Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 158 (10 milliseconds)
English
Persian
unseasonable
بی موقع بی جا
unseasonably
بی موقع بی جا
Search result with all words
period
موقع
periods
موقع
nail
به موقع
nail
به موقع پرداختن
nailed
به موقع
nailed
به موقع پرداختن
nails
به موقع
nails
به موقع پرداختن
time
فرصت موقع
time
به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
timed
فرصت موقع
timed
به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
times
فرصت موقع
times
به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
situation
محل موقع
situations
محل موقع
positioning
موقع یابی
yoke
پشت بند قالب در موقع بتن ریزی
place
مکان موقع
places
مکان موقع
placing
مکان موقع
inopportune
بی موقع نامناسب
compression
نرم افزار مقیم که داده را موقع نوشتن فشرده میکند و هنگام خواندن به حالت اولیه بر می گرداند
tactless
موقع نشناس
tactlessly
موقع نشناس
playtime
موقع شروع نمایش
term
موقع
termed
موقع
terming
موقع
room
محل موقع
rooms
محل موقع
tactful
موقع شناس
tactfully
موقع شناس
here
در این موقع اکنون
nick
موقع بحرانی
nicked
موقع بحرانی
nicking
موقع بحرانی
nicks
موقع بحرانی
cod
وصول وجه در موقع تحویل کالا
juncture
موقع بحرانی
ballast
کیسه شنی که در موقع صعودبالون پایین میاندازند
siting
موقع
when
در موقع
ill-timed
بی موقع
premature
قبل از موقع نابهنگام
premature
بی موقع
counsel
در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
counseled
در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
counselled
در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
counselling
در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
counsels
در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
occasion
موقع
occasioned
موقع
occasioning
موقع
occasions
موقع
predate
قبل از موقع بخصوص واقع شدن
predated
قبل از موقع بخصوص واقع شدن
predates
قبل از موقع بخصوص واقع شدن
predating
قبل از موقع بخصوص واقع شدن
throw
باخت عمدی پرتاب توپ به بالا در موقع سرویس فنون پرتابی
throwing
باخت عمدی پرتاب توپ به بالا در موقع سرویس فنون پرتابی
throws
باخت عمدی پرتاب توپ به بالا در موقع سرویس فنون پرتابی
bedtime
وقت استراحت موقع خوابیدن
bedtimes
وقت استراحت موقع خوابیدن
gesture
اشارات وحرکات در موقع سخن گفتن وضع
gestured
اشارات وحرکات در موقع سخن گفتن وضع
gesturing
اشارات وحرکات در موقع سخن گفتن وضع
mealtime
موقع صرف غذا
mealtimes
موقع صرف غذا
belated
دیرتر از موقع
belatedly
دیرتر از موقع
godchild
طفلی که در موقع تعمید به پسر خواندگی روحانی شخص در میاید
godchildren
طفلی که در موقع تعمید به پسر خواندگی روحانی شخص در میاید
backfire
منفجر شدن قبل از موقع
backfired
منفجر شدن قبل از موقع
backfires
منفجر شدن قبل از موقع
backfiring
منفجر شدن قبل از موقع
abrazitic
مادهای که در موقع ذوب نمیجوشد
at a later period
در موقع دیگر
at the precise moment
در سر موقع
behind time
بی موقع
blue key
نقطه کمکی ابی برای تنظیم عکس در موقع فاهر کردن فیلم
bombing height
ارتفاع رهایی بمب ارتفاع هواپیماتا هدف در موقع رهایی بمب
by this
تا این موقع
cash with order
پول نقد همراه سفارش پرداخت به موقع
civil reserve air fleet
گروه هواپیماهای احتیاط کشوری گروه هواپیماهای غیرنظامی که در موقع جنگ مورد استفاده قرار می گیرند
criticalness
اهمیت موقع
cross examination
به طور کلی در CL کلیه شهود وکارشناسان و مامورین کشف جرم در موقع محاکمه بایدعلنا" و حضورا" اطلاعات خودرا بیان دارند و دادستان ووکیل متهم حق سوال کردن از ایشان را دارند
current maturity
قیمت دفتری دارایی در موقع فروش یا تبدیل مظنه روز نرخ روز
cut short
پیش از موقع قطع کردن
d. situation
موقع یا موقعیت باریک
dimout
خاموشی چراغ ها در موقع حمله هوایی
e. to the occasion
درخور موقع
early resupply
تجدید اماد به موقع
exigence
ضرورت موقع تنگ
fieldcorn
موقع جولان
fleshing
تنگ اشغال گوسفند در موقع پوست کنی
floating fender
زنجیر شناوری که به فاصلههای معینی از یک کانال نصب میشود تا در موقع حوادث ازان استفاده شود
high time
اصل موقع وکمی هم گذشته ازموقع
i was up late last night
دیشب تا ان موقع هنوزنشسته
Other Matches
In the fullness lf time .
