Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (2 milliseconds)
English
Persian
finable
جریمه دار محکوم بدادن جریمه سزاوارجریمه
Other Matches
forfeited
جریمه
finest
جریمه
fined
جریمه
amercement
جریمه
forfeit
جریمه
mulct
جریمه
forfeiting
جریمه
response cost
جریمه
sconce
جریمه
forfeits
جریمه
fine
جریمه
forfeiture
جریمه
penalty
جریمه
penalties
جریمه
forfeit
جریمه دادن
penalties
تاوان جریمه
sconce
جریمه کردن
forfeited
جریمه دادن
they mulcted him
او را جریمه کردند
forfeits
جریمه دادن
forfeit
جریمه کردن
forfeits
جریمه کردن
forfeiting
جریمه دادن
mulct
جریمه دادن
demurrage
جریمه تاخیر
liable to fine
مشمول جریمه
forfeited
جریمه کردن
pecuniary
جریمه دار
forfeitable
مستوجب جریمه
surtax
جریمه مالیاتی
finable
جریمه بردار
forfoitable
جریمه بردار
backwardation
جریمه دیرکرد
forfeiting
جریمه کردن
fined
جریمه کردن
amerceable
قابل جریمه
penalized
جریمه کردن
fine
جریمه کردن
finest
جریمه کردن
penalize
جریمه کردن
penalizes
جریمه کردن
penalised
جریمه کردن
penalises
جریمه کردن
penalty
تاوان جریمه
penalizing
جریمه کردن
penalising
جریمه کردن
assess
جریمه کردن ارزیابی
penalty clauses
ماده یا بند جریمه
assessing
جریمه کردن ارزیابی
assesses
جریمه کردن ارزیابی
assessed
جریمه کردن ارزیابی
penalty clause
ماده یا بند جریمه
surcharge
بعنوان جریمه گرفتن
part
[ial]
payment of a fine
پرداخت قسمتی از جریمه
surcharges
بعنوان جریمه گرفتن
mulct
عیب جریمه کردن
misconduct penalty
جریمه 01 دقیقه اخراج
sanction
مجوز جریمه ضمانت اجرا
sanctioned
مجوز جریمه ضمانت اجرا
fine
جریمه گرفتن از صاف کردن
surcharge
مبلغ جریمه نرخ اضافی
sanctioning
مجوز جریمه ضمانت اجرا
surcharges
مبلغ جریمه نرخ اضافی
finest
جریمه گرفتن از صاف کردن
sanctions
مجوز جریمه ضمانت اجرا
fined
جریمه گرفتن از صاف کردن
scot ant lot
جریمه یامالیات دسته جمعی
forfeit
بطور جریمه یاتاوان گرفتن
forfeited
بطور جریمه یاتاوان گرفتن
forfeits
بطور جریمه یاتاوان گرفتن
forfeiting
بطور جریمه یاتاوان گرفتن
to get off lightly
بدون جریمه سنگین رها یافتن
to get off easy
بدون جریمه سنگین رها یافتن
to get off cheaply
بدون جریمه سنگین رها یافتن
to forfeit something
چیزی را بعنوان جریمه از دست دادن
to lose something
چیزی را بعنوان جریمه از دست دادن
liquidated damages
پرداختن جریمه جهت فسخ قرارداد
I went scot - free .
خیلی مفت دررفتم ( بدون جریمه یا تنبیه)
to lose something
مال کسی را بعنوان جریمه ضبط کردن
to forfeit something
مال کسی را بعنوان جریمه ضبط کردن
court of record
در CL فقط اینگونه محاکم حق صدور حکم جریمه و زندان را دارند
contempt
در CLممکن است این جرم به وسیله جریمه یا زندان یا هردو کیفر داده شود اهانت
penalised
کیفری یا جزایی قلمداد کردن جریمه کردن
purging a contempt of court
جریمه اهانت به دادگاه غرامت توهین به دادگاه
penalises
کیفری یا جزایی قلمداد کردن جریمه کردن
penalising
کیفری یا جزایی قلمداد کردن جریمه کردن
penalizes
کیفری یا جزایی قلمداد کردن جریمه کردن
penalize
کیفری یا جزایی قلمداد کردن جریمه کردن
penalized
کیفری یا جزایی قلمداد کردن جریمه کردن
penalizing
کیفری یا جزایی قلمداد کردن جریمه کردن
surcharges
نرخ اضافی مالیات اضافی جریمه
surcharge
نرخ اضافی مالیات اضافی جریمه
purging
غرامت دادن جریمه دادن
to put over a play
موافق بدادن نمایشی شدن
condemned
محکوم
convicts
محکوم
indgement debt
محکوم به
judgement debt
محکوم به
convicting
محکوم
object of judgment
محکوم به
recognizee
محکوم له
doomed
محکوم
convicted
محکوم
guilty
محکوم
under sentence of
محکوم به
winning party
محکوم له
convict
محکوم
liable
محکوم
fey
محکوم
losing party
محکوم علیه
judgement debtor
محکوم علیه
under sentence of death
محکوم به مرگ
judgment debt
محکوم به مالی
he was sentenced to death
محکوم بمرگ
recognizor
محکوم علیه
convicts
محکوم کردن
adjudge
محکوم کردن
Sentenced to death .
