English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
mutely بطور ساکت
Other Matches
irretrievably بطور غیر قابل استرداد جنانکه نتوان برگردانید بطور جبران ناپذیر
cut it out <idiom> ساکت شو
tacet ساکت
sh ساکت
sockets ساکت
shush ساکت
quieter ساکت تر
whist ساکت
lown ساکت
serene ساکت
acquiescent ساکت
soundless ساکت
dormant ساکت
tace ساکت
at pause ساکت
inconsiderably بطور غیر قابل ملاحظه بطور جزئی یا خرد
nauseously بطور تهوع اور یا بد مزه بطور نفرت انگیز
Quiet!silence! خاموش ( ساکت ) !
quiet ساکت کردن
quietest ساکت کردن
keep quiet <idiom> ساکت ماندن
still خاموش ساکت
silent ساکت بیصدا
whish ساکت باش
to put down ساکت کردن
tacet ساکت باش
stiller خاموش ساکت
stillest خاموش ساکت
stills خاموش ساکت
talk down ساکت کردن
tace ساکت باش
the sea was lulled دریا ساکت شد
silence ساکت کردن
silenced ساکت کردن
Keep quiet! <idiom> ساکت باش!
Silence! <idiom> ساکت باش!
Be quiet!Hold your tongue! <idiom> ساکت باش!
Hush up! <idiom> ساکت باش!
Hush! <idiom> ساکت باش!
Shush! <idiom> ساکت باش!
Dry up! ساکت باش!
he stood still ساکت ایستاد
pipe down ! <idiom> ساکت باش!
silences ساکت کردن
silencing ساکت کردن
to lie dormant ساکت بودن
Keep your trap shut! ساکت باش !
hush ساکت ارام
lulls ساکت شدن
lulling ساکت شدن
lulled ساکت شدن
lull ساکت شدن
h! ساکت باش
Stop talking! <idiom> ساکت باش!
imperturbable خونسرد ساکت
calms ساکت ساکن
dead spot منطقه ساکت
calm ساکت ساکن
quietens ساکت کردن
quietening ساکت کردن
quietened ساکت کردن
quieten ساکت کردن
calmed ساکت ساکن
shush ساکت کردن
calmer ساکت ساکن
mum ساکت بودن
mums ساکت بودن
calmest ساکت ساکن
conciliating ساکت کردن
conciliates ساکت کردن
whist ساکت کردن
keep still ساکت باش
conciliate ساکت کردن
assuasive ساکت کننده
calming ساکت ساکن
input socket ساکت ورودی
conciliated ساکت کردن
horridly بطور سهمناک یا نفرت انگیز بطور زننده
indisputable بطور غیر قابل بحث بطور مسلم
lusciously بطور خوش مزه یا لذیذ بطور زننده
mome ادم ساکت وگیج
silencers فرونشاننده ساکت کننده
unsettled ساکت نشده فروننشسته
silencer فرونشاننده ساکت کننده
to hush up ساکت نگاه داشتن
poorly بطور ناچیز بطور غیر کافی
immortally بطور فنا ناپذیر بطور باقی
indeterminately بطور نامعین یا غیرمحدود بطور غیرمقطوع
grossly بطور درشت یا برجسته بطور غیرخالص
appeases ساکت کردن تسکین دادن
stillest ساکت کردن خاموش شدن
It must be quiet. باید ساکت و آرام باشد.
still ساکت کردن خاموش شدن
appeased ساکت کردن تسکین دادن
appeasing ساکت کردن تسکین دادن
appease ساکت کردن تسکین دادن
stills ساکت کردن خاموش شدن
stiller ساکت کردن خاموش شدن
save one's breath <idiom> به صرفت است که ساکت باشی
Do you have anything quieter? آیا چیزی ساکت تر دارید؟
stanch خاموش کردن ساکت شدن
Be quiet so as not to wake the others. ساکت باشید تا دیگران را بیدار نکنید.