به موقع خود ( به موقع مقرر همگام با گذشت زمان )
inapposite
بی موقع
inopportunely
بی موقع
at an unearthy hour
بی موقع
seasonably
به موقع
noontime
موقع فهر
seed time
موقع تخمکاری
in due course
در موقع خود
meal time
موقع خوراک
on one occasion
دریک موقع
payment in due cource
پرداخت به موقع
till his return
تا موقع برگشتن او
post entry
ثبت پس از موقع
thitherto
تا ان موقع تاقبل از ان
on the button
<idiom>
درست سر موقع
on the dot
<idiom>
دقیقا سر موقع
the proper time to do a thing
موقع مناسب
discrete
<adj.>
موقع شناس
discreet
<adj.>
موقع شناس
discretional
<adj.>
موقع شناس
to be proper for
به موقع بودن
prudent
[discreet]
<adj.>
موقع شناس
pro hac vice
برای این موقع
to profit by the accasion
از موقع استفاده کردن
what time ate we supposed to take (have ) lunch ?
چه موقع قراراست بخوریم ؟
show up
سر موقع حاضر شدن
put in force
به موقع اجرا گذاشتن
the hour has struck
موقع بحران رسید
seedtime
موقع تخم کاری
to profit by the accasion
موقع را مغتنم شمردن
opportuneness
موقعیت موقع بودن
To have a good sense of timing . To have a sense of occasion j.
موقع شناس بودن
pull a punch
در موقع ضربه دست را کشیدن
prematureness
نابهنگامی زودتر از موقع بودن
He arrived in the nick of time .
درست به موقع رسید ( سر بزنگاه )
The train came in on time .
قطار به موقع رسید ( سروقت )
it is toolate.to go
دیگر موقع رفتن نیست
gravitas
موقع سنجی و خوش طبعی در گفتار
tallyho
صدای شکارچی در موقع دیدن روباه
slack water
موقع سکون وارامش اب دریا اب ساکن
muzzle energy
نیروی یک گلوله در موقع خروج از لوله
nonce word
واژهای که به تقاضای یک موقع ویژه بسازند
Will you tell me when to get off?
ممکن است به من بگویید چه موقع پیاده شوم؟
He cut himself while shaving.
موقع تراشیدن ( اصلاح کردن ) صورتش را برید
Is there train running on time?
آیا قطاری که به موقع رفت و برگشت کند دارید؟
shuttered fuze
ماسوره منفجر شده یا عمل کرده قبل از موقع
You should always be careful walking alone at night.
همیشه موقع پیاده روی تنها در شب باید مراقب باشید.
funny bone
<idiom>
جایی پشت آرنج که موقع ضربه سوزش وخارش میکند
pile helmet
کلاهکی که سر شمعها را می پوشاند تا در موقع چکش کاری صدمهای وارد نیاید
The striker's injury puts a question mark over his being fit in time for the tournament.
آسیب مهاجم آمادگی سر موقع او
[مرد]
را برای مسابقات نامشخص می کند.
shed stick
چوب هاف
[چوبی است نازک تر از کوجی که برای جدا کردن تارها در موقع عبور دادن پود بکار می رود.]
overlap
تداخل رنگ ها
[خصوصا در لبه طرح ها و موقع تعویض رنگ در نقشه]
jingo
کلمه که شعبده بازان در موقع شعبده بازی بکار میبرند
working sails
بادبان معمولی که با بادبان سبک یا سنگین در موقع تغییرشدت باد فرق دارد
sinuous weft
نخ پود زیر
[این نخ چون معمولا نازکتر است در موقع پودگذاری بین تارها، حالت موجی یا سینوسی به خود می گیرد لذا به این اسم نیز نامیده می شود.]
root of title
منشاء سمت در CL فروشنده اراضی بایدترتیب ایادی را ضمن 03سال گذشته در موقع معامله روشن و منشاء سمت مالکیت خود را مشخص کند
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com