Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (18 milliseconds)
English
Persian
justifiably
بطور قابل تبرئه
Other Matches
inexplicably
بطور غیر قابل توضیح چنانکه نتوان توضیح داد بطور غیر قابل تغییر
irretrievably
بطور غیر قابل استرداد جنانکه نتوان برگردانید بطور جبران ناپذیر
inconsiderably
بطور غیر قابل ملاحظه بطور جزئی یا خرد
indisputable
بطور غیر قابل بحث بطور مسلم
capably
بطور قابل
imaginably
بطور قابل تصور
noteworthily
بطور قابل ملاحظه
considerably
بطور قابل ملاحظه
reliably
بطور قابل اعتماد
eligibly
بطور قابل قبول
presentably
بطور قابل معرفی
imputably
بطور قابل اسناد
extricably
بطور قابل تخلیص
questionably
بطور قابل تردید
habitably
بطور قابل سکونت
improvably
بطور قابل ترقی
tolerably
بطور قابل تحمل
comparably
بطور قابل مقایسه
laudably
بطور قابل ستایش
separably
بطور قابل تفکیک
flexibly
بطور قابل انحناء
heritably
بطور قابل توارث
remarkably
بطور قابل ملاحظه
interchangeably
بطور قابل معاوضه
practicably
بطور قابل عبور
aposematically
بطور قابل گوشزد
divisibly
بطور قابل تقسیم
inheritably
بطور قابل توارث
objectionably
بطور قابل اعتراض
praiseworthily
بطور قابل ستایش
perceptibly
بطور قابل درک
interestingly
بطور قابل توجه
explosively
بطور قابل احتراق
admissibleness
بطور قابل قبول
expansibly
بطور قابل انبساط
excusably
بطور قابل عفو
justifiably
بطور قابل تصدیق
estimably
بطور قابل احترام
impregnably
بطور غیر قابل تسخیر
irremeable
بطور غیر قابل برگشت
incalculably
بطور غیر قابل تخمین
notably
بطور برجسته یا قابل ملاحظه
angular adjustable
قابل تنظیم بطور زاویه ای
inimitably
بطور غیر قابل تقیلد
immeasurably
بطور غیر قابل پیمایش
inaccessibly
بطور غیر قابل دسترسی
inalienably
بطور غیر قابل انتقال
admissibly
بطور قابل قبول چنانکه روا
incorruptibly
با ازادگی رشوه خواری بطور غیر قابل تطمیع
irreclaimably
بطور غیر قابل برگشت چنانکه نتوان بازیافت یابرگرداند
accessibly
چنانکه بتوان بدان راه یافت بطور قابل دسترس
inaccessibily
بطور غیر قابل دسترسی چنانکه نتوان به او نزدیک شدیا اورادید
exoneration
تبرئه
compurgation
تبرئه
absolution
تبرئه
clearing
تبرئه
discharges
تبرئه
discharge
تبرئه
clearings
تبرئه
acquittal
تبرئه
exculpation
تبرئه
quietus
تبرئه
exonertion
تبرئه
purge
تبرئه کردن
excusing
تبرئه کردن
clearest
تبرئه کردن
assoil
تبرئه کردن
clears
تبرئه کردن
exonerated
تبرئه کردن
purged
تبرئه کردن
get off
تبرئه کردن
excuse
تبرئه کردن
acquitted
تبرئه شده
clearer
تبرئه کردن
clear
تبرئه کردن
excused
تبرئه کردن
exonerating
تبرئه کردن
exonerates
تبرئه کردن
excuses
تبرئه کردن
purges
تبرئه کردن
exonerate
تبرئه کردن
acquit
تبرئه کردن
quittance
پاکی تبرئه
disculpate
تبرئه کردن
exculpate
تبرئه کردن
exculpatory
تبرئه امیز
acquitting
تبرئه کردن
acquits
تبرئه کردن
acquittals
تبرئه واریز
exonerative
تبرئه امیز
cleanses
تطهیرکردن تبرئه کردن
cleansed
تطهیرکردن تبرئه کردن
bring off
از تهمت تبرئه شدن
cleanse
تطهیرکردن تبرئه کردن
compurgator
یادکننده سوگند برای تبرئه دیگری
nauseously
بطور تهوع اور یا بد مزه بطور نفرت انگیز
horridly
بطور سهمناک یا نفرت انگیز بطور زننده
lusciously
بطور خوش مزه یا لذیذ بطور زننده
indeterminately
بطور نامعین یا غیرمحدود بطور غیرمقطوع
immortally
بطور فنا ناپذیر بطور باقی
grossly
بطور درشت یا برجسته بطور غیرخالص
poorly
بطور ناچیز بطور غیر کافی
improperly
بطور غلط بطور نامناسب
indecorously
بطور ناشایسته بطور نازیبا
latently
بطور ناپیدا بطور پوشیده
abusively
بطور ناصحیح بطور دشنام
