English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
to retire from politics از سیاست بازنشسته شدن
Other Matches
We are firm believers that party politics has no place in foreign policy. ما کاملا متقاعد هستیم که سیاست حزب جایی در سیاست خارجی ندارد .
monetrarist keynesian debate اینکه ایا سیاست پولی موثر است یا سیاست مالی
policy maker سیاست ساز و سیاست افرین تعیین کننده خط مشی سیاسی
pensioners بازنشسته
pensioner بازنشسته
emeritus بازنشسته
retired بازنشسته
superannuate بازنشسته
retd بازنشسته
retiree بازنشسته
senior citizen بازنشسته
senior citizens بازنشسته
retirees بازنشسته
pensionary بازنشسته
to pension off بازنشسته کردن
pension off بازنشسته کردن
superannuate بازنشسته دانستن یاشدن
lame duck <idiom> نزدیک به بازنشسته شدن
retires بازنشسته کردن یا شدن
retire بازنشسته کردن یا شدن
retires عقب نشینی کردن به دلخواه بازنشسته شدن
retire عقب نشینی کردن به دلخواه بازنشسته شدن
monetarists طرفداران مکتب پولی گروهی که معتقدند که سیاست پولی در رابطه باایجاد ثبات اقتصادی و تثبیت اشتغال و درامد نقش موثرتری نسبت به سیاست مالی دارد . همچنین این عده اعتقاد دارند که اقتصاد بخودی خود تثبیت خواهد شد
policy سیاست
politcs سیاست
king craft سیاست
diplomacy فن سیاست
politics سیاست
policies سیاست
kingcraft سیاست
politic سیاست
diplomatically سیاست مابانه
fiscal policy سیاست مالی
fair deal سیاست منصفانه
financial policy سیاست مالی
economic policy سیاست اقتصادی
foreign policy سیاست خارجی
development policy سیاست توسعه
employment policy سیاست اشتغال
policy makers سیاست گذاران
fiscal policy سیاست مالیاتی
expansionary policy سیاست انبساطی
health policy سیاست بهداشتی
tax policy سیاست مالیاتی
stop go policy سیاست تثبیت
social policy سیاست اجتماعی
restrictionism سیاست محدودیت
power politics سیاست زور
policy of contianment سیاست تحدیدی
public policy سیاست عمومی
public life زندگی در سیاست
politcs علم سیاست
politcs سیاست شناسی
new deal سیاست جدید
neutralism سیاست بی طرفی
income policy سیاست درامدی
king craft سیاست پادشاهی
laissez faire سیاست اقتصادازاد
wage policy سیاست دستمزد
mercantilism سیاست بازرگانی
monetary policy سیاست پولی
monopolist سیاست انحصاری
the policy of the government سیاست دولت
national policy سیاست ملی
political sclence سیاست مدن
budgetary policy سیاست بودجهای
realpolitik سیاست تجربی
policy مسلک سیاست
acrobat سیاست باز
acrobats سیاست باز
colonialism سیاست مستعمراتی
realpolitik سیاست عملی
politics سیاست مدون
politics علم سیاست
politicians سیاست مدار
politicians وارددر سیاست
politician اهل سیاست
realpolitik سیاست زور
policy-making سیاست گذاری
politician وارددر سیاست
politicians اهل سیاست
anti development policy سیاست ضد توسعه
anti inflationary policy سیاست انقباضی
laisser faire سیاست اقتصادازاد
commercial policy سیاست بازرگانی
politician سیاست مدار
policies مسلک سیاست
diplomacy سیاست سیاستمداری
policy making سیاست گذاری
tight money سیاست پولی انقباضی
the open door policy سیاست دروازههای باز
legislative periode دوره مقننه [سیاست]
to launch in to politics داخل سیاست شدن
Pied Piper عوام انگیز [سیاست]
pricing policy سیاست قیمت گذاری
parliamentary term دوره مقننه [سیاست]
policy of pandering سیاست خودشیرین بودن
punitory جزائی سیاست امیز
pure fiscal policy سیاست مالی خالص
rabble-rouser عوام انگیز [سیاست]
stabilization policy سیاست تثبیت اقتصادی
pure monetary policy سیاست پولی خالص
electoral term دوره مقننه [سیاست]
tools of fiscal policy ابزار سیاست مالی
executive [of a political party] شورای مجریه [سیاست]
executive council [of a political party] مجلس اجرائی [سیاست]
executive [of a political party] مجلس اجرائی [سیاست]
opposition party حزب مخالف [سیاست]
executive council [of a political party] شورای مجریه [سیاست]
tools of monetary policy ابزار سیاست پولی
nationality [citizenship] ملیت [حقوق] [سیاست]
brinkmanship سیاست قبول مخاطره
party politics سیاست بازیهای حزبی
To enter politics . وارد سیاست شدن
