English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English Persian
overwrite باپرداخت موافقت کردن
Other Matches
c.i.f. یکی از قراردادهای اینکوترمز که در ان فروشنده کالا را به هزینه خود و باپرداخت حق بیمه لازم در بندرمقصد به خریدار تحویل میدهد
approbate موافقت کردن
to look after موافقت کردن
concurs موافقت کردن
approving موافقت کردن
to come in to line موافقت کردن
accomodate موافقت کردن
approves موافقت کردن
approve موافقت کردن
accord موافقت کردن
grant موافقت کردن
accorded موافقت کردن
granted موافقت کردن
grants موافقت کردن
accords موافقت کردن
complying موافقت کردن
comply موافقت کردن
complies موافقت کردن
complied موافقت کردن
acceding موافقت کردن
accedes موافقت کردن
acceded موافقت کردن
acquiesce موافقت کردن
admit موافقت کردن
assents موافقت کردن
assented موافقت کردن
assent موافقت کردن
accede موافقت کردن
jibed موافقت کردن
consents موافقت کردن
concurred موافقت کردن
consenting موافقت کردن
gibes موافقت کردن
consented موافقت کردن
jibe موافقت کردن
concur موافقت کردن
consent موافقت کردن
assenting موافقت کردن
go along <idiom> موافقت کردن
jibes موافقت کردن
jibing موافقت کردن
homologate موافقت کردن
concurring موافقت کردن
approval to the majority با اکثریت موافقت کردن
to agree on something موافقت کردن با چیزی
approbate پسندیدن موافقت کردن
to a to a proposal or opinion باپیشنهادیاعقیدهای موافقت کردن
to fall in فروکشیدن موافقت کردن
collogue موافقت دروغی کردن
in keeping with <idiom> مشابه ،موافقت کردن
come to an agreement موافقت پیدا کردن
acquiescing رضایت دادن موافقت کردن
lip service <idiom> تنها زبونی موافقت کردن
to givein one's a. موافقت خودرا اعلام کردن
to go in with ملحق شدن با موافقت کردن با
agrees موافقت کردن موافق بودن
agreeing موافقت کردن موافق بودن
acquiesces رضایت دادن موافقت کردن
acquiesced رضایت دادن موافقت کردن
agree موافقت کردن موافق بودن
obey حرف شنوی کردن موافقت کردن
obeying حرف شنوی کردن موافقت کردن
obeyed حرف شنوی کردن موافقت کردن
obeys حرف شنوی کردن موافقت کردن
to come to an explanation درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
win a lady's hand موافقت زنی را برای ازدواج جلب کردن
talk into <idiom> موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
okay تصویب کردن موافقت کردن
ok تصویب کردن موافقت کردن
admits موافقت کردن تصدیق کردن
admitting موافقت کردن تصدیق کردن
pourparley جلسه غیررسمی برای مذاکره در اطراف عهد نامه یا موافقت نامه تبادل نظر کردن
pourparler جلسه غیررسمی برای مذاکره در اطراف عهد نامه یا موافقت نامه تبادل نظر کردن
subscribes تعهد یا تعهد پرداخت کردن در پرداخت مبلغی شرکت کردن موافقت کردن با
subscribed تعهد یا تعهد پرداخت کردن در پرداخت مبلغی شرکت کردن موافقت کردن با
subscribing تعهد یا تعهد پرداخت کردن در پرداخت مبلغی شرکت کردن موافقت کردن با
subscribe تعهد یا تعهد پرداخت کردن در پرداخت مبلغی شرکت کردن موافقت کردن با
accords موافقت
agreeability موافقت
accompt موافقت
consent موافقت
adhesion موافقت
accommodating موافقت
agreeableness موافقت
accord موافقت
congruity موافقت
ententes موافقت
sympathy موافقت
acquiescence موافقت
ententes cordiales موافقت
assentation موافقت
settle for <idiom> موافقت با
accordance موافقت
keeping موافقت
entente موافقت
consenting موافقت
congeniality موافقت
concurrence موافقت
consents موافقت
consented موافقت
accorded موافقت
consentaneity موافقت
approval موافقت
sympathies موافقت
agreements موافقت
union موافقت
understanding موافقت
unions موافقت
approbation موافقت
understandings موافقت
agreement موافقت
congruence موافقت تناسب
propitiousness موافقت مساعدت
