English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
brain death از کار افتادن مغز و کلیهی فعالیتهای مغزی
Other Matches
concave fillet weld جوشکاری مغزی مقعر جوشکاری مغزی
make work activities فعالیتهای کاربر
way of life فعالیتهای روزانه
to fall on ones knees بیرون افتادن بلابه افتادن
taxable activities فعالیتهای مشمول مالیات
nonmarket activities فعالیتهای غیر بازاری
call up احضار برای فعالیتهای نظامی
call-up احضار برای فعالیتهای نظامی
call-ups احضار برای فعالیتهای نظامی
activity رکورد فعالیتهای انجام شده
activities رکورد فعالیتهای انجام شده
overlap processing اجرای همزمان فعالیتهای ورودی
suspended animation وقفه موقت فعالیتهای حیاتی وغیره
extracurricular فعالیتهای فوق برنامهای دانش اموز
aprFs-ski فعالیتهای عمومی و سرگرمیهای موجود در پناهگاههای اسکی
entrepremership اداره و سازماندهی فعالیتهای تجاری یا مقاطعه کاری
turning points نقطهای دریک دور تجاری که در ان جهت فعالیتهای اقتصادی عوض میشود
turning point نقطهای دریک دور تجاری که در ان جهت فعالیتهای اقتصادی عوض میشود
escapism هر روش فکری که متضمن عزلت و گوشه گیری و فرار از فعالیتهای اجتماعی باشد
fellow traveler کسی که عضو حزبی نیست ودر فعالیتهای ان شرکت نمیکند ولی از ان جانبداری مینماید
electronic journal فایل خلاصه شرح وقایع دریک ترتیب زمانی فعالیتهای پردازشی انجام شده توسط کامپیوتر
core مغزی
fillet مغزی
cerebral مغزی
encephalic مغزی
sententiousness پر مغزی
cores مغزی
frothiness بی مغزی
nuclear مغزی
inanity بی مغزی
braid مغزی
braided مغزی
braids مغزی
fillets مغزی
filleting مغزی
filleted مغزی
medillary مغزی
medullary مغزی
medullar مغزی
cacuminal مغزی
cerebric مغزی
braininess مغزی
anencephalia بی مغزی
anencephaly بی مغزی
concussion ضربه مغزی
brain lesion ضایعه مغزی
cerebral contusion کوفتگی مغزی
brain abscess ابسه مغزی
brain injury اسیب مغزی
brain damage اسیب مغزی
brain abscess دمل مغزی
brain concussion ضربه مغزی
brain center مرکز مغزی
brain waves امواج مغزی
hearts مغزی طناب
welt مغزی گذاشتن
idiocy سبک مغزی
encephalopathy بیماری مغزی
encorticalization مغزی شدن
feeble mindedness سبک مغزی
welts مغزی گذاشتن
cerebral compression فشردگی مغزی
brain worker کارگر مغزی
brain work کار مغزی
silliness سبک مغزی
encephalization مغزی شدن
prosencephalic جلو مغزی
peduncle پایک مغزی
glioma غده مغزی
wire core مغزی سیمی
cerebro spinal مغزی- نخاعی
cortical control کنترل مغزی
cortical blindness نابینایی مغزی
heart مغزی طناب
jute heart مغزی کنفی
coil form مغزی پیچک
mental مغزی هوشی
cortical deafness کری مغزی
cerebration فعالیت مغزی
brain death مرگ مغزی
cerebrovascular مغزی- عروقی
menticide شستشوی مغزی
brain washing شستشوی مغزی
cerebral laceration پارگی مغزی
cortical inhibition بازداری مغزی
brain injured اسیب دیده مغزی
convex fillet weld جوش مغزی محدب
encephalization quotient بهر مغزی شدن
cerebral arteriosclerosis تصلب شرایین مغزی
cerebro spinal fluid مایع مغزی- نخاعی
cerebro spinal axis محور مغزی- نخاعی
cerebral electrotherapy برق درمانی مغزی
cerebral vascular accident سانحه عروقی مغزی
acute brain disorder اختلال مغزی حاد
meningioma غده پردههای مغزی
cva سانحه عروقی- مغزی
csf مایع مغزی- نخاعی
acute brain syndrome نشانگان مغزی حاد
organic brain syndrome نشانگان اسیب مغزی
obs نشانگان اسیب مغزی
wernicke's encephalopathy بیماری مغزی ورنیکه
beak-moulding [ابزار مغزی آویزان]
