Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (41 milliseconds)
English
Persian
make ends meet
<idiom>
باپول شخصی گذران روزگار کردن
Other Matches
buy off
باپول مصالحه کردن
on payment
باپول
get along
گذران کردن
subsists
گذران کردن
subsisted
گذران کردن
subsist
گذران کردن
subsisting
گذران کردن
fare
گذراندن گذران کردن
to get along
گذران کردن بسربردن
get on
گذران کردن گذراندن
fares
گذراندن گذران کردن
faring
گذراندن گذران کردن
fared
گذراندن گذران کردن
on a shoestring
<idiom>
باپول خیلی کمی
To wreck some ones life .
روزگار کسی راسیاه کردن
hang out
<idiom>
به بطالت گذراندن روزگار کردن
to do without any thing
ازچیزی صرف نظرکردن بدون چیزی گذران کردن
f.drss
جامه شخصی که باتفتن شخصی دوخته درمجلس رقص بپوشند
subscriber
1-شخصی که یک تلفن دارد.2-شخصی که مبلغی می پردازد تا به سرویس مثل BBS دستیابی یابد
subscribers
1-شخصی که یک تلفن دارد.2-شخصی که مبلغی می پردازد تا به سرویس مثل BBS دستیابی یابد
times
روزگار
in the days of
در روزگار
timed
روزگار
time
روزگار
transparent
سو گذران
transparently
سو گذران
subsistence
گذران
hard time
روزگار سخت
periods
روزگار نوبت
world
عالم روزگار
worlds
عالم روزگار
periods
وقت روزگار
period
وقت روزگار
period
روزگار نوبت
the days of old
روزگار پیشین
f. and reflux
تغییرات روزگار
nowadays
<adv.>
در این روزگار
these days
<adv.>
در این روزگار
in this day and age
<adv.>
در این روزگار
in ancient times
در روزگار باستانی
aftertime
روزگار واپسین
reverses of fortune
برگشت روزگار
langsyne
در روزگار پیشین
the hand of the time
دست روزگار
at the present day
<adv.>
در این روزگار
foretime
روزگار پیشین
dame fortune
مادر روزگار
feastful
خوش گذران
life sustenance
گذران زندگی
feaster
خوش گذران
maintenance
گذران خرجی
to do well
خوب گذران
pleasure seeking
خوش گذران
free living
خوش گذران
transparently
نور گذران
free liver
خوش گذران
transparent
نور گذران
luxurious
خوش گذران
antiquities
روزگار باستان قدمت
neo hebraic age
روزگار پیسن سنگ
antiquity
روزگار باستان قدمت
happy go lucky
اسان گذران بیمار
living
وسیله گذران معیشت
he makes a living with hispen
بانویسندگی گذران میکند
pastime
تفریح کاروقت گذران
dawdler
بیهوده وقت گذران
sensual
خوش گذران نفسانی
pastimes
تفریح کاروقت گذران
jovial
خوش گذران عیاش
in one's hair
<idiom>
عصبانی کردن شخصی
individualization of punshment
شخصی کردن مجازاتها
to beat the living daylights out of someone
<idiom>
دمار از روزگار کسی درآوردن
To know the vicessetudes ( up and downs ) of life .
سرد وگرم روزگار را چشیدن
epicures
ادم خوش گذران وعیاش
epicure
ادم خوش گذران وعیاش
talk shop
<idiom>
درموردکار شخصی صحبت کردن
chew out (someone)
<idiom>
به شدت سرزنش کردن (شخصی)
get a grip of oneself
<idiom>
کنترل کردن احساسات شخصی
Saadi was a giant among men .
سعدی از مردان بزرگ روزگار بود
clip someone's wings
<idiom>
محدود کردن فعالیت یاامکانات شخصی
have over
<idiom>
شخصی را به خانه خود دعوت کردن
whistle a different tune
<idiom>
عوض کردن میل شخصی ویاعقیده گذشته
Give the benefit of the doubt
<idiom>
[باور کردن اظهارات شخصی بدون مدرک]
talk into
<idiom>
موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
head-hunting
<idiom>
جستجو کردن برای یافتن شخصی شایسته ولایق
zero in on
<idiom>
تمام توجه شخصی را جلب کردن(میخ کسی شدن)
cover one's tracks
<idiom>
پنهان کردن یا نگفتن اینکه شخصی کجا بوده (پنهان کاری کردن)
invisible hand
فرد در تعقیب منافع شخصی خود بطورخودکار به حداکثر کردن منافع جامعه کمک میکند
report program generator
زبان برنامه نویسی درکامپیوترهای شخصی برای آماده کردن گزارشات تجاری که به دادههای درون فایل , پایگاه داده ها و...امکان شامل شدن میدهد
civilian
شخصی
personal
شخصی
personae
شخصی
personable
شخصی
persona
شخصی
civilians
شخصی
personas
شخصی
some one
شخصی
one
شخصی
privates
شخصی
ones
شخصی
private
شخصی
informal
شخصی
civil
شخصی
under one's belt
<idiom>
میل شخصی
personal computers
کامپیوتر شخصی
self interest
غرض شخصی
personal pronoun
ضمیر شخصی
somebody
یک شخص شخصی
self-interest
نفع شخصی
proenomen
نام شخصی
self interest
نفع شخصی
very own
<adj.>
خصوصی
[شخصی]
passanger car
اتومبیل شخصی
self intrest
نفع شخصی
personal effects
لوازم شخصی
A private car.