concordat موافقت نامه
compliable قابل موافقت
agreement موافقت نامه
assentient موافقت دهنده
to come to an agreement موافقت پیداکردن
non placer موافقت نمیشود
non concurrence عدم موافقت
non compliance عدم موافقت
non cincurrence عدم موافقت
disagreements عدم موافقت
come to terms <idiom> به موافقت رسیدن
disagreement عدم موافقت
congruency موافقت تناسب
verbal agreement موافقت شفاهی
nonconformity عدم موافقت
implicit agreement موافقت ضمنی
agreements موافقت نامه
endorsement موافقت تایید
incongrvity عدم موافقت
endorsements موافقت تایید
treaties موافقت نامه
incompliance عدم موافقت
treaty موافقت نامه
accommodation تطبیق موافقت
gentlemen's agreement موافقت شرافتمندانه
accommodations تطبیق موافقت
condescension تمکین موافقت
no go <idiom> موافقت نکردن
in league with <idiom> موافقت مخفیانه
quota agreement موافقت سهمیه
consenting موافقت رضایت دادن
consented موافقت رضایت دادن
consents موافقت رضایت دادن
as previously agreed upon <adv.> همینطور که قبلا موافقت شد
assented رضایت دادن موافقت
to come to terms سازش یا موافقت پیداکردن
consent موافقت رضایت دادن
mutilateral agreement موافقت چند جانبه
trade agreement موافقت نامه تجاری
arbitration agreement موافقت نامه داوری
geneva convention موافقت نامه ژنو
assenting رضایت دادن موافقت
to be in disagreement [with somebody] موافقت نکردن [با کسی]
disgreement عدم موافقت اختلاف
assent رضایت دادن موافقت
assents رضایت دادن موافقت
unity شراکت موافقت واحد
to strike a bargain درمعامله موافقت پیداکردن
incongruousness عدم موافقت یا تطابق
in agreement with somebody با کسی موافقت داشتن
wage agreement موافقت نامه دستمزد
bond تعهد موافقت نامه
to be at strife [with somebody] [over something] موافقت نکردن [با کسی] [سر چیزی]
to be split [over something] [with somebody] موافقت نکردن [با کسی] [سر چیزی]
to be at odds [with somebody] [on / over something] ) موافقت نکردن [با کسی] [سر چیزی]
it depends on his approval منوط به موافقت و تصویب اوست
to assent مورد موافقت قرار دادن
bretton woods agreement موافقت نامه برتن وودز
protocols مقاوله نامه موافقت مقدماتی
protocol مقاوله نامه موافقت مقدماتی
consent موافقت ورثه با مندرجات وصیتنامه رضایت
consenting موافقت ورثه با مندرجات وصیتنامه رضایت
consents موافقت ورثه با مندرجات وصیتنامه رضایت
He nodded. سرش راتکان داد ( بعلامت موافقت )
general agreement on tariff & trade (gat موافقت نامه عمومی تعرفه وتجارت
consented موافقت ورثه با مندرجات وصیتنامه رضایت
right on <idiom> نشان دادن موافقت (درست است بله)
overt collusion تبانی چند شرکت برای کنترل بازار با موافقت صریح یکدیگر
escrow موافقت نامه بین دونفرکه بامانت نزدشخص ثالثی سپرده شودوتاحصول شرایط بخصوص بدون اعتبارباشد
She's agreed to fill in for me on Friday, but I'd be pushing my luck if I asked her to do it on Saturday, too. او [زن] موافقت کرد روز جمعه جاینشین من باشد اما من شورش را در می آوردم اگر از او [زن] درخواست بکنم که شنبه هم جاینشین من بشود.
written agreement موافقت نامه پیمان نامه
inconformity عدم مطابقت عدم موافقت
fabianism نحله سوسیالیستی معتدل که به سال 4881 درانگلستان تشکیل شد و در واقع پایه حزب کارگر محسوب میشود . اصحاب این مسلک باعقاید مارکس در زمینه لزوم کشمکش طبقاتی و نیز انقلاب و شدت عمل جهت وصول به اهداف سوسیالیزم موافقت ندارند
armistise متارکه جنگ عبارت است از توقف عملیات جنگی با موافقت طرفین محاربه اتش بس ممکن است کامل یعنی شامل کلیه عملیات جنگی و در جمیع میدانهای نبرد باشد و نیز ممکن است محلی یعنی فقط مربوط به قسمت معینی از میدان جنگ وبه مدت محدود باشد
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com