Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (33 milliseconds)
English
Persian
settle
تصفیه حساب کردن
settles
تصفیه حساب کردن
check out
تصفیه حساب کردن
Search result with all words
carring over
تعویق تصفیه حساب در خریدو فروش سهام برای انتقال مال یا تسلیم مبیع مهلت تعیین کردن
to pay up
حساب پس از افت را تصفیه کردن
Other Matches
reckoning
تصفیه حساب صورت حساب
reckonings
تصفیه حساب صورت حساب
have it out with someone
<idiom>
تصفیه حساب
we squared for our meal
حساب خوراکمان را تصفیه کردیم
creditor's bill
رسیدی که بستانکار متوفی درمقابل دریافت مقداری ازترکه به عنوان تصفیه حساب
clearing a bill
محاسبه سر رسید برات پرداخت مبلغ برات و تصفیه حساب مربوط به ان
check register
بازرسی کردن صورت حساب واریز حساب کردن واریزحساب
reckon
حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckoned
حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckons
حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
To cook the books.
حساب بالاآوردن (حساب سازی کردن )
cost accounts
حساب های هزینه یابی حساب هزینه ای حساب مخارج
sublimates
تصفیه کردن
administering
تصفیه کردن
clarifies
تصفیه کردن
administers
تصفیه کردن
clarify
تصفیه کردن
to a upon
تصفیه کردن
smeet
تصفیه کردن
clarifying
تصفیه کردن
rarify
تصفیه کردن
try
تصفیه کردن
accommodated
تصفیه کردن
to set at rest
تصفیه کردن
sublimated
تصفیه کردن
sublimate
تصفیه کردن
sublimating
تصفیه کردن
administered
تصفیه کردن
reconciling
تصفیه کردن
reconciles
تصفیه کردن
rarefy
تصفیه کردن
reconcile
تصفیه کردن
puriform
تصفیه کردن
accommodates
تصفیه کردن
rectified
تصفیه کردن
to pay out
تصفیه کردن
tries
تصفیه کردن
rectify
تصفیه کردن
accords
تصفیه کردن
filter
تصفیه کردن
compound
تصفیه کردن
administer
تصفیه کردن
compounded
تصفیه کردن
compounds
تصفیه کردن
depurate
تصفیه کردن
accord
تصفیه کردن
accorded
تصفیه کردن
calcine
تصفیه کردن
accommodate
تصفیه کردن
to pay off
تصفیه کردن
refine
تصفیه کردن
filters
تصفیه کردن
refines
تصفیه کردن
rectifies
تصفیه کردن
to try out
خوب ازمایش کردن کاملاازمودن تصفیه کردن گداختن
cost plus contracts
به حساب خرید سفارش دهنده وجز فروش سازنده به حساب می اورند
air refining
با هوا تصفیه کردن
acquitting
پرداختن و تصفیه کردن
acquit
پرداختن و تصفیه کردن
chastening
تصفیه وتزکیه کردن
acquits
پرداختن و تصفیه کردن
chastened
تصفیه وتزکیه کردن
chastens
تصفیه وتزکیه کردن
to make odds even
اختلافات را تصفیه کردن
chasten
تصفیه وتزکیه کردن
purifies
تصفیه کردن پالودن
purify
تصفیه کردن پالودن
purifying
تصفیه کردن پالودن
refines
تصفیه کردن پالودن
refine
تصفیه کردن پالودن
clean-up
عمل تمیز کردن وپاک کردن تصفیه
clean up
عمل تمیز کردن وپاک کردن تصفیه
overdrawn account
حساب اضافه برداشت شده حساب با مانده منفی
clearance
تسویه حساب واریز حساب فاصله ازاد لقی
equity accounts
حساب قسمت ذیحساب حساب های اموال یکان
capitalized expense
هزینهای که علاوه بر به حساب امدن در حساب سود وزیان
accommodate
وفق دادن تصفیه کردن
smelted
تصفیه کردن گداخته شدن
smelt
تصفیه کردن گداخته شدن
smelts
تصفیه کردن گداخته شدن
adjusts
تصفیه نمودن تنظیم کردن
adjusting
تصفیه نمودن تنظیم کردن
accommodates
وفق دادن تصفیه کردن
accommodated
وفق دادن تصفیه کردن
age harden
تصفیه کردن عمل اوردن
To bring someone to account.
