Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (39 milliseconds)
English
Persian
let out
تندی کردن
Search result with all words
To be short tempered with someone.
با کسی تندی کردن ( بد اخلاقی )
Other Matches
rigours
تندی
pungency
تندی
tartly
به تندی
abruptly
به تندی
wildly
به تندی
abruptness
تندی
huffishly
به تندی
huffishness
تندی
tempests
تندی
velocities
تندی
mordacity
تندی
tartness
تندی
rigour
تندی
acidness
تندی
velocity
تندی
rigors
تندی
acidly
به تندی
harsh usage
تندی
accelerative
تندی
rapidity
تندی
sternly
تندی
bitterness
تندی
swiftness
تندی
tempest
تندی
steepness
تندی
fires
تندی
inflammability
تندی
speeds
تندی
keenness
تندی
brusqueness
تندی
acerbity
تندی
sourly
به تندی
sternness
تندی
fire
تندی
violence
تندی
vehemence
تندی
to tone down
از تندی
passionateness
تندی
impetuousness
تندی
incautiousness
تندی
inconsiderateness
تندی
speed
تندی
speeding
تندی
sour temper
تندی
acrasy
تندی
rashness
تندی
angularity
تندی
rabidness
تندی
fastnesses
تندی
fastness
تندی
acceleration
تندی
easiness
[quickness]
تندی
quickness of temper
تندی
quickness
تندی
quick temper
تندی
protervity
تندی
previousness
تندی
astingency
تندی
fired
تندی
fieriness
تندی
wildness
تندی
acrimony
تندی
fleetness
تندی
crustiness
تندی
choler
تندی
celerity
تندی
causticity
تندی
brusqurie
تندی
briskness
تندی
rigor
تندی
precipitousness
تندی
kicked
تندی
promptness
تندی
promptitude
تندی
nippiness
تندی
kick
تندی
alacrity
[speed]
تندی
acridly
به تندی
acrimoniousness
تندی
rapidness
تندی
speediness
تندی
speed of action
تندی
acridfty
تندی
acridness
تندی
suddenness
تندی
kicks
تندی
kicking
تندی
acrimoniously
به تندی
heats
تندی خشم
speeds
درجه تندی
heat
تندی خشم
speeding
درجه تندی
radial velocity
تندی شعاعی
most probable speed
محتملترین تندی
mean velocity
تندی میانگین
petulancy
تندی گستاخی
permissible velocity
تندی مجاز
peak speed
بیشترین تندی
petulance
تندی گستاخی
speed
درجه تندی
discourtesy
خشونت تندی
with rapidity
تندی سرعت
easiness
[quickness]
درجه تندی
celerity
درجه تندی
alacrity
[speed]
درجه تندی
velocity
درجه تندی
velocity of advance
تندی پیشرفت
pace
شیوه تندی
paced
شیوه تندی
paces
شیوه تندی
fleetness
درجه تندی
nippiness
درجه تندی
bad blood
تلخی تندی
swiftness
درجه تندی
speed of action
درجه تندی
speediness
درجه تندی
rapidness
درجه تندی
rapidity
درجه تندی
quickness
درجه تندی
promptness
درجه تندی
promptitude
درجه تندی
headiness
تندی گیرندگی
impetuosity
تندی حرارت
speedometer
تندی نما
speedometers
تندی نما
irritably
ازروی تندی
angular velocity
تندی زاویهای
instantaneous speed
تندی لحظهای
instantaneous speed
تندی انی
irefully
ازروی تندی
speed indicator
تندی نما
ginger
تندی حرارت
virulence
تلخی تندی
roughness
تندی ناهمواری
petulantly
ازروی تندی یا کج خلقی
rate of rise of water level
تندی بالا امدن اب
velocity
تندی برحسب زمان
rates
تندی سرعت عوارض
It was raining fast.
باران تندی می آمد
impetuosity of youth
تندی یا غرور جوانی
rate
تندی سرعت عوارض
velocities
تندی برحسب زمان
rate of sideslip
همنه تندی در امتداد محورعرضی
at full speed
با تندی هر چه بیشتر بسرعتی هر چه تمامتر
violence
شدت و تندی و سختی خشونت
design speed
سرعت مشخصه تندی پایه
She swerved sharply to avoid hitting a dog.
او
[زن]
ویراژ تندی داد تا با خودرو به سگ نزند.
to pace the web
پارچه بافته را به نسبت تندی بافت به نوردپیچیدن
mesa
قله پهنی که دارای شیب تندی است
escarpment
پرتگاه یا شیب تندی که توسط عوامل طبیعی به وجود امده است
escarpments
پرتگاه یا شیب تندی که توسط عوامل طبیعی به وجود امده است
rough handling of a thing
گذاشت وبرداشت چیزی به تندی چنانکه خراب شودیا اززیبائی ولطافت بیفتد
ke lighning
به تندی برق بسرعت برق
i ran as quick as i could
هرچه میتوانستم تند دویدم به تندی هرچه بیشتر دویدم
with lightning speed
مانند برق به تندی برق بسرعت برق
at railway speed
با تندی راه اهن بسرعت راه اهن
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
soft-pedaled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com