Total search result: 134 (7 milliseconds) |
|
|
|
English |
Persian |
Now I understand! |
حالا متوجه شدم! |
|
|
Other Matches |
|
till now |
تا حالا |
now |
حالا |
seeing that |
حالا که |
not yet <adv.> |
نه تا حالا |
forth |
از حالا |
even now |
حالا حتی |
from now on <adv.> |
از حالا به بعد |
henceforth <adv.> |
از حالا به بعد |
henceforward <adv.> |
از حالا به بعد |
heedful |
متوجه |
on ones guard |
متوجه |
regardful |
متوجه |
overhanging |
متوجه |
tenty |
متوجه |
attentive |
متوجه |
advertent |
متوجه |
Now, where should we go to? |
حالا به کجا برویم؟ |
just <adv.> <idiom> |
حالا [اصطلاح روزمره] |
The ball is in your court. <idiom> |
حالا نوبت تو است. |
simply <adv.> <idiom> |
حالا [اصطلاح روزمره] |
Right now . |
همین الان ( حالا) |
Not to mention the fact that … |
حالا بگذریم از اینکه... |
Let us suppose ... |
حالا فرض کنیم که ... |
My turn! |
حالا نوبت منه! |
theocentric |
متوجه بخدا |
lend |
متوجه کردن |
lend |
متوجه شدن |
heliotropic |
متوجه پرتوافتاب |
wistful |
متوجه ارزومند |
direct |
متوجه ساختن |
to waken |
متوجه کردن |
directs |
متوجه ساختن |
directed |
متوجه ساختن |
Be carful . |
متوجه باش |
lends |
متوجه کردن |
lends |
متوجه شدن |
point |
متوجه ساختن |
see-through |
متوجه شدن |
finical |
متوجه جزئیات |
see through |
متوجه شدن |
tendentious |
متمایل متوجه |
particular redemption |
متوجه فقره |
presentient |
قبلا متوجه |
Please turn left now. |
لطفا حالا شما به چپ بپیچید. |
Now I'm back to normal. |
حالا به حالت عادی برگشتم. |
That's the end of that! |
این هم [که دیگر] حالا تمام شد! |
It's all over now! |
این هم [که دیگر] حالا تمام شد! |
That's (just) the way things are. |
موقعیت حالا دیگه اینطوریه. |
just <adv.> <idiom> |
حالا دیگه [اصطلاح روزمره] |
simply <adv.> <idiom> |
حالا دیگه [اصطلاح روزمره] |
Now he gets the point! <idiom> |
دوزاریش حالا افتاد! [اصطلاح] |
It dawned on me. |
بعدش من متوجه شدم. |
acroscopic |
متوجه به بالا صعودی |
point |
به سمت متوجه کردن |
Oh, I see! |
آه، الان متوجه شدم! |
to not be [any] the wiser <idiom> |
باز هم متوجه نشدن |
self centered |
متوجه نفس خود |
reentrant |
متوجه بسمت داخل |
He is attentive to his work . |
متوجه کارش است |
I am sorry, I don't understand. |
متاسفم، من متوجه نمیشوم. |
see the light <idiom> |
متوجه اشتباه شدن |
I am beginning to realize ( understand ) . |
کم کم دارم متوجه می شوم |
otherworldly |
متوجه دنیای دیگر |
I see now . I got it now . I understand now. |
حالافهمیدم ( متوجه شدم ) |
he aimed it at me |
سخنش متوجه من بود |
earthbound |
متوجه بسوی زمین |
It has come to my notice that… |
اخیرا"متوجه شده ام که ... |
to point to something |
به چیزی متوجه کردن |
what have you [ gone and] done now! |
حالا دیگه چه فوزولی [شیطنتی] کردی! |
I'll get there when I get there. <proverb> |
حالا امروز نه فردا [عجله ای ندارم] |
That's just the way it is. |
این حالا [دیگه] اینطوری است. |
He is like that. |
او [مرد] حالا اینطوریه. [چکارش می شه کرد] |
That's (just) the way it [life] goes. |
زندگی حالا اینطوریه. [اصطلاح روزمره] |
So that is what it is ! So I see! |
آها پ؟ بگه ! ( حالا تازه می فهمم ) |
There has as yet been no confirmation. |
تا حالا هنوز هیچ تأییدی نیست. |
Boys will be boys. |
پسرها حالا دیگه اینطور هستند. |
Supposing we do not succeedd, then waht? |
حالا آمدیم و موفق نشدیم بعدچی؟ |
To bring something to someones notice . Make someone sit up and take notice . |
کسی را متوجه چیزی کردن |
great dangers impend over us |
خطرهای بزرگی متوجه ما هستند |
falloff |
متوجه بودن منحرف شدن |
She is not mindful of her social position ( status ) . |
متوجه موقعیت اجتماعی اش نیست |
animadvert |
اعتراض کردن متوجه شدن |
diverts |
متوجه کردن معطوف داشتن |
diverted |
متوجه کردن معطوف داشتن |
divert |
متوجه کردن معطوف داشتن |
Be carful of your health . |
متوجه ( مواظب ) سلامتت باش |
great dangers overhang us |
خطرهای بزرگی متوجه ما است |
