English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
English Persian
nuncupation افهار مطلبی در پیش گواه بزبان گویی
Other Matches
apophasis افهار مطلبی درعین حالی که گوینده بی میلی خود را نسبت به افهار ان بیان داشته
chiromancy پیش گویی وغیب گویی با دیدن خطوط کف دست
remarks افهار داشتن افهار نظریه دادن
statable افهار کردنی قابل افهار یا توضیح
remarked افهار داشتن افهار نظریه دادن
remarking افهار داشتن افهار نظریه دادن
remark افهار داشتن افهار نظریه دادن
stateable افهار کردنی قابل افهار یا توضیح
telnet پروتکل TCP/ IP که به کاربر امکان اتصال و کنترل از طریق اینترنت به کامپیوترهای راه دور میدهد به طوری ککه گویی همان جا هستند و دستورات را تایپ میکند به طوری که گویی در مقابل کامپیوترهستند
capella بزبان
latine بزبان لاتینی
slang بزبان عامیانه
indispensables بزبان شوخی
uttered بزبان اوردن
inexpressibles بزبان شوخی
alpha aurigae عیوق بزبان
gallice بزبان فرانسه
utters بزبان اوردن
utter بزبان اوردن
slang بزبان یا لهجه مخصوص
uvular وابسته بزبان کوچک
doggie سگ بزبان کودکان سگ کوچک
romanic متکلم بزبان رومی
in legal parlance بزبان یا عباراتی حقوقی
retranslate دوباره بزبان نخستین دراوردن
formulate بیان داشتن بزبان ریاضی
They were talking in Spanish . بزبان اسپانیولی صحبت می کردند
PO پبشاب دان بزبان کودکان
formulates بیان داشتن بزبان ریاضی
formulating بیان داشتن بزبان ریاضی
formulated بیان داشتن بزبان ریاضی
arabist عالم بزبان و علوم عربی
vulgarization تعمیم چیزی بزبان ساده
popularly از لحاظ توده مردم بزبان ساده
I spoke my mind. آنچه دردل داشتم بزبان آوردم
latinity شیوه نوشتن یا سخن گفتن بزبان لاتینی
thematic مطلبی مقالهای
implying مطلبی را رساندن
imply مطلبی را رساندن
implies مطلبی را رساندن
intimating مطلبی را رساندن
intimates مطلبی را رساندن
intimated مطلبی را رساندن
intimate مطلبی را رساندن
a horse of another colour [different colour] مطلبی دیگر
vouchers گواه
warranter گواه
evidence گواه
voucher گواه
testifier گواه
proof گواه
witnessed گواه
witnesses گواه
witnessing گواه
proofs گواه
witness گواه
To do justice to something. حق مطلبی را ادا کردن
to inquire into a matter مطلبی را باز جویی
to pierce a mystery بکنه مطلبی پی بردن
To bring up a topic . To introduce a subject . مطلبی راعنوان کردن
voucher ضامن گواه
give evidence of گواه دان
eye-witness گواه عینی
eye witness گواه عینی
eye witness گواه عینی
witnessing گواه اوردن
eyewitness گواه عینی
control group گروه گواه
vouchers ضامن گواه
call to witness گواه گرفتن
witnesses گواه اوردن
witness گواه اوردن
state's evidence گواه جنایی
witnessed گواه اوردن
give evidence of گواه اوردن
transliteration نقل عین تلفظ کلمه یا عبارتی از زبانی بزبان دیگر
To drum something into someones head . مطلبی را به گوش کسی خواندن
to e. into a matter مطلبی را بازجویی یا تحقیق کردن
To bring something to someones ears . مطلبی را به گوش کسی رساندن
antiphrasis بیان مطلبی به معنی مخالف ان
mental reservation خود داری از ذکر مطلبی
to smack of something <idiom> مطلبی را رساندن [اصطلاح مجازی]
throw in مطلبی بر صحبت کسی افزودن
witnesses دیدن گواه بودن بر
witnessing دیدن گواه بودن بر
witnessed دیدن گواه بودن بر
witness heaven! خدا گواه است
stand جایگاه گواه در دادگاه
attestor گواهی دهنده گواه
witness دیدن گواه بودن بر
state's evidence گواه دادگاه جنایی
predigest بزبان ساده وقابل فهم دراوردن برای استفاده اماده کردن
Vote (write) against a proposallll. بر ضد پیشنهادی رأی دادن ( مطلبی نوشتن )
To know it backwards. مطلبی رافوت آب بودن (خوب دانستن )
shrugging بالا انداختن شانه مطلبی را فهماندن