pipe down راحت باش دادن ساکت شدن
to hold one's tongue ساکت ماندن زبان خودرانگاه داشتن
I'm sick of that jike, cut it out, can't you? حالم از این جوک به هم می خورد، ساکت شو. نمیتونی؟
Be quiet, will you! ساکت باش! [صدایت خیلی بلند است]
hold one's tongue <idiom> جلوی زبان خود را گرفتن،ساکت ماندن
improperly بطور غلط بطور نامناسب
incisively بطور نافذ بطور زننده
indecorously بطور ناشایسته بطور نازیبا
latently بطور ناپیدا بطور پوشیده
martially بطور جنگی بطور نظامی
genuinely بطور اصل بطور بی ریا
abusively بطور ناصحیح بطور دشنام
irrevocably بطور تغییر ناپذیر بطور چاره ناپذیر
inexplicably بطور غیر قابل توضیح چنانکه نتوان توضیح داد بطور غیر قابل تغییر
calmest : ارام کردن ساکت کردن
muffling خاموش کردن ساکت کردن
calming : ارام کردن ساکت کردن
extinguish ساکت کردن ملغی کردن
extinguishes ساکت کردن ملغی کردن
extinguishing ساکت کردن ملغی کردن
muffle خاموش کردن ساکت کردن
calm : ارام کردن ساکت کردن
calms : ارام کردن ساکت کردن
calmed : ارام کردن ساکت کردن
still brith خاموش کردن ساکت کردن
calmer : ارام کردن ساکت کردن
muffles خاموش کردن ساکت کردن
loosely بطور شل یا ول
meanly بطور بد
transtively بطور
streakily بطور خط خط
wetly بطور تر
atilt بطور کج
lastingly بطور پا بر جا
flabbily بطور شل و ول
confusedly بطور در هم و بر هم
deplorably بطور اسفناک
innumerably بطور بیشمار
injuriously بطور مضر
inimically بطور مغایر
inharmoniously بطور ناموزون
infinitesimally بطور لایتجزاء
destructively بطور مخرب
infernally بطور جهنمی
inferiorly بطور زبردست
inferiorly بطور پست
inferentially بطور استنباطی
intermediately بطور متوسط
insecurely بطور نا امن
insecurely بطور نامحفوظ
intermediately بطور میانه
interjectionally بطور معترضه
intemperately بطور نامعتدل
intelligibly بطور مفهوم
insolubly بطور حل نشدنی
insipidly بطور بی مزه
insignificantly بطور جزئی
contrarily بطور متضاد
contrary to nature بطور معجزه
cozily بطور راحت
declaredly بطور اعلام
inexpressively بطور گنگ
inexpressibly بطور نگفتنی
inexplicitly بطور ناصریح
indiscretely بطور یک پارچه
indicatively بطور اخباری
indicatively بطور اشاره
dingily بطور تیره
indefeasibly بطور پابرجا
disagreeably بطور نامطبوع
discernibly بطور معلوم
indecently بطور ناشایسته
disconnectedly بطور منفصل
incorporeally بطور غیرمحسوس
inconveniently بطور نامناسب
incontestably بطور مسلم
digressively بطور منحرف
detestably بطور منفور
indispansably بطور ضروری
inexpensively بطور کم خرج
destructively بطور مهلک
inexactly بطور ناصحیح
inexactly بطور نادرست
ineligibly بطور ناشایسته
inefficaciously بطور بی فایده
industriously بطور ساعی
desultorily بطور بی ترتیب
determinately بطور معین
indissolubly بطور پایدار
indissolubly بطور غیرقابل حل
indispensably بطور حتمی
inconstantly بطور نا پایدار
inductively بطور قیاس
irrelevantly بطور نامربوط
irrelevantly بطور بی ربط
attributively بطور اسنادی
auspiciously بطور مساعد
automatism بطور خودکار
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com