citizenship [status of a citizen] ملیت [حقوق] [سیاست]
International politics. سیاست بین الملل
The policy of balance of power. سیاست موازنه قدرت
I have nothing to do with politics. کاری به سیاست ندارم
easy money policy سیاست گشایش پول
restrictive fiscal policy سیاست مالی انقباضی
contractionary fiscal policy سیاست مالی انقباضی
austere fiscal policy سیاست مالی مضیق
agricultural support policy سیاست حمایت از کشاورزی
labour policy سیاست استخدام کارکنان
active fiscal policy سیاست مالی فعال
expansionary fiscal policy سیاست مالی انبساطی
launch into politics داخل سیاست شدن
contractionary monetary policy سیاست پولی انقباضی
restrictive monetary policy سیاست پولی انقباضی
income policy سیاست مربوط به درامدها
discretionary fiscal policy سیاست مالی اختیاری
expansionary monetary policy سیاست پولی انبساطی
discount rate policy سیاست نرخ تنزیل
functional finance سیاست مالی اصولی
diplomatize سیاست مداری کردن
decision making policy سیاست تصمیم گیری
import substitution policy سیاست جانشینی واردات
credit squeeze سیاست انقباض اعتبار
intransigeance سخت گیری در سیاست
polity طرز اداره سیاست
open door policy سیاست درهای باز
orientalism عقاید یا سیاست شرقی
ostrich policy سیاست خود فریبی
outward looking policy سیاست برون نگر
conservatism سیاست محافظه کاری
plateform اعلامیه سیاست دولت
policy instrument ابزار اجرای سیاست
policy of d. سیاست واگذاری اوضاع
political sclence علم سیاست کشورها
politick سیاست بافی کردن
nonintervention سیاست کناره گیری
polities طرز اداره سیاست
nonintervention سیاست عدم مداخله
isolationism پیروی از سیاست انزوا
institutionalism سیاست خیریه واخلاقی
intransigency سخت گیری در سیاست ناسازگاری
radicals اصل سیاست مدار افراطی
clericalism سیاست واصول واعمال روحانیون
radical اصل سیاست مدار افراطی
politics علم سیاست امور سیاسی
die hard پرمقاومت سیاست مدارمحافظه کار
begger my neighbour policy سیاست فقیر کردن کشورهمسایه
intransigence سخت گیری در سیاست ناسازگاری
centrist wing طرفدار جناح میانه رو [سیاست]
carpetbag سیاست بازی ودغلکاری کردن
policy dilemma تناقض سیاست ها مشکل سیاستی
He is through ( done ) with politics . سیاست را بوسیده وکنار گذاشته
He takes ( heels) much interest in politics. به سیاست خیلی علاقه دارد
To enter the arena of bloody politics. وارد صحنه سیاست شدن
brinkmanship سیاست رفتن تا مرز جنگ
land policy سیاست اقتصادی مربوط به زمین
power politics سیاست جبر زور طلبی
mercantilism سیاست موازنه بازرگانی کشور
mercantilist طرفدار سیاست موازنه اقتصادی
passive fiscal policy سیاست مالی غیر فعال
rabble-rouser تحریک کننده توده مردم [سیاست]
far-right extremist scene صحنه جناح راست [افراطی] [سیاست]
Politics someone hell. سیاست پدر ومادرندارد ( نمی شناسد )
austerity package بسته صرفه جویی [اقتصاد] [سیاست]
glasnost سیاست بحث آزاد مطالب و مسائل
Pied Piper تحریک کننده توده مردم [سیاست]
individualism اصول ازادی فردی در سیاست واقتصاد
mugwump سیاست و حزب بازی دوری میکند
wire pulling گربه رقصانی تحریک سیاست بازی
radicalism گرایش به سیاست افراطی تندروی و افراط
agricultural price policy سیاست تعیین قیمت محصولات کشاورزی
opposition parliamentary group گروه مخالف در مجلس پارلمانی [سیاست]
To do something expediently. از روی سیاست کاری را انجام دادن
isolationist طرفدارعدم مداخله در سیاست کشورهای دیگر
geopolitics درمشی سیاسی و سیاست خارجی کشور
closed-door meeting مجلس جدا از مردم عمومی [سیاست]
fusionist هواخواه اصول پیوستگی وسازش در سیاست
[extreme] right-wing scene صحنه جناح راست [افراطی] [سیاست]
to break off diplomatic relations روابط دیپلماتیکی را قطع کردن [سیاست]
to have a closed meeting نشست محرمانه داشتن [بخصوص سیاست]
environmental refugee پناهنده محیط زیستی [بوم شناسی ] [سیاست]
politicization سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicising سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicises سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicised سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com