English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 148 (8 milliseconds)
English Persian
peace of mind اسودگی خاطر
Search result with all words
composedly به ارامی- به اسودگی- بااسایش خاطر
heart sease اسایش قلب اسودگی خاطر
Other Matches
You can rest assured. خاطر جمع باشید (اطمینان خاطر داشته باشید )
easefully به اسودگی
comforting اسودگی
convenience اسودگی
disembarrassment اسودگی
comfort اسودگی
comforted اسودگی
conveniences اسودگی
leisure اسودگی
comforts اسودگی
vacations اسودگی
relief اسودگی
vacation اسودگی
leisure time زمان اسودگی
repose اسودگی استراحت
tranquility ارامش اسودگی
tranquillity ارامش اسودگی
eases اسودگی راحت کردن
ease اسودگی راحت کردن
composedness ارامی- ارامش- اسودگی
eased اسودگی راحت کردن
easing اسودگی راحت کردن
sake خاطر
mind خاطر
minding خاطر
for his sake به خاطر او
for the love of به خاطر,
minds خاطر
behalf خاطر
remembrance خاطر
on account of somebody [something] به خاطر
Due to به خاطر
downhearted <adj.> افسرده خاطر
ex officio به خاطر شغل
despondent <adj.> افسرده خاطر
amativeness خاطر خواهی
security اسایش خاطر
in view of <idiom> به خاطر اینکه
depressed <adj.> افسرده خاطر
umbrageous رنجیده خاطر
tranquillity اسایش خاطر
in service به خاطر خدمت
gladness مسرت خاطر
of ones own accord بطیب خاطر
self gratification ترضیه خاطر
spontaneous generation بطیب خاطر
for his sake برای خاطر او
to imprint on the mind در خاطر نشاندن
to escape one's memory از خاطر رفتن
tranquility اسایش خاطر
leisurely بافراغت خاطر
gladly با مسرت خاطر
lacerated خاطر ازرده
attentions خاطر حواس
attention خاطر حواس
free will طیب خاطر
uneasiness خاطر تشویش
solace تسلیت خاطر
surer خاطر جمع
surest خاطر جمع
sure خاطر جمع
for security reasons به خاطر دلایل امنیتی
nuisance مایه تصدیع خاطر
to imprint on the mind خاطر نشان کردن
to feel sure خاطر جمع بودن
nuisances مایه تصدیع خاطر
to stamp on the mind خاطر نشان کردن
to impress on the mind خاطر نشان کردن
stamp on the mind خاطر نشان کردن
for reasons of safety به خاطر دلایل امنیتی
put one's finger on something <idiom> کاملابه خاطر آوردن
For Gods ( goodness , pitys , meucys ) sake . محض خاطر خدا
relief ترمیم اسایش خاطر
For your sake . محض خاطر شما
for a song <idiom> به خاطر پول کمی
take it out on <idiom> بی محلی به خاطر عصبانیت
for pity's sake برای خاطر خدا
for nothing برای خاطر هیچ
for mercy sake برای خاطر خدا
spontaneously به طیب خاطر بی اختیار
for god's sake برای خاطر خدا
for a mere nothing برای خاطر هیچ
in the interests of truth برای خاطر راستی
for ones own hand به خاطر خود شخص
depend upon it خاطر جمع باشید
certes خاطر جمعی تحقیق
inorder to به خاطر اینکه برای
accords دلخواه طیب خاطر
accord دلخواه طیب خاطر
point خاطر نشان کردن
accorded دلخواه طیب خاطر
I have to study من درس دارم به همین خاطر کم میمونم
to call somebody to [for] something پی کسی فرستادن به خاطر چیزی
pout شکلک [به خاطر قهر بودن]
gob [British E] شکلک [به خاطر قهر بودن]
moue شکلک [به خاطر قهر بودن]
a small grimace شکلک [به خاطر قهر بودن]
trap شکلک [به خاطر قهر بودن]
that is why به خاطر این است که چرا
pursuit of happiness به دنبال رضایت خاطر [خرسندی]
come into one's own <idiom> به خاطر شرایط خوب رفتارکردن
troubler موجب تصدیع خاطر مزاحمت
unspontaneous بدون طیب خاطر زورکی
ex gratia به خاطر میل یا علاقهی شخصی
fixations خیره شدگی تعلق خاطر
fixation خیره شدگی تعلق خاطر
ring a bell <idiom> یک مرتبه موضوعی را به خاطر آوردن
take to task <idiom> به خاطر اشتباه سرزنش شدن
secure بی خطر خاطر جمع مطمئن
secures بی خطر خاطر جمع مطمئن
solatium غرامت برای ترضیه خاطر
you must w the signal ناهار را برای خاطر من معطل نکنید
to languish پژولیدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
i do it in your interest به خاطر شما این کار رامیکنم
carded for record معافیت از خدمت به خاطر ثبت درپرونده
We were all so anxious about you. ما همه به خاطر تو اینقدر نگران بودیم.
guerrillas جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
guerrilla جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
guerillas جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
Peeping Tom نام خیاطی که به خاطر هیز نگری کور شد
de minimis exception به خاطر جزئی بودن استثنا به حساب آمدن
unprompted ناشی از طیب خاطر خودبخود بی اختیار خودرو
i did it only for your sake برای خاطر شما این کار راکردم و بس
sue somebody for damages کسی را به خاطر زیانی تحت تعقیب قراردادن
He did it for the sake of his family . محض خاطر خانواده اش این کاررا کرد
He seems to have a lot of confidence. خیلی خاطر جمع ( مطمئن ) بنظر می رسد
Peeping Toms نام خیاطی که به خاطر هیز نگری کور شد
to languish ضایع شدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to languish هرز رفتن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to languish فاسد شدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to pull [British E] / make [American E] a face شکلک در آوردن [به خاطر قهر بودن] [اصطلاح روزمره]
recognize دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognizes دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognizing دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognises دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognising دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
to report somebody [to the police] for breach of the peace از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
throw the baby out with the bathwater <idiom> (تروخشک باهم میسوزد)کل چیزی رادور ریختن به خاطر خرابی یک قسمت آن
primage اضافه کرایهای که به خاطر مراقبت در بارگیری و تخلیه به ناخدای کشتی داده میشود
blow-up توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow up توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow-ups توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
safety اعطای دو امتیاز به تیم مدافع به خاطر عقب نشینی عمدی تیم مهاجم
neural network سیستمی که برنامه هوش مصنوعی را اجرا میکند و نحوه کار مغز و یادگیری و به خاطر سپردن آنرا شبیه سازی میکند
For Gods sake!For heavens sake. بخاطر خدا ( برای خاطر خدا )
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com