساس از عهده کاری برآمدن را داشتن
prickling احساس سوزن سوزنی یا تیغ تیغی
nurse a grudge <idiom> احساس تنفر از بعضی مردم را داشتن
I'm not a bit hungry. یکخورده هم احساس گرسنگی نمی کنم.
valetudinarianism احساس ضعف و سستی وسواس سلامتی
impassively بی نشان دادن احساس درد یاعاطفه
siege mentality احساس مورد حمله و خصومت بودن
conscience-stricken دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
(the) creeps <idiom> احساس تنفر ویا ترس شدید
pins and needles احساس مورمور در اثر خواب رفتگی
membrane keyboard احساس کننده فشار را فعال میکند
to feel a pang of guilt ناگهانی احساس بکنند که گناه کار هستند
he felt a t. on his shoulder احساس دست بخوردگی روی شانه خودکرد
sensitive آنچه حتی تغییرات کوچک را هم احساس میکند
to be on a guilt trip <idiom> احساس خیالی داشتن که مقصر هستنند [اصطلاح روزمره]
subliminal غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
subliminally غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
telesthesia احساس چیزی از مسافت دوربدون دخالت حواس پنجگانه
chilled to the bones <idiom> نفوذ سوز سرما تا مغز استخوان [احساس یخ زدگی]
impalpably چنانکه لتوان با لامسه احساس کرد بطور بسیارنرم
He felt like he'd finally broken the jinx. او [مرد] این احساس را میکرد که بالاخره طلسم را شکنده بود.
Her teacher's presence caused her considerable discomfort. بودن دبیر او [زن] احساس ناراحتی زیادی برای او [زن] ایجاد کرد.
She is laying a guilt trip on [is guilt-tripping] me for not breast feeding. او [زن] به من احساس گناه کاربودن میدهد چونکه من [به او] شیر پستان نمی دهم.
textile زیر دست [احساس نرمی یا زبری فرش بدون توجه به طرح و رنگ آن]
He bought them expensive presents, out of guilt. او [مرد] بخاطر احساس گناهش برای آنها هدیه گران بها خرید.
mouses توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
mouse توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
mechanical mouse mouse حرکت داده میشود و توپ درون آن می چرخد و به احساس کننده ها که حرکات افق و عمودی را کنترل می کنند برخورد میکند
presentiments عقیده قبلی نسبت بچیزی احساس وقوع امری از پیش روشن بینی قبلی
presentiment عقیده قبلی نسبت بچیزی احساس وقوع امری از پیش روشن بینی قبلی
Free style [سبک قرن نوزده در احساس سبک کلاسیک و دومستیک]
quadrature encoding سیستمی که جهت حرکت mouse را مشخص میکند. در یک mouse مکانیکی , دو احساس WS و سیگنال حرکت عمودی و افقی آنرا تشخیص می دهند. با این روش این سیگنالها ارسال می شوند
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com