English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
English Persian
For Gods sake!For heavens sake. بخاطر خدا ( برای خاطر خدا )
Other Matches
pro برای بخاطر
pro- برای بخاطر
for his sake برای خاطر او
for god's sake برای خاطر خدا
for a mere nothing برای خاطر هیچ
for nothing برای خاطر هیچ
inorder to به خاطر اینکه برای
for pity's sake برای خاطر خدا
for mercy sake برای خاطر خدا
in the interests of truth برای خاطر راستی
anxiously [about] or [for] <adv.> بطورنگران [مشتاقانه ] [بخاطر] یا [برای]
to fear [for] ترس داشتن [بخاطر یا برای]
solatium غرامت برای ترضیه خاطر
you must w the signal ناهار را برای خاطر من معطل نکنید
i did it only for your sake برای خاطر شما این کار راکردم و بس
Many thanks for the sympathy shown to us [on the passing of our father] . خیلی سپاسگذارم برای همدردی شما [بخاطر فوت پدرمان] .
He bought them expensive presents, out of guilt. او [مرد] بخاطر احساس گناهش برای آنها هدیه گران بها خرید.
to boondoggle [American English] پول و وقت تلف کردن [برای پروژه ای با سرمایه دولت بخاطر انگیزه سیاسی]
latchkey kid [colloquial] [بچه ای که برای مدت زمانی از روز بخاطر مشغله کاری پدر و مادر در خانه تنهاست.]
latchkey child [بچه ای که برای مدت زمانی از روز بخاطر مشغله کاری پدر و مادر در خانه تنهاست.]
You can rest assured. خاطر جمع باشید (اطمینان خاطر داشته باشید )
through بخاطر
Due to به خاطر
sake خاطر
minds خاطر
minding خاطر
behalf خاطر
on account of somebody [something] به خاطر
mind خاطر
for the love of به خاطر,
remembrance خاطر
for his sake به خاطر او
learn by heart بخاطر سپردن
memorise [British] بخاطر سپردن
as a result of this <adv.> بخاطر همین
for that reason <adv.> بخاطر همین
learn by rote بخاطر سپردن
in this vein <adv.> بخاطر همین
in this manner <adv.> بخاطر همین
in this wise <adv.> بخاطر همین
in his own name بخاطر خودش
as a result <adv.> بخاطر همین
in this sense <adv.> بخاطر همین
call to mind بخاطر اوردن
thru بخاطر بواسطه
as a consequence <adv.> بخاطر همین
consequently <adv.> بخاطر همین
hence <adv.> بخاطر همین
in this way <adv.> بخاطر همین
only فقط بخاطر
whereby <adv.> بخاطر همین
therefore <adv.> بخاطر همین
thus [therefore] <adv.> بخاطر همین
for good's sake بخاطر خدا
memorize بخاطر سپردن
memorised بخاطر سپردن
by impl <adv.> بخاطر همین
to have in remembrance بخاطر داشتن
to call to remembrance بخاطر اوردن
memorising بخاطر سپردن
in consequence <adv.> بخاطر همین
in this respect <adv.> بخاطر همین
for this reason <adv.> بخاطر همین
memorises بخاطر سپردن
insofar <adv.> بخاطر همین
by implication <adv.> بخاطر همین
memorizes بخاطر سپردن
memorized بخاطر سپردن
in so far <adv.> بخاطر همین
memorizing بخاطر سپردن
depressed <adj.> افسرده خاطر
in view of <idiom> به خاطر اینکه
lacerated خاطر ازرده
amativeness خاطر خواهی
sure خاطر جمع
leisurely بافراغت خاطر
surer خاطر جمع
peace of mind اسودگی خاطر
umbrageous رنجیده خاطر
downhearted <adj.> افسرده خاطر
to escape one's memory از خاطر رفتن
gladly با مسرت خاطر
despondent <adj.> افسرده خاطر
uneasiness خاطر تشویش
tranquility اسایش خاطر
of ones own accord بطیب خاطر
solace تسلیت خاطر
security اسایش خاطر
to imprint on the mind در خاطر نشاندن
gladness مسرت خاطر
free will طیب خاطر
attentions خاطر حواس
attention خاطر حواس
surest خاطر جمع
in service به خاطر خدمت
self gratification ترضیه خاطر
ex officio به خاطر شغل
tranquillity اسایش خاطر
spontaneous generation بطیب خاطر
pollution tax مالیات بخاطر الودگی
wherefore بچه دلیل بخاطر چه
a guilty conscience [about] وجدان با گناه [بخاطر]
To memorize something. To commit somthing to memory. چیزی را بخاطر سپردن
because of [for] medical reasons بخاطر دلایل پزشکی
stamp on the mind خاطر نشان کردن
for a song <idiom> به خاطر پول کمی
certes خاطر جمعی تحقیق
depend upon it خاطر جمع باشید
relief ترمیم اسایش خاطر
take it out on <idiom> بی محلی به خاطر عصبانیت
For your sake . محض خاطر شما
accorded دلخواه طیب خاطر
For Gods ( goodness , pitys , meucys ) sake . محض خاطر خدا
nuisance مایه تصدیع خاطر
to impress on the mind خاطر نشان کردن
for security reasons به خاطر دلایل امنیتی
spontaneously به طیب خاطر بی اختیار
nuisances مایه تصدیع خاطر
to stamp on the mind خاطر نشان کردن
for ones own hand به خاطر خود شخص
