Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (29 milliseconds)
English
Persian
aggravate
اضافه کردن خشمگین کردن
aggravated
اضافه کردن خشمگین کردن
aggravates
اضافه کردن خشمگین کردن
Other Matches
enraged
خشمگین کردن
enrage
خشمگین کردن
ensnares
خشمگین کردن
incense
خشمگین کردن
incensed
خشمگین کردن
vext
خشمگین کردن
incenses
خشمگین کردن
ensnare
خشمگین کردن
ensnared
خشمگین کردن
ensnaring
خشمگین کردن
enrages
خشمگین کردن
to move to anger
خشمگین کردن
to put one's monkey up
خشمگین کردن
wind up to fury
خشمگین کردن
exasperating
خشمگین کردن
exasperates
خشمگین کردن
ensnarl
خشمگین کردن
exasperated
خشمگین کردن
incensing
خشمگین کردن
to w up to fury
خشمگین کردن
exasperate
خشمگین کردن
enraging
خشمگین کردن
tar
: برانگیخته خشمگین کردن
provoke
برافروختن خشمگین کردن
irritate
برانگیختن خشمگین کردن
to be like waving a red flag in front of a bull
[American]
کسی را خشمگین کردن
provokes
برافروختن خشمگین کردن
tarre
خشمگین کردن ازردن
to be like a red rag to a bull
[British]
کسی را خشمگین کردن
provoked
برافروختن خشمگین کردن
infuriate
بسیار خشمگین کردن
irritates
برانگیختن خشمگین کردن
anger
غضب خشمگین کردن
angering
غضب خشمگین کردن
angers
غضب خشمگین کردن
to provoke a person's anger
کسیرا خشمگین کردن
irritated
برانگیختن خشمگین کردن
infuriated
بسیار خشمگین کردن
infuriates
بسیار خشمگین کردن
infuriating
بسیار خشمگین کردن
to provoke a person to anger
کسیرا خشمگین کردن
angered
غضب خشمگین کردن
superadd
بیش از حد لزوم اضافه کردن سربار کردن
superaddition
بیش از حد لزوم اضافه کردن سربار کردن
annoys
بستوه اوردن خشمگین کردن
indign
فاقد شایستگی خشمگین کردن
vexes
رنجه دادن خشمگین کردن
vexing
رنجه دادن خشمگین کردن
vex
رنجه دادن خشمگین کردن
annoy
بستوه اوردن خشمگین کردن
annoyed
بستوه اوردن خشمگین کردن
to make somebody's blood boil
<idiom>
کسی را خیلی خشمگین کردن
surcharges
زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharge
زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
rub someone the wrong way
<idiom>
خشمگین کردن با چیزی که شخص میگوید یا انجام می دهد
augmenting
اضافه کردن تقویت کردن
augment
اضافه کردن تقویت کردن
augments
اضافه کردن تقویت کردن
augmented
اضافه کردن تقویت کردن
to put oa a semblance of anger
سیمای خشمگین بخود دادن خودرا خشمگین وانمودکردن
eke
اضافه کردن بر
adds
اضافه کردن
step up
اضافه کردن
add
اضافه کردن
adding
اضافه کردن
imburse
اضافه کردن
add
اضافه کردن
subjoin
اضافه کردن
append
اضافه کردن
add in memory
اضافه کردن به حافظه
run up
<idiom>
به مقدارچیزی اضافه کردن
overdraw
اضافه برداشت کردن
gerund
اسمی که از اضافه کردن
gerunds
اسمی که از اضافه کردن
insets
افزودن اضافه کردن گذاشتن
inset
افزودن اضافه کردن گذاشتن
subjoin
در پایان افزودن اضافه کردن
ring up
<idiom>
اضافه کردن آمار پولی
shore up
<idiom>
اضافه کردن چیزی که ضعیف است
complements
با اضافه کردن یک به مکمل اول عدد بدست می آید
condition
اضافه کردن داده ارسالی پس از برخورد با مجموعه پارامترها
complement
با اضافه کردن یک به مکمل اول عدد بدست می آید
complement
با اضافه کردن یک به نهمین مکمل یک عدد بدست می آید
adapt
تغییر یا تنظیم یا اضافه کردن به چیزی تا مناسب شود
complemented
با اضافه کردن یک به مکمل اول عدد بدست می آید
complemented
با اضافه کردن یک به نهمین مکمل یک عدد بدست می آید
adapting
تغییر یا تنظیم یا اضافه کردن به چیزی تا مناسب شود
complementing
با اضافه کردن یک به مکمل اول عدد بدست می آید
complements
با اضافه کردن یک به نهمین مکمل یک عدد بدست می آید
complementing