shrugged بالا انداختن شانه مطلبی را فهماندن
shrug بالا انداختن شانه مطلبی را فهماندن
slur مطلبی را حذف کردن طاس گرفتن
to grind a person in a subject مطلبی راخوب حالی کسی کردن
To give it straight from the shoulder. مطلبی راصاف وپوست کنده گفتن
To spell something out for some one .To drive it home to someone . مطلبی را به کسی شیر فهم کردن
slurs مطلبی را حذف کردن طاس گرفتن
slurring مطلبی را حذف کردن طاس گرفتن
slurred مطلبی را حذف کردن طاس گرفتن
witness box جایگاه شهود گواه جای
witnesses گواه شاهد شهادت دادن
witnessing گواه شاهد شهادت دادن
witnessed گواه شاهد شهادت دادن
eyewitness شاهد عینی گواه خوددیده
witness گواه شاهد شهادت دادن
ear witness گواه بگوش شنیده شاهدسمعی
eyewitnesses شاهد عینی گواه خوددیده
eye-witnesses شاهد عینی گواه خوددیده
merism بیان مطلبی کلی با ذکر وقیاس مخالف
To give it to someone straight from the shoulder . To tell someonestraight صاف وپوست کنده مطلبی را به کسی گفتن
It was inappropriate to make such a remark . مناسبت نداشت چنین مطلبی اظهار گردد
non commital از گرفتارکردن خویش بویسله تصدیق یا تکذیب مطلبی
why i think i can هنگام کشف مطلبی دلالت برتعجب میکند
To speake in great detail. مطلبی رابا طول وتفصیل بیان کردن
declamatory مربوط به قرائت مطلبی باصدای بلند وغرا
issue of fact نکته موضوع بحث که درنتیجه انکار مطلبی پیدامیشود
intestable وصیت کردن ناشایسته برای گواه بودن یاگواهی دادن
fallacy of composition استدلال نادرست به اینکه هرگاه بعض مطلبی درست باشد کل ان صحیح است
jargonize بزبان غیر مصطلح یا امیخته در اوردن یا ترجمه کردن بقالب اصطلاحات خاص علمی یافنی مخصوص در اوردن
observers گواه تعیین شده از طرف کمیته برگزارکننده مسابقه گلف برای گزارش دادن نقض مقررات به داور
observer گواه تعیین شده از طرف کمیته برگزارکننده مسابقه گلف برای گزارش دادن نقض مقررات به داور
post script مطلبی که در هنگام تهیه نامه فراموش شده و بعدا درذیل نامه ذکر میگردد
To weight up the pros and cons of something . مطلبی راسبک وسنگین کردن (بررسی کردن )
say so افهار
statements افهار
say-so افهار
indigitation افهار
proposal افهار
saying افهار
predication افهار
testimonies افهار
proposals افهار
sayings افهار
adduction افهار
adductor افهار
affirmance افهار
avouchment افهار
utterances افهار
utterance افهار
showing افهار
showings افهار
allegations افهار
allegation افهار
enouncement افهار
dixit افهار
declarations افهار
statement افهار
testimony افهار
declaration افهار
laconic speech کم گویی
candour رک گویی
scandal بد گویی
scandals بد گویی
knop گویی
candor رک گویی
so to peaking گویی
one would say گویی
plain speaking رک گویی
soliloquies تک گویی
hypologia کم گویی
downrightness رک گویی
ingenuousness رک گویی
outdpokenness رک گویی
as thought گویی
hypophrasia کم گویی
free spokenness رک گویی
soliloquy تک گویی
pauciloquy کم گویی
to stab in the back بد گویی
condolences افهار تاسف
declaring افهار داشتن
misstatement افهار غلط
says حرف افهار
manifests افهار نامه
an absurd statement افهار نا معقول
pooh pooh افهار تنفروانزجار
suggestion افهار عقیده
affirmations افهار قطعی
declares افهار داشتن
resented افهار تنفرکردن از
remarking افهار بیان
asseveration افهار جدی
affirmation افهار قطعی
courtship افهار عشق
assertor افهار کننده
asserter افهار کننده
express افهار کردن
manifesting افهار نامه
suggestions افهار عقیده
pooh-poohed افهار تنفروانزجار
pooh-poohing افهار تنفروانزجار
assertive افهار کننده
expression افهار عبارت
pooh-pooh افهار تنفروانزجار
resents افهار تنفرکردن از
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com