Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
English
Persian
it askes for attention
توجه لازم دارد
Other Matches
externals
سیگنال وقفه از رسانه جانبی برای بیان توجه لازم
external
سیگنال وقفه از رسانه جانبی برای بیان توجه لازم
it needs to be done carefully
اینکارتوجه لازم دارد
beau
مردیکه خیلی بزن توجه دارد
attentions
سیگنال وقفه که نیاز به توجه پردازنده دارد
welfare state
دولتی که به خدمات اجتماعی توجه خاص دارد
attention
سیگنال وقفه که نیاز به توجه پردازنده دارد
clothes horses
کسی که بیش از حد به لباس و فاهر خود توجه دارد
clothes horse
کسی که بیش از حد به لباس و فاهر خود توجه دارد
multimedia
CP که قط عات لازم برای اجرای نرم افزار چند رسانهای دارد
interrupt
سیگنال از وسیلهای که به CPU اعلام میکند که نیاز به توجه دارد
interrupts
سیگنال از وسیلهای که به CPU اعلام میکند که نیاز به توجه دارد
interrupting
سیگنال از وسیلهای که به CPU اعلام میکند که نیاز به توجه دارد
garbage
داده یا اطلاعی که دیگر لازم نیست چون خارج از تاریخ است یا غلط دارد
job
دستوراتی که مشخصات و منابع لازم برای یک کار که توسط کامپیوتر باید پردازش شود را دارد
jobs
دستوراتی که مشخصات و منابع لازم برای یک کار که توسط کامپیوتر باید پردازش شود را دارد
preventive justice
قسمتی ازحقوق که به بررسی اقدامات مختلفی که برای جلوگیری ازارتکاب جرم از ناحیه تبهکاران احتمالی لازم است اختصاص دارد
ambivert
شخصی که نه زیاد بعالم باطنی توجه دارد نه بعالم خارجی
ambiversion
شخصی که هم بامور خارجی و هم بامور داخلی توجه دارد
hub
(وسط چرخ که اغلب بلبرینگ دارد و روی محور یا آسه می چرخد) توپی، چرخمیان، ناف، (مرکز فعالیت یا اهمیت یا توجه و غیره) کانون، قلبگاه، میانگاه، توپی چر، قطب
edited
فرآیندی که بررسی میکند آیا داده جدید نیازهای لازم را دارد پیش از اینکه کل داده و محتوای اطلاعی آن بررسی شود
edit
فرآیندی که بررسی میکند آیا داده جدید نیازهای لازم را دارد پیش از اینکه کل داده و محتوای اطلاعی آن بررسی شود
screamer
اگهی درشت وجالب توجه در روزنامه مطالب جالب توجه
scalar
متغیری که یک مقدارمجزا منتسب به خود دارد. یک مقدارمجزا پایه دارد. بردار دویا چند مقدارجهت دار دارد
d , top concept
تدابیر لازم برای رساندن سطح اماد سکو به سطح لازم در جبهه
tacit collusion
حالتی که قیمت کالاهای دو کمپانی رقیب دران واحد بالا رود حتی درحالتی که چنین تبانی یی عملا" صورت نگرفته باشددادگاه ممکن است با توجه به قرینه بالا رفتن قیمت اقدامات بازدارنده را با قائل شدن به وجود ان معمول دارد
execution
1-زمان لازم برای اجرای یک برنامه یا مجموعه دستورات . 2-زمان لازم برای یک سیکل اجرا
bindings
لازم الاجرا لازم
binding
لازم الاجرا لازم
draw attention
توجه کسی را جلب کردن توجه جلب شدن
questionof interest
پرسشهای جالب توجه موضوعهای جالب توجه
favorites
طرف توجه شخص طرف توجه شی مطلوب
favourite
طرف توجه شخص طرف توجه شی مطلوب
favourites
طرف توجه شخص طرف توجه شی مطلوب
second best theory
نظریه دومین ارجحیت . براساس این نظریه چنانچه یک یا چندشرط از شرایط لازم برای بهینه پارتو وجود نداشته باشد در این صورت رعایت شدن سایر شرایط لازم باقیمانده در ارجحیت ثانی قرار نخواهد گرفت
. The car is gathering momentum.
