Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 127 (9 milliseconds)
English
Persian
for the love of
به خاطر,
Search result with all words
sure
خاطر جمع
surer
خاطر جمع
surest
خاطر جمع
relief
ترمیم اسایش خاطر
attention
خاطر حواس
attentions
خاطر حواس
secure
بی خطر خاطر جمع مطمئن
secures
بی خطر خاطر جمع مطمئن
recognises
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognising
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognize
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognizes
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognizing
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
tranquillity
اسایش خاطر
nuisance
مایه تصدیع خاطر
nuisances
مایه تصدیع خاطر
uneasiness
خاطر تشویش
accord
دلخواه طیب خاطر
accorded
دلخواه طیب خاطر
accords
دلخواه طیب خاطر
lacerated
خاطر ازرده
guerillas
جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
guerrilla
جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
guerrillas
جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
blow up
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow-up
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow-ups
توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
spontaneously
به طیب خاطر بی اختیار
free will
طیب خاطر
sake
خاطر
behalf
خاطر
safety
اعطای دو امتیاز به تیم مدافع به خاطر عقب نشینی عمدی تیم مهاجم
solace
تسلیت خاطر
fixation
خیره شدگی تعلق خاطر
fixations
خیره شدگی تعلق خاطر
point
خاطر نشان کردن
remembrance
خاطر
mind
خاطر
minding
خاطر
minds
خاطر
gladly
با مسرت خاطر
leisurely
بافراغت خاطر
security
اسایش خاطر
amativeness
خاطر خواهی
carded for record
معافیت از خدمت به خاطر ثبت درپرونده
certes
خاطر جمعی تحقیق
composedly
به ارامی- به اسودگی- بااسایش خاطر
depend upon it
خاطر جمع باشید
for a mere nothing
برای خاطر هیچ
for god's sake
برای خاطر خدا
for his sake
برای خاطر او
for his sake
به خاطر او
for mercy sake
برای خاطر خدا
for nothing
برای خاطر هیچ
for ones own hand
به خاطر خود شخص
for pity's sake
برای خاطر خدا
gladness
مسرت خاطر
heart sease
اسایش قلب اسودگی خاطر
i did it only for your sake
برای خاطر شما این کار راکردم و بس
i do it in your interest
به خاطر شما این کار رامیکنم
in the interests of truth
برای خاطر راستی
in service
به خاطر خدمت
inorder to
به خاطر اینکه برای
neural network
سیستمی که برنامه هوش مصنوعی را اجرا میکند و نحوه کار مغز و یادگیری و به خاطر سپردن آنرا شبیه سازی میکند
of ones own accord
بطیب خاطر
peace of mind
اسودگی خاطر
primage
اضافه کرایهای که به خاطر مراقبت در بارگیری و تخلیه به ناخدای کشتی داده میشود
self gratification
ترضیه خاطر
solatium
غرامت برای ترضیه خاطر
spontaneous generation
بطیب خاطر
stamp on the mind
خاطر نشان کردن
to impress on the mind
خاطر نشان کردن
to stamp on the mind
خاطر نشان کردن
sue somebody for damages
کسی را به خاطر زیانی تحت تعقیب قراردادن
to escape one's memory
از خاطر رفتن
to feel sure
خاطر جمع بودن
to imprint on the mind
خاطر نشان کردن
to imprint on the mind
در خاطر نشاندن
tranquility
اسایش خاطر
troubler
موجب تصدیع خاطر مزاحمت
umbrageous
رنجیده خاطر
unspontaneous
بدون طیب خاطر زورکی
unprompted
ناشی از طیب خاطر خودبخود بی اختیار خودرو
you must w the signal
ناهار را برای خاطر من معطل نکنید
ex gratia
به خاطر میل یا علاقهی شخصی
ex officio
به خاطر شغل
Peeping Tom
نام خیاطی که به خاطر هیز نگری کور شد
Peeping Toms
نام خیاطی که به خاطر هیز نگری کور شد
For Gods sake!For heavens sake.
بخاطر خدا ( برای خاطر خدا )
You can rest assured.
خاطر جمع باشید (اطمینان خاطر داشته باشید )
He seems to have a lot of confidence.
خیلی خاطر جمع ( مطمئن ) بنظر می رسد
For your sake .
محض خاطر شما
He did it for the sake of his family .
محض خاطر خانواده اش این کاررا کرد
For Gods ( goodness , pitys , meucys ) sake .
محض خاطر خدا
come into one's own
<idiom>
به خاطر شرایط خوب رفتارکردن
for a song
<idiom>
به خاطر پول کمی
put one's finger on something
<idiom>
کاملابه خاطر آوردن
ring a bell
<idiom>
یک مرتبه موضوعی را به خاطر آوردن
take it out on
<idiom>
بی محلی به خاطر عصبانیت
take to task
<idiom>
به خاطر اشتباه سرزنش شدن
Other Matches
Due to
به خاطر
on account of somebody
[something]
به خاطر
depressed
<adj.>
افسرده خاطر
in view of
<idiom>
به خاطر اینکه
downhearted
<adj.>
افسرده خاطر
despondent
<adj.>
افسرده خاطر
for reasons of safety
به خاطر دلایل امنیتی
for security reasons
به خاطر دلایل امنیتی
moue
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
trap
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
gob
[British E]
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
to call somebody to
[for]
something
پی کسی فرستادن به خاطر چیزی
a small grimace
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
pursuit of happiness
به دنبال رضایت خاطر
[خرسندی]
that is why
به خاطر این است که چرا
I have to study
من درس دارم به همین خاطر کم میمونم
pout
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
to languish
پژولیدن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
We were all so anxious about you.
ما همه به خاطر تو اینقدر نگران بودیم.
de minimis exception
به خاطر جزئی بودن استثنا به حساب آمدن
to languish
ضایع شدن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to languish
فاسد شدن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to languish
هرز رفتن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to pull
[British E]
/ make
[American E]
a face
شکلک در آوردن
[به خاطر قهر بودن]
[اصطلاح روزمره]
to report somebody
[to the police]
for breach of the peace
از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن
[به پلیس]
شکایت کردن
throw the baby out with the bathwater
<idiom>
(تروخشک باهم میسوزد)کل چیزی رادور ریختن به خاطر خرابی یک قسمت آن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com