English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (41 milliseconds)
English Persian
To pay off someone. To settle old scores with someone. با کسی تسویه حساب کردن ( انتقام جویی کردن )
Other Matches
pony ریز تسویه حساب کردن
poney ریز تسویه حساب کردن
ponies ریز تسویه حساب کردن
clearance تسویه حساب واریز حساب فاصله ازاد لقی
nemesis کینه جویی انتقام
it savours of revenge بوی انتقام یاکینه جویی ازان می اید
checking out تسویه حساب
realization account حساب تسویه
liquidator سرپرست تسویه حساب
date of change of acountability تاریخ تسویه حساب
clearing house دفتر تسویه حساب
liquidators سرپرست تسویه حساب
clearing houses دفتر تسویه حساب
check register بازرسی کردن صورت حساب واریز حساب کردن واریزحساب
We will be checking out around noon. ما حدود ظهر تسویه حساب میکنیم.
reckons حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckon حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckoned حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
clearer ترخیص کردن از گمرک تسویه کردن
clear ترخیص کردن از گمرک تسویه کردن
clearest ترخیص کردن از گمرک تسویه کردن
clears ترخیص کردن از گمرک تسویه کردن
To cook the books. حساب بالاآوردن (حساب سازی کردن )
to slake one's revenge اتش انتقام خودراخاموش کردن
liquidated تسویه کردن
offsetting تسویه کردن
offset تسویه کردن
compromise تسویه کردن
compromises تسویه کردن
liquidating تسویه کردن
liquidates تسویه کردن
liquidate تسویه کردن
compromising تسویه کردن
defray تسویه کردن
liquidised تسویه کردن
liquidises تسویه کردن
liquidising تسویه کردن
liquidizing تسویه کردن
defrayed تسویه کردن
defraying تسویه کردن
liquidizes تسویه کردن
liquidized تسویه کردن
defrays تسویه کردن
liquidize تسویه کردن
impeach عیب جویی کردن تردید کردن در
impeached عیب جویی کردن تردید کردن در
inquires باز جویی کردن رسیدگی کردن
impeaching عیب جویی کردن تردید کردن در
interrogate تحقیق کردن باز جویی کردن
impeaches عیب جویی کردن تردید کردن در
interrogated تحقیق کردن باز جویی کردن
interrogating تحقیق کردن باز جویی کردن
enquired باز جویی کردن رسیدگی کردن
interrogates تحقیق کردن باز جویی کردن
inquired باز جویی کردن رسیدگی کردن
inquire باز جویی کردن رسیدگی کردن
enquires باز جویی کردن رسیدگی کردن
retiring a bill براتی را تسویه کردن
pay off تسویه کردن پرداخت
adjusting تسویه نمودن مطابق کردن
adjusts تسویه نمودن مطابق کردن
wind up <idiom> به پایان رساندن ،تسویه کردن
pay up حسابهای معوقه را تسویه کردن
blamed عیب جویی کردن از
blames عیب جویی کردن از
scrounged صرفه جویی کردن
revenges کینه جویی کردن
scrounge صرفه جویی کردن
to pick on عیب جویی کردن از
carp عیب جویی کردن
blame عیب جویی کردن از
saved صرفه جویی کردن
scrounges صرفه جویی کردن
scrounging صرفه جویی کردن
impugned عیب جویی کردن
revenged کینه جویی کردن
revenge کینه جویی کردن
revenging کینه جویی کردن
save صرفه جویی کردن
impugning عیب جویی کردن
impugns عیب جویی کردن
saves صرفه جویی کردن
domineer سلطه جویی کردن
impugn عیب جویی کردن
blaming عیب جویی کردن از
economized صرفه جویی کردن
caviling عیب جویی کردن
cut corners <idiom> صرفه جویی کردن
reproaching عیب جویی کردن از
economize صرفه جویی کردن
cavilled عیب جویی کردن
avenges کینه جویی کردن
cavils عیب جویی کردن
avenged کینه جویی کردن
economised صرفه جویی کردن
reproaches عیب جویی کردن از
reproached عیب جویی کردن از
economizes صرفه جویی کردن
economises صرفه جویی کردن