I am concentrating on my studies . |
افکارم متوجه مطالعاتم است |
Talking of Europe ,please allow me … |
حالا که صحبت از اروپ؟ است اجازه می خواهم ... |
Now that you're here, it's a whole new ball game. |
حالا که اینجایی قضیه خیلی فرق می کند. |
Lets suppose the news is true . |
حالا فرض کنیم که این خبر صحیح با شد |
Now, of all times! |
از همه وقتها حالا [باید پیش بیاید] ! |
Now I am going to tell you something. |
حالا میخوام برات یه چیزی تعریف کنم. |
The ball is in your court. <idiom> |
حالا نشان بده که چند مرد حلاجی! |
to set one's affection |
فکر یا میل خود را متوجه ساختن |
to pull any one's sleeve |
کسیرا متوجه سخن خود کردن |
Upon reflection , I realized that … |
دوباره که فکر کردم متوجه شدم که ... |
to strike at any one |
ضربت خود را متوجه کسی ساختن |
to pull any one by the sleeve |
کسیرا متوجه سخن خود کردن |
At last the penny dropped! <idiom> |
آخرش متوجه شد که موضوع چه است! [اصطلاح] |
It finally sunk in ! <idiom> |
آخرش متوجه شد که موضوع چه است! [اصطلاح] |
It was only when she rang up [called] that I realized it. |
تازه وقتی که او [زن] زنگ زد من متوجه شدم. |
Does it have to be today (of all days)? |
این حالا باید امروز باشد [از تمام روزها] ؟ |
What have you been up to this time? |
حالا دیگر چه کار کردی ؟ [کاری خطا یا فضولی] |
We've never had it so good. <idiom> |
وضع [مالی] ما تا حالا اینقدر خوب نبوده است. |
boomerangs |
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د |
boomeranging |
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د |
boomeranged |
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د |
boomerang |
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د |
asleep at the switch <idiom> |
متوجه فرصت نبودن ،روی بخت خوابیدن |
intensive bombardment |
بمبارانی که بیک نقطه متمرکزیل متوجه باشد |
hansardize |
متوجه مذاکرات جلسه پیش خودش کردن |
Well, now everyone's here, we can begin. |
خوب حالا که همه اینجا هستند ما می توانیم شروع کنیم. |
introvert |
شخصی که متوجه بباطن خود است خویشتن گرای |
introverts |
شخصی که متوجه بباطن خود است خویشتن گرای |
extroverts |
شخصی که تمام عقایدو افکارش متوجه بیرون ازخودش است |
How do I notice when the meat is off? |
چگونه می توانم متوجه شوم که گوشت فاسد شده است؟ |
blind side |
سمتی که بازیگر متوجه ان نیست سمت خط تجمع نزدیک به خط مماس |
feel out <idiom> |
صحبت یا انجام باشخص به صورتیکه متوجه بشوی که چه فکری میکند |
extrovert |
شخصی که تمام عقایدو افکارش متوجه بیرون ازخودش است |
The party is over! <idiom> |
خوشگذرانی تمام شد و حالا وقت کار است [باید جدی بشویم] [اصطلاح] |
I'll call him tomorrow - no, on second thoughts, I'll try now. |
من فردا با او [مرد] تماس خواهم گرفت - پس ازفکربیشتری، من همین حالا سعی میکنم. |
to p off an awkward situation |
حواس خود را از کیفیت بدی منحرف و به چیز دیگری متوجه کردن |
microwave hop |
یک کانال رادیویی ریزموج میان انتن بشقابی که متوجه یکدیگر هستند |
sail |
سطح تختی که متوجه خورشید یا اجسام سماوی دیگر میباشد و به فضاپیمامتصل میشود |
sailings |
سطح تختی که متوجه خورشید یا اجسام سماوی دیگر میباشد و به فضاپیمامتصل میشود |
sailed |
سطح تختی که متوجه خورشید یا اجسام سماوی دیگر میباشد و به فضاپیمامتصل میشود |
There was too muh greed in the past, and now the chickens are coming hoe to roost with crime and corruption soaring. |
در گذشته طمع ورزی زیاد بود و حالا با افزایش جنایت و فساد باید تاوان پس دهیم. |
common nuisance |
منظور عملی است که باعث اضرار جامعه به طور کلی شود و تاثیر ان متوجه فرد خاص نباشد |
onshore |
روی ساحل متوجه بطرف ساحل |
Now that it's summer the thing to do would be to use the bicycle to commute to work. |
حالا که تابستان است کاری که می توان کرد این است که از دوچرخه برای رفت و آمد به سر کاراستفاده کرد. |
point |
اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته |
The football players are warming up before the game ( match) . |
هنوز درگرما گرم موضوع است ( کاملا" متوجه نیست ؟ هنوز گرم است ) |