English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (23 milliseconds)
English Persian
egest برون کردن
Search result with all words
extrapolate برون یابی کردن
extrapolated برون یابی کردن
extrapolates برون یابی کردن
extrapolating برون یابی کردن
Other Matches
outside برون
outsides برون
outputs برون ده
exogenous برون زا
without برون
outcrop برون زد
outhaul line برون کش
outcrops برون زد
extrados برون سو
output برون ده
superficial degradation برون تباهی
effusion برون ریزی
acting out برون ریزی
extratensive برون نگر
objectives برون ذات
evacuation برون ریزی
evacuation برون بری
objective برون ذات
suburban برون شهری
off line برون خطی
drive! برون! [با ماشین]
self contained برون بی نیاز
extroverts برون گرای
ectorderm برون پوست
extraterritorial برون مرزی
pericardium برون شامه دل
out group برون گروه
outer directed برون وابسته
outlier برون هشته
outsight برون بینی
immigration برون کوچی
oversea برون مرزی
extrapolations برون یابی
offline برون خطی
objectivism برون گرایی
physiognomies برون چهر
extraterritoriality برون مرزی
extroversion برون گرایی
exudation برون نشست
exvia برون زیست
suburb برون شهر
output برون داد
outputs برون داد
effusion برون تراوی
accommodations برون سازی
accommodation برون سازی
effusions برون ریزی
effusions برون تراوی
discharge برون ریزی
discharges برون ریزی
physiognomy برون چهر
extrapolation برون یابی
extrajection برون اندازی
exogenous variable متغیر برون زا
exogamy برون پیوندی
extrovert برون گرای
emigration برون کوچی
copper extraction برون کشیدن مس
purged برون ریزی
epithelium برون پوش
externality برون بودگی
exocathection برون پردازی
purge برون ریزی
effuent برون ریز
exopsychic برون روانی
exogenous برون زاد
exocrine برون تراو
exogenous برون روینده
eccentricities برون مرکزی
extragalactic برون کهکشانی
the out ward eye چشم برون
eccentricity برون مرکزی
extrafusal برون دوکی
ectoparasite انگل برون زی
purges برون ریزی
exterritorial برون مرزی
exogen گیاه برون رو
extracyclic برون حلقهای
exteroceptive برون تنی
exogamy برون همسری
out flow برون ریز
high seas ابهای برون مرزی
outputs برون گذاشت برونگذار
output برون گذاشت برونگذار
discharge of affect برون ریزی هیجانی
exocrine gland غده برون ریز
State Department وزارت برون مرز
offset distance فاصله برون محوری
peritoneum برون شامه روده ها
epicarp پوست میوه برون بر
offline storage انباره برون خطی
offline operation عمل برون خطی
off line storage حافظه برون خطی
off line operation عملکرد برون خطی
out of line coding کدگذاری برون خطی
outward looking policy سیاست برون نگر
outbreeding برون زاد اوری
exogamy برون زاد اوری
pericardiac وابسته به برون شامه دل
to reveal itself از پرده برون افتادن
pericardial وابسته به برون شامه دل
exosomatic method روش برون تنی
supinator muscle عضله برون گردان
exterritoriality حقوق برون مرزی
extraspectral hue فام برون طیفی
extrapyramidal system دستگاه برون هرمی
extraterritoriality حقوق برون مرزی
extragalactic nebula ابری برون کهکشانی
extragalactic nebula سحابی برون کهکشانی
ectoplasm اکتوپلاسم برون مایه
basset نوعی سگ شکاری پا کوتاه برون زد
external rectus عضله مستقیم برون چشمی
off page connector اتصال دهنده برون صفحهای
pericarditis اماس برون شامه قلب
extrapyramidal motor system دستگاه حرکتی برون هرمی
exudate ترشح التهابی برون نشست
extrinsic eye muscles عضلات برون چرخشی چشم
with out book برون سند کتابی ازبر
exogamous وابسته به برون همسری یابرون پیوندی
overseas ماموریت برون مرزی یا خارج از کشور
to let out اجازه برون امدن دادن اشکارساختن
oversea command یکان خارج از کشور فرماندهی برون مرزی
differentiating cicuit مداری که ولتاژ برون گذاشت ان تقریبا با میزان تغییرولتاژ متناسب است
ectoplasm طبقه خارجی سیتوپلاسم که بدون دانه و نسبتا سفت است برون مایه
differentiator وسیلهای که برون گذاشت ان با مشتق سیگنال درون گذاشت متناسب است
evertor عضله برون گرداننده عضله راجعه
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
preached وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
to wipe out پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
sterilizes گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
timed تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
infringing تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
infringes تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
infringed تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
crossest تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
cross تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
times تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
exploit استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
infringe تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
sterilised گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilising گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
corrects تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
withstand مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstanding مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstood مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
sterilize گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilizing گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com