اتوموبیل شخصی
paraphernalia
اموال شخصی زن
hire out
<idiom>
اجاره شخصی
self-employed
کار شخصی
whoso
هر شخصی که باشد
whosoever
هر شخصی که باشد
self employed
کار شخصی
on one's shoulders
<idiom>
مسئولیت شخصی
self will
اراده شخصی
bomb scare
اطلاعتلفنیازوجودبمبدرمکانیتوسط شخصی
separate estate
اموال شخصی زن
by end
غرض شخصی
particular good
عین شخصی
private property
دارایی شخصی
ibm personal computer
IBکامپیوتر شخصی
personal interest
نفع شخصی
personal outlays
هزینههای شخصی
personal identity
هویت شخصی
personal ownership
مالکیت شخصی
personal property
اموال شخصی
personal exemptions
معافیتهای شخصی
personal error
خطای شخصی
personal constructs
سازههای شخصی
personal computing
محاسبات شخصی
personal affairs
امور شخصی
personal action
دعوی شخصی
personal service
ابلاغ شخصی
personal service
خدمت شخصی
private motive
غرض شخصی
backcourt foul
خطای شخصی
personal influence
نفوذ شخصی
idiograph
نشان شخصی
personal staff
ستاد شخصی
idols of the cave
اوهام شخصی
personalized form letter
فرم شخصی
personalty
اموال شخصی
personalty
دارایی شخصی
personal motive
غرض شخصی
personal remarks
انتقادات شخصی
who
چه شخصی چه اشخاصی
personal income
درامد شخصی
individual foul
خطای شخصی
personal saving
پس انداز شخصی
personal property
مایملک شخصی
ea state in severalty
ملک شخصی
oomph
چاذبه شخصی
personal computer
کامپیوتر شخصی
personal requirment
احتیاجات شخصی
personal pronouns
ضمائر شخصی
informal observations
مشاهدات شخصی
personal requirment
حوائج شخصی
under one's thumb
<idiom>
زیرنظر شخصی
personal right
حقوق شخصی
personalize
جنبه شخصی دادن به
onother's money
پول شخصی دیگر
valour
ارزش شخصی واجتماعی
in one's best interest
به صلاح خود شخصی
home use entry
اعلامیه مصرف شخصی
duffle bag
کیسه لوازم شخصی
author
شخصی که برنامه می نویسد
self interested
در بند نفع شخصی
theatergoer
شخصی که مکرر به تئاترمیرود
valor
ارزش شخصی واجتماعی
toe the line
<idiom>
انجام وفایف شخصی
play (someone) for something
<idiom>
به بازی گرفتن شخصی
to hold in d.
درتصرف شخصی داشتن
self-interested
در بند نفع شخصی
fill (someone) in
<idiom>
جزئیات را به شخصی گفتن
turn (someone) on
<idiom>
به هیجان آوردن شخصی
ibm personal computer at
کامپیوتر شخصی ای بی ام مدل AT
ibm personal computer system/
کامپیوتر ای بی ام سیستم شخصی 2
pinning
شماره شناسایی شخصی
owning
شخصی مال خودم
ibm personal computer xt
کامپیوتر شخصی ای بی ام مدل XT
owned
شخصی مال خودم
pinned
شماره شناسایی شخصی
pin
شماره شناسایی شخصی
leave alone
<idiom>
راحت گذاشتن (شخصی)
With my own capital .
با سرمایه شخصی خودم
personal property
دارایی شخصی منقول
put in one's two cents
<idiom>
به شخصی نظریه دادن
owns
شخصی مال خودم
privy seal
مهر شخصی پادشاه
private property
دارایی شخصی بلامعارض
own
شخصی مال خودم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com