genuinely
بطور اصل بطور بی ریا
martially
بطور جنگی بطور نظامی
incisively
بطور نافذ بطور زننده
recoverable item
وسیله قابل تعمیر و به کار انداختن وسایل قابل بازیابی
friendly front end
طرح نمایش یک برنامه که قابل استفاده و قابل فهم است
archival quality
مدت زمانی که یک کپی قابل ذخیره سازی است قبل از آنکه غیر قابل استفاده شود
escrow
سندرسمی که بدست شخص ثالثی سپرده شده وپس از انجام شرطی قابل اجرایا قابل اجرا یاقابل ابطال باشد
justify
تبرئه کردن تصدیق کردن
justifies
تبرئه کردن تصدیق کردن
justifying
تبرئه کردن تصدیق کردن
combustible
قابل سوزش قابل تراکم
tenable
قابل مدافعه قابل تصرف
elastic
قابل کش امدن قابل انعطاف
exigible
قابل مطالبه قابل پرداخت
sensible
قابل درک قابل رویت
adducible
قابل اضهار قابل ارائه
bilable
قابل رهایی قابل ضمانت
achievable
قابل وصول قابل تفریق
presumable
قابل استنباط قابل استفاده
thankworthy
قابل تشکر قابل شکر
changeable
قابل تعویض قابل تبدیل
exigible
قابل تقاضا قابل ادعا
presentable
قابل نمایش قابل تقدیم
presentable
قابل معرفی قابل ارائه
observable
قابل مشاهده قابل گفتن
transferable
قابل واگذاری قابل انتقال
flexile
قابل تغییر قابل تطبیق
irrevocably
بطور تغییر ناپذیر بطور چاره ناپذیر
capacities
حجمی که قابل تولید است یا حجم کاری که قابل انجام است
capacity
حجمی که قابل تولید است یا حجم کاری که قابل انجام است
justifies
تبرئه کردن تصدیق کردن توجیه کردن
justifying
تبرئه کردن تصدیق کردن توجیه کردن
justify
تبرئه کردن تصدیق کردن توجیه کردن
visual display unit
ترمینال با یک صفحه نمایش و صفحه کلید که روی متن و گرافیک قابل نمایش و اطلاعات قابل وارد شدن هستند
visual display terminal
ترمینال با یک صفحه نمایش و صفحه کلید که روی متن و گرافیک قابل نمایش و اطلاعات قابل وارد شدن هستند
indemonstrable
غیر قابل اثبات غیر قابل شرح
inconvertible
غیر قابل تغییر غیر قابل تسعیر
floatable
قابل کلک رانی قابل کرجی رانی
irrefrangible
غیر قابل شکستن غیر قابل غضب
indiscoverable
غیر قابل درک غیر قابل تشخیص
adobe type manager
استاندارد برای نوشتارهایی که اندازه شان قابل تغییر است که توسط System Apple و Windows Microsoft برای تقریبا تمام اندازه ها و قابل چاپ روی تمام چاپگرها ایجاد شده است
vendible
قابل فروش جنس قابل فروش
vendable
قابل فروش جنس قابل فروش
meanly
بطور بد
wetly
بطور تر
confusedly
بطور در هم و بر هم
lastingly
بطور پا بر جا
atilt
بطور کج
transtively
بطور
streakily
بطور خط خط
loosely
بطور شل یا ول
flabbily
بطور شل و ول
holily
بطور مقدس
holily
بطور خاص
fatally
بطور مهلک
homogeneously
بطور همجنس
hip and thigh
بطور کامل
irrevocably
بطور بی برگشت
groundlessly
بطور بی اساس
heterogeneously
بطور جوربجور
hazardously
بطور قمار
honorarily
بطور افتخاری
hatefully
بطور تنفرامیز
hellishly
بطور جهنمی
exorbitantly
بطور مفرط
finitely
بطور محدود
fitly
بطور مناسب
fitly
بطور شایسته
horribly
بطور هولناک
perilously
بطور خطرناک
dangerously
بطور خطرناک
florally
بطور گل دار
flourishingly
بطور ابادان
figural
بطور تشبیه
distinctly
بطور واضح
distinctly
بطور مشخص
expessively
بطور رسا
extendedly
بطور ممتد
facedown
بطور دمر
fancifully
بطور خیالی
feasibly
بطور عملی
feelingly
بطور حساس
femininely
بطور مونث
fertilely
بطور حاصلخیز
for good
بطور قطعی
incorrectly
بطور غلط
gladsomely
بطور سرورامیز
glisteningly
بطور درخشان
glowingly
بطور تابان
goutily
بطور نقرسی
goutily
بطور متورم
grayly
بطور خاکستری
gushingly
بطور روان
gushingly
بطور سرشار
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com