accord دلخواه طیب خاطر
put one's finger on something <idiom> کاملابه خاطر آوردن
for reasons of safety به خاطر دلایل امنیتی
accords دلخواه طیب خاطر
to imprint on the mind خاطر نشان کردن
point خاطر نشان کردن
to feel sure خاطر جمع بودن
call-ups شیپور احضار بخاطر اوردن
He helped me for my fathers sake. بخاطر پدرم به من کمک کنید
call-up شیپور احضار بخاطر اوردن
call up شیپور احضار بخاطر اوردن
To memorize. to learn by heart. حفظ کردن ( بخاطر سپردن )
notation بخاطر سپاری حاشیه نویسی
remembers یاد اوردن بخاطر داشتن
he had need remember بایستی بخاطر داشته باشید
foy سوری که بخاطر مسافرت میدهند
wanted [for] [کسی را قانونی] خواستن [بخاطر]
remembered یاد اوردن بخاطر داشتن
hold a grudge <idiom> کسی را بخاطر کاری نبخشیدن
notations بخاطر سپاری حاشیه نویسی
remember یاد اوردن بخاطر داشتن
to act in somebody's name بخاطر کسی عمل کردن
troubler موجب تصدیع خاطر مزاحمت
take to task <idiom> به خاطر اشتباه سرزنش شدن
to call somebody to [for] something پی کسی فرستادن به خاطر چیزی
pursuit of happiness به دنبال رضایت خاطر [خرسندی]
moue شکلک [به خاطر قهر بودن]
fixations خیره شدگی تعلق خاطر
a small grimace شکلک [به خاطر قهر بودن]
fixation خیره شدگی تعلق خاطر
heart sease اسایش قلب اسودگی خاطر
I have to study من درس دارم به همین خاطر کم میمونم
gob [British E] شکلک [به خاطر قهر بودن]
unspontaneous بدون طیب خاطر زورکی
secures بی خطر خاطر جمع مطمئن
come into one's own <idiom> به خاطر شرایط خوب رفتارکردن
composedly به ارامی- به اسودگی- بااسایش خاطر
trap شکلک [به خاطر قهر بودن]
pout شکلک [به خاطر قهر بودن]
ex gratia به خاطر میل یا علاقهی شخصی
secure بی خطر خاطر جمع مطمئن
ring a bell <idiom> یک مرتبه موضوعی را به خاطر آوردن
that is why به خاطر این است که چرا
to execute somebody for something کسی را بخاطر چیزی اعدام کردن
take something into account <idiom> بخاطر آوردن وتصمیم گیری کردن
buddy system شناگران بخاطر ایمنی دو نفره کردن
She married for love ,not for money . بخاطر عشق ازدواج کردنه پول
wooler جانوری که بخاطر پشمش پرورش مییابد
They are famed for their courage. بخاطر شجاعت وجسارتشان شهرت دارند
i do it in your interest به خاطر شما این کار رامیکنم
to languish پژولیدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
We were all so anxious about you. ما همه به خاطر تو اینقدر نگران بودیم.
carded for record معافیت از خدمت به خاطر ثبت درپرونده
to report to the police خود را به پلیس معرفی کردن [بخاطر خلافی]
to beg somebody for something دست به دامن کسی شدن [بخاطر چیزی]
to be out of action [because of injury] غیر فعال شدن [بخاطر آسیب] [ورزش]
misremember غلط واشتباه بخاطر اوردن فراموش کردن
to be tied up in something دست کسی بند بودن [بخاطر چیزی]
to send things flying [بخاطر ضربه] به اطراف در هوا پراکنده شدن
rack one's brains <idiom> سخت فکر کردن یاچیزی را بخاطر آوردن
to go and lose بخاطر غفلت از دست دادن [اصطلاح روزمره]
to beg of somebody دست به دامن کسی شدن [بخاطر چیزی]
He did it for the sake of his family . محض خاطر خانواده اش این کاررا کرد
Peeping Tom نام خیاطی که به خاطر هیز نگری کور شد
to languish هرز رفتن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
de minimis exception به خاطر جزئی بودن استثنا به حساب آمدن
to languish ضایع شدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
guerillas جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
Peeping Toms نام خیاطی که به خاطر هیز نگری کور شد
guerrilla جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
guerrillas جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
unprompted ناشی از طیب خاطر خودبخود بی اختیار خودرو
He seems to have a lot of confidence. خیلی خاطر جمع ( مطمئن ) بنظر می رسد
sue somebody for damages کسی را به خاطر زیانی تحت تعقیب قراردادن
to languish فاسد شدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
kiosks فضایی در صفحه نمایش برای داده کاربر و کامپیوتر برای تامین اطلاعات کلی برای عموم
kiosk فضایی در صفحه نمایش برای داده کاربر و کامپیوتر برای تامین اطلاعات کلی برای عموم
set down معلق ساختن سوارکار یا راننده ارابه بخاطر خطا
to lose sleep over something [someone] <idiom> بخاطر چیزی [کسی] نگران بودن ا [صطلاح روزمره]
let point امتیازی که بخاطر مداخله حریف به رقیب او داده میشود
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com