کسی را پای حساب کشیدن
[حساب پس گرفتن]
urbanizing
صاف کردن تصفیه کردن
establish
تصدیق کردن تصفیه کردن
settle
تصفیه کردن سازش کردن
settle
واریز کردن تصفیه کردن
settles
تصفیه کردن سازش کردن
etherealize
اسمانی کردن تصفیه کردن
puriform
پاک کردن تصفیه کردن
settles
واریز کردن تصفیه کردن
establishes
تصدیق کردن تصفیه کردن
urbanising
صاف کردن تصفیه کردن
urbanizes
صاف کردن تصفیه کردن
urbanises
صاف کردن تصفیه کردن
urbanized
صاف کردن تصفیه کردن
urbanize
صاف کردن تصفیه کردن
establishing
تصدیق کردن تصفیه کردن
urbanised
صاف کردن تصفیه کردن
privilege
دستورات کامپیوتری که فقط توسط یک حساب امتیاز دار قابل دستیابی هستند , مثل حذف حساب و دیگر تنظیم کابر جدید یا بررسی کلمه رمز
To pay off someone. To settle old scores with someone.
با کسی تسویه حساب کردن ( انتقام جویی کردن )
charge and discharge statements
حساب قیومیت صورت و نحوه ارزیابی و عملیات مالی ارث حساب ارث
to figure up
حساب کردن
computes
حساب کردن
figure
حساب کردن
miscalculate
بد حساب کردن
count
حساب کردن
miscalculated
بد حساب کردن
to cast up
حساب کردن
computed
حساب کردن
compute
حساب کردن
calculated
حساب کردن
calculates
حساب کردن
account
حساب کردن
cyphers
حساب کردن
figuring
حساب کردن
counting
حساب کردن
counts
حساب کردن
figures
حساب کردن
miscalculating
بد حساب کردن
miscalculates
بد حساب کردن
counted
حساب کردن
ciphers
حساب کردن
to count up
حساب کردن
calculate
حساب کردن
sum
حساب کردن
numerate
حساب کردن
cipher
حساب کردن
misreckon
بد حساب کردن
sums
حساب کردن
undercharge
کم حساب کردن
minculculate
بد حساب کردن
overcharge
زیاد حساب کردن
overcharging
زیاد حساب کردن
tally
با چوب خط حساب کردن
overcharged
زیاد حساب کردن
tally
باچوبخط حساب کردن
tallies
با چوب خط حساب کردن
miscalculating
اشتباه حساب کردن
tallies
باچوبخط حساب کردن
miscast
حساب غلط کردن
miscast
غلط حساب کردن
tallied
با چوب خط حساب کردن
overcharges
زیاد حساب کردن
tallying
باچوبخط حساب کردن
miscalculates
اشتباه حساب کردن
tallied
باچوبخط حساب کردن
miscalculated
اشتباه حساب کردن
recalculate
دوباره حساب کردن
tallying
با چوب خط حساب کردن
to put any one down for a fool
کسیرااحمق حساب کردن
miscalculate
اشتباه حساب کردن
put two and two together
<idiom>
حساب کتاب کردن ،دو دوتا کردن
tallied
تطبیق کردن حساب نگهداشتن
scored
حساب کردن بحساب اوردن
computes
حساب کردن تخمین زدن
misreckon
بد شمردن حساب غلط کردن
To gauge the situation and act accordingly.
حساب کار خود را کردن
score
حساب کردن بحساب اوردن
scores
حساب کردن بحساب اوردن
computed
حساب کردن تخمین زدن
tallies
تطبیق کردن حساب نگهداشتن
compute
حساب کردن تخمین زدن
tallying
تطبیق کردن حساب نگهداشتن
ponies
ریز تسویه حساب کردن
pony
ریز تسویه حساب کردن
tally
تطبیق کردن حساب نگهداشتن
poney
ریز تسویه حساب کردن
i reckon
روی دوستی کسی حساب کردن
to call to account
بازخواست یامواخذه کردن از حساب خواستن از
to cross-check the result with a calculator
حل را مجددا با ماشین حساب بررسی کردن
bank on
<idiom>
اطمینان داشتن ،روی چیزی حساب کردن
zone
محات کردن جزو حوزهای به حساب اوردن
zones
محات کردن جزو حوزهای به حساب اوردن
scored
نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
score
نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
scores
نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
count one's chickens before they're hatched
<idiom>
روی چیزی قبل از معلوم شدن آن حساب کردن
To sell at coast price .
مایه کاری حساب کردن ( به قیمت تمام شده )
miscount
بد حساب کردن بد تعبیر کردن
rack up
بازی کردن- حساب کردن
pattinsonprocess
عمل پاک کردن سرب از سیم تصفیه سرب
account
حساب صورت حساب
he calcn lates with a
اوبادقت حساب میکند اودرست حساب میکند
digital computer
ماشین حساب عددی ماشین حساب دیجیتالی
no year oppropriation
حساب تامین اعتبار باز حساب باز
to verify the accounts
رسیدگی به محاسبات کردن حساب ها را رسیدگی یا ممیزی کردن
purgation
تصفیه
settlement
تصفیه
liquidation
تصفیه
expurgation
تصفیه
depuration
تصفیه
settlements
تصفیه
infiltration
تصفیه
rectification
تصفیه
fining
تصفیه
arrangements
تصفیه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com