English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (11 milliseconds)
English Persian
ruck توده خرمن انبار حبوبات
rucks توده خرمن انبار حبوبات
Other Matches
grain حبوبات
frijole حبوبات
frijol حبوبات
canister ظرف حبوبات
grain rust زنگ حبوبات
tump توده درختان واقع بر روی تپه توده
legumin ماده البومینی حبوبات
grain دان تفاله حبوبات
leguminous وابسته به حبوبات وگیاهان خوردنی
caged storage قسمتی از انبار که برای نگهداری اقلام مخصوص وخطرناک در نظر گرفته شده انبار محصور
stockpiling ذخیره کردن در انبار جمع اوری در انبار
stockpiles ذخیره کردن در انبار جمع اوری در انبار
stockpile ذخیره کردن در انبار جمع اوری در انبار
stockpiled ذخیره کردن در انبار جمع اوری در انبار
haulm ساقه وپوشال حبوبات وغیره که باانهاسقف رامیپوشانند
halm ساقه وپوشال حبوبات وغیره که باانهاسقف رامیپوشانند
dump انبار موقتی زاغه مهمات انبار
stockpile پر کردن انبار اجناس موجود در انبار
stockpiles پر کردن انبار اجناس موجود در انبار
stockpiling پر کردن انبار اجناس موجود در انبار
stockpiled پر کردن انبار اجناس موجود در انبار
cereals حبوبات غذایی که از غلات تهیه شده وباشیر بعنوان صبحانه مصرف میشود
cereal حبوبات غذایی که از غلات تهیه شده وباشیر بعنوان صبحانه مصرف میشود
field storage انبار کردن کالا در صحرا انبار مهمات در فضای باز کوپه مهمات روباز
bin storage انبار کردن قطعات بسته بندی نشده در قفسه انبار قطعات روباز
stack خرمن
shock خرمن
shocked خرمن
stacks خرمن
shocks خرمن
stacked خرمن
harvest خرمن
harvests خرمن
harvested خرمن
harvest man خرمن جمع کن
corona خرمن خورشید
shock خرمن کردن
thrasher خرمن کوب
shocked خرمن کردن
coronagraph خرمن نگار
coronas خرمن خورشید
shocks خرمن کردن
harvest mouse موش خرمن
kirn اخر خرمن
ingathering خرمن برداری
harvest home اخر خرمن
ingether خرمن برداشتن
harvestman خرمن بردار
thresher ماشین خرمن کوب
Make hay while the sun shines. <proverb> تا آفتاب مى تابد خرمن کن.
hay mow خرمن علف خشک
ingather انباشتن خرمن برداشتن
hand staff دسته خرمن کوب
binders ماشین خرمن کوب
wheat stack خرمن کومه گندم
threshing machine ماشین خرمن کوبی
threshing floor زمین خرمن کوبی
binder ماشین خرمن کوب
harvests هنگام درو وقت خرمن
flail شلاق زدن خرمن کوب
flailed شلاق زدن خرمن کوب
flailing شلاق زدن خرمن کوب
flails شلاق زدن خرمن کوب
harvest هنگام درو وقت خرمن
harvest home محل جمع اوری خرمن
harvested هنگام درو وقت خرمن
threshing از پوست دراوردن خرمن کوبی کردن
threshes از پوست دراوردن خرمن کوبی کردن
threshed از پوست دراوردن خرمن کوبی کردن
thresh از پوست دراوردن خرمن کوبی کردن
bin storage space فضای انبار قطعات بسته بندی نشده فضای انبار قطعات روباز
stock number شماره فنی انبار شماره انبار
custodial record پروندههای سوابق انبار سوابق انبار
bulk توده
ruck توده
oodles توده
shocked توده
hills توده
rucks توده
stand توده
heaps توده
block توده
heaping توده
blocked توده
blocks توده
heap توده
massive توده
massively توده
shelling توده
shell توده
massing توده
piled توده
pile توده
shock توده
esquillage توده
shells توده
shocks توده
masses توده
mass توده
hill توده
cumulation توده
plebs توده
aggregates توده
aggregate توده
the vulgar توده
tag rag توده
conglomeration توده
accumulation توده
aggregation توده
wad توده
agglomerative توده شو
wads توده
stacks توده
volumes توده
lot توده
clot توده
clots توده
clotting توده
accumulations توده
volume توده
stack توده
congeries توده
stacked توده
the many توده
the masses توده
agglomeration توده
conglomerations توده
pyres توده
dollop توده
riff raff توده
ricks توده
ricking توده
ricked توده
ratag توده
populace توده
sand pile توده شن
the rabble توده
rick توده
cumuli توده
pyre توده
varletry توده
cumulus توده
dollops توده
dunghill توده مزبله
pig lead توده سرب
glomeration توده شدن
shocked توده کردن
massing انبوه توده
mass psychology روانشناسی توده ها
dunghill توده فضولات
shocks توده کردن
pig iron اهن توده
gomerulus توده طوماری
midden توده فضله
midden توده کثافت
mass formation ارایش توده
sand pile توده ماسه
massing توده مردم
mass concrete بتن توده
stacker توده کننده
in mass به شکل توده
icefall توده یخ غلتان
heap of sand توده ماسه
masses توده مردم
masses انبوه توده
snow drift توده برف
sand hill ریگ توده
roturier عضو توده
rolling mass توده غلطان
shock توده کردن
massed fire اتش توده
plebeian توده مردم
snowdrift برف توده
rucks توده کردن
accumulation of snow توده برف
wadable توده کردنی
ruck توده کردن
populace توده مردم
agglomerate توده انبوه
dune توده شن ساحلی
aggregation اجتماع توده
the multitude توده مردم
riffraff زیادی توده
glacier توده یخ غلتان
snowdrifts برف توده
popular توده پسند
lumps توده کردن
lumped توده کردن
lump توده کردن
glaciers توده یخ غلطان
glaciers توده یخ غلتان
glacier توده یخ غلطان
hills توده خاک
hills توده کردن
the million توده مردم
mass squad گروه توده
coacervate توده شده
critical mass توده مهم
critical mass توده حساس
cumulate توده کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com