Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (35 milliseconds)
English
Persian
disbar
از شغل وکالت محروم کردن
Search result with all words
disbarment
محروم کردن از حق وکالت دادگستری ممنوع الوکاله کردن
Other Matches
act as counsel
وکالت کردن
to go to the bar
وکالت کردن
go to the bar
وکالت کردن در دعاوی
empowers
وکالت دادن وکیل کردن
delegated
وکالت دادن محول کردن به
delegates
وکالت دادن محول کردن به
delegating
وکالت دادن محول کردن به
empowering
وکالت دادن وکیل کردن
empowered
وکالت دادن وکیل کردن
empower
وکالت دادن وکیل کردن
delegate
وکالت دادن محول کردن به
cut off
محروم کردن
dis-
محروم کردن
abdicates
محروم کردن
excludes
محروم کردن
abdicated
محروم کردن
strip
محروم کردن از
abdicate
محروم کردن
exclude
محروم کردن
abdicating
محروم کردن
depriving
محروم کردن
deprive
محروم کردن
to cut off
محروم کردن
bereave
محروم کردن
deprives
محروم کردن
devest
محروم کردن
lock out
تحریم کردن مستخدمین رااز مزایای استخدامی محروم کردن
rattening
محروم کردن کارگر فنی ازابزار کارش به منظورمجبور کردن او به پیوستن به اتحادیه کارگری
To tantalize someone . To keep someoneguessing .
دل کسی را آب کردن (سردواندن ،امیدوار وسپس محروم کردن )
dispossess
از تصرف محروم کردن
unsight
از دیدن محروم کردن
disinheriting
از ارث محروم کردن
dispossessing
از تصرف محروم کردن
disinherit
از ارث محروم کردن
dispossessing
محروم کردن دورکردن
cut off with a shilling
از ارث محروم کردن
dispossesses
از تصرف محروم کردن
dispossesses
محروم کردن دورکردن
unvoice
محروم از صدا کردن
dispossessed
از تصرف محروم کردن
disinherits
از ارث محروم کردن
dispossessed
محروم کردن دورکردن
dispossess
محروم کردن دورکردن
disestablishing
کلیسا را از ازادی محروم کردن
disestablished
کلیسا را از ازادی محروم کردن
To cut somebody out of a wI'll.
کسی را از ارث محروم کردن
disestablishes
کلیسا را از ازادی محروم کردن
ostracizes
از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracising
از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracises
از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracize
از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracised
از حقوق اجتماعی محروم کردن
disfranchise
از حق رای یا انتخاب محروم کردن
ostracized
از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracizing
از حقوق اجتماعی محروم کردن
disestablish
کلیسا را از ازادی محروم کردن
unseated
محروم کردن نماینده از کرسی
mayhen
ازوسیله دفاع محروم کردن
disendow
از عطیه محروم کردن نبخشیدن
deprive the heirs of inheritance
وراث را از ارث محروم کردن
unseat
محروم کردن نماینده از کرسی
ostracism
محروم کردن از حقوق اجتماعی
attaint
مقصر دانستن محروم کردن
unseating
محروم کردن نماینده از کرسی
unsex
از خواص جنسی محروم کردن
unseats
محروم کردن نماینده از کرسی
ostracising
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracises
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracize
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracized
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracizing
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracizes
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
declass
کسی راازطبقه اجتماعی محروم کردن
ostracised
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
dispossessed
ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossesses
ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossess
ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossessing
ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
disincorporate
ازامتیازات اصنافی یاشخصیت حقوقی محروم کردن
tantalized
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalised
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalize
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalizes
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalises
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
divested
محروم کردن عاری کردن
disappoint
ناکام کردن محروم کردن
deprive
محروم کردن معزول کردن
divests
محروم کردن عاری کردن
curtail
محروم کردن قطع کردن
disappoints
ناکام کردن محروم کردن
curtailed
محروم کردن قطع کردن
divesting
محروم کردن عاری کردن
divest
محروم کردن عاری کردن
foreclosed
محروم کردن سلب کردن
cut off
قطع کردن محروم کردن
evacuating
ترک کردن محروم کردن
forecloses
محروم کردن سلب کردن
evacuates
ترک کردن محروم کردن
depriving
محروم کردن معزول کردن
evacuated
ترک کردن محروم کردن
interdict
قدغن کردن محروم کردن
deprives
محروم کردن معزول کردن
evacuate
ترک کردن محروم کردن
curtails
محروم کردن قطع کردن
geld
بی تخمدان کردن محروم کردن
foreclosing
محروم کردن سلب کردن
foreclose
محروم کردن سلب کردن
curtailing
محروم کردن قطع کردن
theft
بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
thefts
بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
denationalized
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalised
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalises
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalizing
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalising
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalize
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalizes
از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
subrogation
وکالت
agency
وکالت
agencies
وکالت
advocacy
وکالت
bar
وکالت
power of attorney
وکالت
delegation
وکالت
bars
وکالت
delegations
وکالت
agentship
وکالت
legal profession
وکالت
attorneyship
وکالت
attorneys
وکالت
procurance
وکالت
proctorship
وکالت
procuratory
وکالت
procuration
وکالت
per procurationem
به وکالت
proxyship
وکالت
attorney
وکالت
deputation
وکالت
deputations
وکالت
procuracy
وکالت
letters of procurator
وکالت نامه
power of procuration
وکالت نامه
warrant of attorney
وکالت نامه
general power of attorney
وکالت مطلق
mandates
وکالت نامه
delegate power of attorney
وکالت در توکیل
power of authority
وکالت نامه
procuratory
سند وکالت
legal profession
حرفه وکالت
power of attorney
وکالت نامه
certificate of authority
وکالت نامه
full power of attorney
وکالت نامه
letter of attorney
وکالت نامه
attorneyship
مقام وکالت
power of attorney
وکالت نامه
oppointing as one's attorney
وکالت دادن
proxy
وکالت وکالتنامه
warrant of attorney
وکالت نامه
bars
وکالت دادگاه
bar
وکالت دادگاه
bar examination
امتحان وکالت
mandating
وکالت نامه
referred brief
وکالت انتخابی
attorneyship
وکالت دعاوی
qualified power of attorney
وکالت مقید
lawyer's office
دفتر وکالت
mandate
وکالت نامه
mandated
وکالت نامه
membership of the parliament
وکالت مجلس
appoint as one's council
وکالت دادن
give soneone powers
به کسی وکالت دادن
give powers
به کسی وکالت دادن
representational
وابسته به نمایندگی یا وکالت
oppoint him as one's proxy
به کسی وکالت دادن
disbarment
محرومیت از شغل وکالت
proxy
نمایندگی وکالت وکالتنامه
to be called at the bar
به سمت وکالت پذیرفته شدن
he lost the seat
مقام یا کرسی وکالت راازدست داد
i intend my son for the bar
خیال دارم پسرم را بگذارم وکالت کند
bereaved
محروم
disadvantaged
محروم
cold turkey
محروم
sans
محروم از
deprived
محروم
blighted
محروم
disinherited
محروم ازارث
excludable
محروم کردنی
underclass
طبقهی محروم
underclass
طبقه محروم
subclass
طبقه محروم
have not nations
ملل محروم
to be defected
محروم شدن
exclusion
محروم سازی
disadvantaged children
کودکان محروم
lower class
طبقه محروم
deprivable
محروم کردنی
choiceless
محروم از حق انتخاب
estopel
امرخاصی محروم شود
dispossessor
ازتصرف محروم کننده
inalienable
محروم نشدنی لایتجزا
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com