اتوموبیل دارد دور بر می دارد
Walls have ears
<idiom>
دیوار موش دارد و موش گوش دارد
[اصطلاح]
labor theory of value
براساس این نظریه قیمتهای نسبی کالاها به مقادیر نسبی کارکه در تولید ان کالاهابکاررفته بستگی دارد بخش عمدهای از اقتصاد مارکس برپایه نظریه ارزش کارقرار دارد
zero insertion force socket
[قطعه ای که ترمینال های اتصال متحرک دارد و امکان درج قطعه بدون اعمال نیرو دارد سپس اهرم کوچکی می چرخد تا با لبه های قطعه برخورد کند]
enclave economices
اقتصادهائی که عمدتا درکشورهای در حال توسعه وجود دارد در این اقتصادهاتعداد کمی مناطق پیشرفته ازنظر اقتصادی وجود دارد وبقیه مناطق که وسیعترند ازرشد و پیشرفت بسیار کمی برخوردار میباشند
walls here ears
دیوار موش دارد موش گوش دارد
necessary
لازم
intransitive
لازم
irrevocable
لازم
obbligato
لازم
necessitous
لازم
preequisite
لازم
incumbent
لازم با
incidents
لازم
incumbents
لازم با
incident
لازم
incidental
لازم
requirement
لازم
needful
لازم
obligatory
لازم
irrevocable contract
عقد لازم
requirements
شرایط لازم
hard and fast
لازم الاجراء
need
لازم بودن
needed
لازم بودن
intransitively
بطور لازم
integral part
جزء لازم
qualifications
شرایط لازم
assets
مواد لازم
needn't
لازم نیست
folderol
غیر لازم
i thought it necessary to
لازم دانستم که
induced drag
پسای لازم
ine horse
فاقداسباب لازم
it is unnecessary
لازم نیست
it needs not
لازم نیست
needing
لازم بودن
optimum
درجه لازم
the needful
اقدام لازم
necessary and sufficient
لازم و کافی
to d. the need of
لازم ندانستن
not binding
غیر لازم
the needful
کار لازم
superserviceable
بیش از حد لازم
revocable
غیر لازم
makings
شرایط لازم
necessary conditions
شرایط لازم
postulating
لازم دانستن
prerequisites
شرط لازم
to become a necessity
لازم شدن
time frames
مدت لازم
time frame
مدت لازم
postulate
لازم دانستن
prerequisite
شرط لازم
postulated
لازم دانستن
postulates
لازم دانستن
quantum libet or placet
باندازه لازم
correlative
لازم وملزوم
enforceable
لازم الاجرا
indispensable
لازم الاجرا
unalienable
<adj.>
لازم الاجرا
interdependent
لازم و ملزوم
unalterable
<adj.>
لازم الاجرا
requisitions
شرط لازم
bindings
لازم الاجرا
intransitive
فعل لازم
required
لازم داشتن
requisitioning
شرط لازم
inevitable
<adj.>
لازم الاجرا
requisitioned
شرط لازم
requisition
شرط لازم
absolute
<adj.>
لازم الاجرا
hectic
دارای تب لازم
inalienable
<adj.>
لازم الاجرا
indispensable
<adj.>
لازم الاجرا
sine qua non
شرط لازم
requires
لازم دانستن
requiring
لازم داشتن
requiring
لازم دانستن
imperative
لازم الاجرا
imperatives
لازم الاجرا
requisite
شرط لازم
due
لازم مقرر
correlative
لازم و ملزوم
binding
لازم الاجرا
requires
لازم داشتن
require
لازم داشتن
required
لازم دانستن
require
لازم دانستن
hurdle rate of return
نرخ بازده لازم
raptatorial
لازم برای شکار
raptatory
لازم برای شکار
quantum libet or placet
بمقداری که لازم است
supplies
مواد وتجهیزات لازم
cut the mustard
<idiom>
به حد استاندارد لازم رسیدن
necessary condition
شرط لازم
[ریاضی]
you are required to
لازم است شما
unwanted
آنچه لازم نیست
To make the necessary arrangements.
ترتیبات لازم را دادن
wanted
خواستن لازم داشتن
want
خواستن لازم داشتن
you need not fear
لازم نیست بترسید
if necessary
اگر لازم باشد
enforceable document
سند لازم الاجرا
if need be
اگر لازم باشد
ineligibility
فقدان شرایط لازم
irrevocable
لازم بائن بلاعزل
ineligible
فاقد شرایط لازم
qualified
دارای شرایط لازم
it is required that
لازم یا مقر ر است که
needlessly
بطور غیر لازم
unqualified
فاقد شرایط لازم
hydration water
اب لازم برای ابش
sine qua non
امر لازم لاینفک
correlative with each other
لازم و ملزوم یکدیگر
possessing the necessary qualifications
واجد شرایط لازم
provisions
وسایل لازم توشه ها
needle point to say
لازم نیست بشمابگویم که
bounden duty
وفیفه واجب یا لازم
avaiiability
شرط یا صفت لازم
it is necessary for him to go
لازم است برود
re-
با توجه به
listless
بی توجه
oblivious
بی توجه
listlessly
بی توجه
re
با توجه به
attention to orders
توجه
care
توجه
attentiveness
توجه
heedfulness
توجه
heedfully
با توجه
cares
توجه
cared
توجه
NB
توجه!
inattentive
بی توجه
adverence
توجه
keep
توجه
tendance
توجه
keeps
توجه
mindfully
با توجه
mindfulness
توجه
heed
توجه
heeded
توجه
heeding
توجه
advertence
توجه
advertency
توجه
note
توجه
noting
توجه
unconsidered
بی توجه
notes
توجه
unresponsive
بی توجه
attendance
توجه
turn to
توجه
attendances
توجه
assiduity
توجه
heeds
توجه
regards
توجه
attention
توجه
remark
توجه
remarked
توجه
regarded
توجه
regard
توجه
attentions
توجه
remarks
توجه
remarking
توجه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com