English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (16 milliseconds)
English Persian
dash بسرعت انجام دادن
dashed بسرعت انجام دادن
dashes بسرعت انجام دادن
Search result with all words
pop بسرعت عملی انجام دادن
popped بسرعت عملی انجام دادن
pops بسرعت عملی انجام دادن
Other Matches
quickies چیزیکه بسرعت انجام شود
quickie چیزیکه بسرعت انجام شود
quicky چیزیکه بسرعت انجام شود
scurries بسرعت حرکت دادن
scurry بسرعت حرکت دادن
scurrying بسرعت حرکت دادن
coursed بسرعت حرکت دادن
courses بسرعت حرکت دادن
scurried بسرعت حرکت دادن
course بسرعت حرکت دادن
race مسابقه دادن بسرعت رفتن
raced مسابقه دادن بسرعت رفتن
races مسابقه دادن بسرعت رفتن
like a duck takes the water [Idiom] کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
continue ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continues ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
scratch one's back <idiom> کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
effectuate انجام دادن صورت دادن
performed انجام دادن
to make good انجام دادن
fulfill انجام دادن
perform انجام دادن
performs انجام دادن
fulfills انجام دادن
fulfilling انجام دادن
fulfils انجام دادن
fulfilled انجام دادن
furnishing انجام دادن
fulfil انجام دادن
to put through انجام دادن
furnishes انجام دادن
furnish انجام دادن
accomplishing انجام دادن
put on انجام دادن
to bring to an issve انجام دادن
parform انجام دادن
make something happen انجام دادن
carry into effect انجام دادن
put inpractice انجام دادن
put ineffect انجام دادن
implement انجام دادن
carry ineffect انجام دادن
actualize انجام دادن
actualise [British] انجام دادن
char انجام دادن
charring انجام دادن
to follow out انجام دادن
pays انجام دادن
paying انجام دادن
pay انجام دادن
make out <idiom> انجام دادن
chare انجام دادن
carry out انجام دادن
accomplish انجام دادن
implements انجام دادن
implementing انجام دادن
implemented انجام دادن
implement انجام دادن
fulfit انجام دادن
to carry through انجام دادن
to carry into execution انجام دادن
bring inbeing انجام دادن
carry out انجام دادن
to do a thing the right way انجام دادن
to go through انجام دادن
stand to انجام دادن
bring into being انجام دادن
put into effect انجام دادن
put into practice انجام دادن
make a reality انجام دادن
fulfill [American] انجام دادن
execute انجام دادن
to bring to effect انجام دادن
chars انجام دادن
cover انجام دادن
covers انجام دادن
go through انجام دادن
administer انجام دادن
do up انجام دادن
accomplish انجام دادن
coverings انجام دادن
accomplishes انجام دادن
effect انجام دادن
effected انجام دادن
effecting انجام دادن
To carry out to the letter . To do something very meticulously . موبه مو انجام دادن
misdo ناصحیح انجام دادن
top خوب انجام دادن
served خدمت انجام دادن
overdoing بیش از حد انجام دادن
alternates بنوبت انجام دادن
repeats دوباره انجام دادن
redid دوباره انجام دادن
serve خدمت انجام دادن
to a one's object مقصودخودرا انجام دادن
to do by halves ناقص انجام دادن
redone دوباره انجام دادن
manipulate با دست انجام دادن
manipulates بامهارت انجام دادن
redoing دوباره انجام دادن
on the beam <idiom> خوب انجام دادن
to bring through خوب انجام دادن
redoes دوباره انجام دادن
put across خوب انجام دادن
redo دوباره انجام دادن
completion of a contract انجام دادن قرارداد
overdoes بیش از حد انجام دادن
performs انجام دادن خوب یا بد
solemnize باتشریفات انجام دادن
go the whole hog <idiom> بطورکامل انجام دادن
manipulate بامهارت انجام دادن
to carry out a transaction معامله ای انجام دادن
reworks دوباره انجام دادن
to toss off زود انجام دادن
perform انجام دادن خوب یا بد
manipulated بامهارت انجام دادن
out act بهتر انجام دادن از
reworking دوباره انجام دادن
alternate بنوبت انجام دادن
rework دوباره انجام دادن
lurk در خفا انجام دادن
lurked در خفا انجام دادن
overdo بیش از حد انجام دادن
reworked دوباره انجام دادن
lurks در خفا انجام دادن
repeat دوباره انجام دادن
overdid بیش از حد انجام دادن
alternated بنوبت انجام دادن
lurking در خفا انجام دادن
performed انجام دادن خوب یا بد
serves خدمت انجام دادن
redoing انجام دادن مجدد چیزی
terrorises با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizing با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
(have the) cheek to do something <idiom> با گستاخی کاری را انجام دادن
terrorised با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorize با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
redid انجام دادن مجدد چیزی
finishes انجام دادن چیزی تا انتها
finish انجام دادن چیزی تا انتها
redo انجام دادن مجدد چیزی
terrorizes با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorising با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
redoes انجام دادن مجدد چیزی
redone انجام دادن مجدد چیزی
plodding بازحمت کاری را انجام دادن
plods بازحمت کاری را انجام دادن
achieve انجام دادن [بانجام رسانیدن]
achieved انجام دادن بانجام رسانیدن
achieves انجام دادن بانجام رسانیدن
heat treat انجام دادن عملیات حرارتی
achieving انجام دادن بانجام رسانیدن
completing کامل کردن انجام دادن
completes کامل کردن انجام دادن
completed کامل کردن انجام دادن
complete کامل کردن انجام دادن
in the groove <idiom> حداکثر کار را انجام دادن
take the plunge <idiom> بادروغ کاری را انجام دادن
plodded بازحمت کاری را انجام دادن
plod بازحمت کاری را انجام دادن
to go to رسیدگی کردن انجام دادن
terrorized با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
do something to one's hearts's content کاری را حسابی انجام دادن
consummating انجام دادن عروسی کردن
consummates انجام دادن عروسی کردن
consummated انجام دادن عروسی کردن
consummate انجام دادن عروسی کردن
To do something on the sly (in secret). کاری را پنهان انجام دادن
deliberate عمدا انجام دادن عمدی
bootleg معامله قاچاقی انجام دادن
deliberated عمدا انجام دادن عمدی
deliberates عمدا انجام دادن عمدی
deliberating عمدا انجام دادن عمدی
To do something with ease(easily). کاری را به آسانی انجام دادن
raise Cain <idiom> کمک ،کاری انجام دادن
do انجام دادن کفایت کردن
overlabour با رنج فراوان انجام دادن
administering انجام دادن اعدام کردن
to serve one's term خدمت خودرا انجام دادن
to play one's role وفیفه خودرا انجام دادن
to pull off باوجود دشواری انجام دادن
effecturate موجب شدن انجام دادن
do something rash <idiom> بی فکر کاری را انجام دادن
slurs باعجله کاری را انجام دادن
speculating معاملات پرخطر انجام دادن
speculates معاملات پرخطر انجام دادن
delegation of authority دادن اختیار انجام عمل
spial عمل مخفی انجام دادن
administers انجام دادن اعدام کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com