با اضافه کردن یک به نهمین مکمل یک عدد بدست می آید
adapts
تغییر یا تنظیم یا اضافه کردن به چیزی تا مناسب شود
accessorize
اضافه کردن وسایل جانبی و تزئینات به لباس و اتاق و غیره
maintenance
فرآیند بهنگام سازی فایل با تغییر دادن یا اضافه کردن یا حذف ورودی ها
dithered
ایجاد منحنی یا خط ی که با اضافه کردن آن به پیکسلهای تشکیل دهنده تصویر نرم تر به نظر می رسند
dithers
ایجاد منحنی یا خط ی که با اضافه کردن آن به پیکسلهای تشکیل دهنده تصویر نرم تر به نظر می رسند
dither
ایجاد منحنی یا خط ی که با اضافه کردن آن به پیکسلهای تشکیل دهنده تصویر نرم تر به نظر می رسند
overtime
وقت اضافی اضافه کار اضافه کاری ساعت فوق العاده
editors
نرم افزاری که برای وارد کردن و تصحیح متن یا برنامههای اضافه شده تحت پیشرفت به کار می رود
editor
نرم افزاری که برای وارد کردن و تصحیح متن یا برنامههای اضافه شده تحت پیشرفت به کار می رود
intensive cultivation
اضافه کردن مقدار تولید از طریق افزایش عامل کار یا سرمایه بدون اینکه سطح زیر کشت زیادشود
graphics
تعداد توابع ذخیره شده در فایل کتابخانهای که به هر برنامه کاربر اضافه میشود برای ساده کردن عمل نوشتن برنامههای گرافیکی
force augmentation
تقویت یکان اضافه کردن به نیروی یکان
overloaded
زیاد بار کردن اضافه بار
overload
زیاد بار کردن اضافه بار
overloads
زیاد بار کردن اضافه بار
B register
1-ثبات آدرس که به آدرس مرجع اضافه شده که محل مورد نظر را مشخص میکند 2-ثباتی که برای گسترده تر کردن اکومولاتور برای ضرب و تقسیم به کار می رود
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
angry
[with]
<adj.>
خشمگین
[از]
pissed
خشمگین
angry
<adj.>
خشمگین
furious
<adj.>
خشمگین
ireful
[literary]
<adj.>
خشمگین
mad
[coll.]
[very angry]
<adj.>
خشمگین
indignant
<adj.>
خشمگین
wrathful
[literary]
<adj.>
خشمگین
wroth
[chiefly literary]
<adj.>
خشمگین
snuffy
خشمگین
waxy
خشمگین
exasperating
خشمگین
pissed off
[vulgar]
<adj.>
خشمگین
pissed
[at]
[American E]
<adj.>
خشمگین
[از]
pissed off
[at]
[American E]
<adj.>
خشمگین
[از]
mad
[at]
<adj.>
خشمگین
[از]
exasperated
خشمگین
exasperates
خشمگین
exasperate
خشمگین
wrathy
[colloquial]
<adj.>
خشمگین
snarly
خشمگین
irate
<adj.>
خشمگین
out of temper
خشمگین
wroth
خشمگین
in a fury
خشمگین
wrathful
خشمگین
to fly in to passion
خشمگین شدن
snarl
خشمگین ساختن
loath loth
منفور خشمگین
to lash oneself in to a fury
خشمگین شدن
to f. angry
خشمگین شدن
snarled
خشمگین ساختن
to fly into a rage
خشمگین شدن
to get excited
خشمگین شدن
to get one's monkey up
خشمگین شدن
rabid
خشمگین هار
snarling
خشمگین ساختن
snarls
خشمگین ساختن
indignant
رنجیده خشمگین
infuriation
خشمگین سازی
in a stew
دل واپس خشمگین
boil
خشمگین شدن
he was in his tantrum
خشمگین بود
boiled
خشمگین شدن
boils
خشمگین شدن
resents
رنجیدن از خشمگین شدن از
to be in a fume
خشمگین یارنجیده شدن
resent
رنجیدن از خشمگین شدن از
resented
رنجیدن از خشمگین شدن از
snappish
خشمگین دارای مزه بد
resenting
رنجیدن از خشمگین شدن از
to lool black
خشمگین یا متغیر بنظر امدن
to fall into a rage or passion
خشمگین شدن ازجادر رفتن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
check total
آن را اضافه میکند و مقدار اضافه شده را با مقدار ذخیره شده مقایسه میکند
checksum
آن را اضافه میکند و مقدار اضافه شده را با مقدار ذخیره شده مقایسه میکند
growled
خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
growls
خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
growling
خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
growl
خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com