محکوم به مرگ
under sentence of death
محکوم به اعدام
out of court
محکوم علیه
condemning
محکوم شدن
convict
محکوم کردن
convicting
محکوم کردن
condemning
محکوم کردن
condemns
محکوم کردن
convicted
محکوم کردن
sentencing
محکوم کردن
belay
محکوم کردن
sentences
محکوم کردن
sentence
محکوم کردن
attaint
محکوم کردن
doomed
محکوم به فنا
condemn
محکوم کردن
condemn
محکوم شدن
condemnable
محکوم کردنی
condemner
محکوم کننده
convictive
محکوم کننده
doom to death
محکوم بمرگ
convicted to death
محکوم به اعدام
condemns
محکوم شدن
sentenced
محکوم شده
convict
محبوس محکوم کردن
convicting
شخص مقصر و محکوم
convict
شخص مقصر و محکوم
condemns
محکوم کردن افراد
to be ill-fated
محکوم به فنا بودن
condemnations
محکوم کردن اعتراض
to be doomed
محکوم به فنا بودن
condemnation
محکوم کردن اعتراض
convicted
محبوس محکوم کردن
sentenced to the lash
محکوم به خوردن شلاق
condemn
محکوم کردن افراد
convicts
محبوس محکوم کردن
guilty of fraud
محکوم به علت کلاهبرداری
convicting
محبوس محکوم کردن
adjudicated case
قضیه محکوم بها
condemning
محکوم کردن افراد
res judicata
قضیه محکوم بها
he got three months
به سه ماه حبس محکوم شد
convicts
شخص مقصر و محکوم
convicted
شخص مقصر و محکوم
convicted to life imprisonment
محکوم به حبس ابد
lose the case
محکوم شدن در دعوی
sentence
رای دادن محکوم کردن
conviction
محکوم یا مجرم شناخته شدن
convictions
محکوم یا مجرم شناخته شدن
sentences
رای دادن محکوم کردن
dock
جای محکوم یازندانی در محکمه
docked
جای محکوم یازندانی در محکمه
foredoom
ازپیش مقدر یا محکوم کردن
sentencing
رای دادن محکوم کردن
docks
جای محکوم یازندانی در محکمه
autre fois acquit
قضیه محکوم بها در امورجزاییfacsimile
I had no choice ( alternative ) but to marry her .
محکوم بودم که با اوازدواج کنم
death watch
پاسبان کسیکه محکوم بمرگ است
debt of record
بدهی قانونی record of court محکوم به
self condemnation
محکوم ساختن نفس محکومیت وجدایی
mugs
کتک زدن عکس شخص محکوم
mugging
کتک زدن عکس شخص محکوم
mugged
کتک زدن عکس شخص محکوم
mug
کتک زدن عکس شخص محکوم
We lost the case . We were convicted.
دردادگاه محکوم شدیم ( دعوی را باختیم )
Everybody condemned his foolish behaviour .
همه رفتار نادرست اورا محکوم کردند
The court condemned the murderer to life imprisonment .
دادگاه قاتل را ره حبس ابد محکوم کرد
sisyphus
سیسیفوس که محکوم به غلتاندن سنگی بروی کوه بود
flying dutchman
ملوان هلندی که محکوم شد تا روز قیامت روی دریا بماند
self condemned
محکوم شده توسط نفس خود مقصر نزد وجدان خویش
bill of attainder
لایحه قانونی مصادره اموال کسانی که به علت خیانت یاجنایت محکوم شده باشند
ticket of leave
سند ازادی مشروط زندانی محکوم به حبس ابد که ازطرف وزارت کشور صادر میشود
distress
توقیف مال متخلف و دادن ان به قبض طرف زیان دیده تامین خواسته یا محکوم به اضطرار
receivers
ماموری که ازطرف دادگاه اموال محکوم علیه را جهت اجرای حکم ضبط و اداره میکند
distresses
توقیف مال متخلف و دادن ان به قبض طرف زیان دیده تامین خواسته یا محکوم به اضطرار
receiver
ماموری که ازطرف دادگاه اموال محکوم علیه را جهت اجرای حکم ضبط و اداره میکند
brian kellogg
پیمانی که مبتکر ان بریان کلوگ وزیرخارجه امریکا در 8291 بودو امضا کنندگان ان جنگ را به عنوان وسیله حل اختلافات بین المللی محکوم و تحریم کردند
deportees
محکوم به تبعید یا اخراج تبعید شده
deportee
محکوم به تبعید یا اخراج تبعید شده
quarter session
محاکمی که چهار بار در سال تشکیل می شوند این محاکم صلاحیت رسیدگی به جرایمی را که شخص ممکن است به علت ارتکاب انها به اعدام یاحبس ابد محکوم شود ندارند
adjudged
داوری کردن محکوم کردن
adjudges
داوری کردن محکوم کردن
adjudging
داوری کردن محکوم کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com