cerebral sclerosis تصلب شرایین مغزی
backstreet فعالیتهای غیر رسمی و مخفی و اغلب غیر قانونی
fillet like architrave گچ بری سرستون مغزی گون
elizur's test for organicity ازمون اسیب مغزی الیزور
minimal brain damage کمترین اسیب مغزی موثر
fillet under the nose of a step مغزی لبه یا دماغه پله
weak intellect سبک مغزی خبطی کم عقلی
slump کاهش موقتی در فعالیتهای اقتصادی رکود موقتی
slumps کاهش موقتی در فعالیتهای اقتصادی رکود موقتی
slumping کاهش موقتی در فعالیتهای اقتصادی رکود موقتی
slumped کاهش موقتی در فعالیتهای اقتصادی رکود موقتی
welts حاشیه چرمی دور چیزی مغزی
imbecilely از روی کودنی یا سبک مغزی ابلهانه
cerebrospinal مربوط به نخاع ومغز مغزی نخاعی
cimbia [نوار یا ابزار مغزی اطراف ستون]
welt حاشیه چرمی دور چیزی مغزی
cerebrate فعالیت مغزی را نشان دادن فکر کردن
angle-fillet [ابزار مغزی برای پوشاندن درزهای داخلی]
neuron رشته مغزی و ستون فقراتی یاخته عصبی
neurons رشته مغزی و ستون فقراتی یاخته عصبی
brainwash تلقین عقاید ومسلک تازهای شستشوی مغزی دادن
brainwashed تلقین عقاید ومسلک تازهای شستشوی مغزی دادن
brainwashes تلقین عقاید ومسلک تازهای شستشوی مغزی دادن
thrashing 1-فعالیتهای زیادی دیسک . 2-مشخصات یا خطای برنامهای در حافظه مجازی . که باعث اتلاف وقت CPV برای جابجایی صفحات بین حافظه پشتیبان میشود
service industries فعالیتهای خدماتی اشتغالهای خدماتی
amnesia ضعف حافظه بعلت ضعف یا بیماری مغزی فراموشی
prefrontal واقع در جلو استخوان پیشانی جلو مغزی
retarding پس افتادن
prostrate افتادن
lapse vi افتادن
clear itself لا افتادن
opposes در افتادن
tumbles افتادن
tumbled افتادن
oppose در افتادن
tumble افتادن
drop back افتادن
retard پس افتادن
toppling از سر افتادن
fall افتادن
retards پس افتادن
toppled از سر افتادن
topple از سر افتادن
prostrating افتادن
prostrates افتادن
prostrated افتادن
topples از سر افتادن
foundered از پا افتادن
out of breath <idiom> به هن هن افتادن
to shank off افتادن
founder از پا افتادن
to be off ones feed افتادن
founders از پا افتادن
to be thrown افتادن
to come a cropper افتادن
to come a mucker افتادن
foundering از پا افتادن
to fall down افتادن
to fall off افتادن
lie افتادن
lied افتادن
lies افتادن
lags پس افتادن
to be deferred پس افتادن
plonking افتادن
plonked افتادن
scores خط افتادن
plonks افتادن
scored خط افتادن
plonk افتادن
score خط افتادن
To go out o fashion . از مد افتادن
To do something in a pique . سر لج افتادن
lagged پس افتادن
lag پس افتادن
to bite the dust افتادن
To be out out of breath . To lose ones wind . از نفس افتادن
To pick on someone . To have it in for someone . با کسی لج افتادن
To have it in for someone . با کسی کج افتادن
coaptation بهم افتادن
To be lost . To disappear . ازمیان بر افتادن
come about اتفاق افتادن
take place <idiom> انفاق افتادن
take the rap <idiom> به تله افتادن
come to pass اتفاق افتادن
in a bind <idiom> به مشکل افتادن
in the soup <idiom> در دردسر افتادن
mess up <idiom> به دردسر افتادن
break down <idiom> ازکار افتادن
predicament position بخطر افتادن
to play itself out اتفاق افتادن
to be played out [enacted] اتفاق افتادن
running off از خط بیرون افتادن
to outgrow a habit <idiom> از سر افتادن عادت
flag ازپا افتادن
to be out of puff از نفس افتادن
to be puffed [out] از نفس افتادن
To be the talk of the town. سرزبانها افتادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com