English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 35 (3 milliseconds)
English Persian
he is kin to me او خویش منست
Other Matches
it is in my keeping د رحفافت منست
self خویش
relation خویش
kinswomen خویش
kinswoman خویش
kin خویش
kindred خویش
connection خویش
connexions خویش
self discharging رهاکننده خویش
nepotist خویش پرست
sib خویش وقوم
relativein law خویش سببی
he is kin to me اوبامن خویش
kin قوم و خویش خویشی
to call cousins قوم و خویش داشتن
to take after number one در فکر خویش بودن
niece خویش و قوم مونث
shirt-tail قوم و خویش دور
shirt-tails قوم و خویش دور
nieces خویش و قوم مونث
nepotism خویش و قوم پرستی
germane منتسب خویش و قوم
affinity قوم و خویش سببی
Every thing is good in its season. <proverb> که هر چیزى به جاى خویش نیکوست.
self tightening برنفس خویش فشاروارد اورنده
self tightening نفس خویش را درتنگنا قراردهنده
to take care of number one در فکر خویش بودن از خودتوجه گردن
non commital از گرفتارکردن خویش بویسله تصدیق یا تکذیب مطلبی
devisor کسیکه بمیل خویش چیزی رابدیگری بارث می گذارد مورث
self condemned محکوم شده توسط نفس خود مقصر نزد وجدان خویش
megalomania مرض بزرگ پنداری خویش جنون انجام کارهای بزرگ
self absorption غرق در خویش غرق شدن در افکار
self propulsion حرکت توسط نیروی خود پیشروی توسط نیروی خویش
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com