to seek a remedy for something چاره جویی کردن
to seek adventures مخاطره جویی کردن
wrathful کینه جویی کردن
economising صرفه جویی کردن
cavil عیب جویی کردن
caviled عیب جویی کردن
reproach عیب جویی کردن از
avenge کینه جویی کردن
To seak a remedy. چاره جویی کردن
avenging کینه جویی کردن
vituperate عیب جویی کردن
to pull to pieces عیب جویی کردن از
queries تحقیق و باز جویی کردن
queried تحقیق و باز جویی کردن
to take vengeance on a person از کسی کینه جویی کردن
to cut up rough کینه جویی یا کج خویی کردن
to tick somebody off [British E] از کسی عیب جویی کردن
to tell somebody off از کسی عیب جویی کردن
query تحقیق و باز جویی کردن
to take somebody to task از کسی عیب جویی کردن
to chide somebody از کسی عیب جویی کردن
querying تحقیق و باز جویی کردن
put two and two together <idiom> حساب کتاب کردن ،دو دوتا کردن
to save up for something برای چیزی صرفه جویی کردن
miscount بد حساب کردن بد تعبیر کردن
rack up بازی کردن- حساب کردن
calculate حساب کردن
calculated حساب کردن
cipher حساب کردن
ciphers حساب کردن
sums حساب کردن
undercharge کم حساب کردن
cyphers حساب کردن
count حساب کردن
sum حساب کردن
calculates حساب کردن
computes حساب کردن
computed حساب کردن
account حساب کردن
to count up حساب کردن
misreckon بد حساب کردن
miscalculates بد حساب کردن
numerate حساب کردن
to cast up حساب کردن
figuring حساب کردن
figures حساب کردن
figure حساب کردن
miscalculating بد حساب کردن
counted حساب کردن
compute حساب کردن
miscalculate بد حساب کردن
miscalculated بد حساب کردن
to figure up حساب کردن
counting حساب کردن
counts حساب کردن
minculculate بد حساب کردن
miscalculate اشتباه حساب کردن
miscalculated اشتباه حساب کردن
miscalculates اشتباه حساب کردن
miscalculating اشتباه حساب کردن
miscast غلط حساب کردن
recalculate دوباره حساب کردن
tally با چوب خط حساب کردن
to put any one down for a fool کسیرااحمق حساب کردن
tallying با چوب خط حساب کردن
tally باچوبخط حساب کردن
tallies با چوب خط حساب کردن
overcharged زیاد حساب کردن
tallies باچوبخط حساب کردن
tallied با چوب خط حساب کردن
overcharge زیاد حساب کردن
check out تصفیه حساب کردن
overcharging زیاد حساب کردن
overcharges زیاد حساب کردن
settle تصفیه حساب کردن
settles تصفیه حساب کردن
tallying باچوبخط حساب کردن
tallied باچوبخط حساب کردن
miscast حساب غلط کردن
compute حساب کردن تخمین زدن
computes حساب کردن تخمین زدن
score حساب کردن بحساب اوردن
tallying تطبیق کردن حساب نگهداشتن
scored حساب کردن بحساب اوردن
misreckon بد شمردن حساب غلط کردن
to pay up حساب پس از افت را تصفیه کردن
To gauge the situation and act accordingly. حساب کار خود را کردن
tallied تطبیق کردن حساب نگهداشتن
scores حساب کردن بحساب اوردن
tallies تطبیق کردن حساب نگهداشتن
tally تطبیق کردن حساب نگهداشتن
computed حساب کردن تخمین زدن
to verify the accounts رسیدگی به محاسبات کردن حساب ها را رسیدگی یا ممیزی کردن
to call to account بازخواست یامواخذه کردن از حساب خواستن از
to cross-check the result with a calculator حل را مجددا با ماشین حساب بررسی کردن
i reckon روی دوستی کسی حساب کردن
bank on <idiom> اطمینان داشتن ،روی چیزی حساب کردن
zone محات کردن جزو حوزهای به حساب اوردن
zones محات کردن جزو حوزهای به حساب اوردن
scored نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
To sell at coast price . مایه کاری حساب کردن ( به قیمت تمام شده )
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com