English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (24 milliseconds)
English Persian
bought خریداری کردن بدست اوردن
Other Matches
getting بدست اوردن فراهم کردن
gets بدست اوردن فراهم کردن
wins بدست اوردن تحصیل کردن
win بدست اوردن تحصیل کردن
get بدست اوردن فراهم کردن
reaps جمع اوری کردن بدست اوردن
reap جمع اوری کردن بدست اوردن
reoccupy دنبال کردن دوباره بدست اوردن
reaping جمع اوری کردن بدست اوردن
reaped جمع اوری کردن بدست اوردن
investigating استفسار کردن اطلاعات مقدماتی بدست اوردن
investigates استفسار کردن اطلاعات مقدماتی بدست اوردن
investigated استفسار کردن اطلاعات مقدماتی بدست اوردن
investigate استفسار کردن اطلاعات مقدماتی بدست اوردن
grossing کلفت کردن بصورت سود ناویژه بدست اوردن
gross کلفت کردن بصورت سود ناویژه بدست اوردن
grossed کلفت کردن بصورت سود ناویژه بدست اوردن
grosser کلفت کردن بصورت سود ناویژه بدست اوردن
grosses کلفت کردن بصورت سود ناویژه بدست اوردن
grossest کلفت کردن بصورت سود ناویژه بدست اوردن
earns بدست اوردن
procured بدست اوردن
gets بدست اوردن
earned بدست اوردن
soothe دل بدست اوردن
pick up بدست اوردن
get round بدست اوردن
getting بدست اوردن
soothes دل بدست اوردن
earn بدست اوردن
soothed دل بدست اوردن
acquiring بدست اوردن
get بدست اوردن
catch بدست اوردن
come by بدست اوردن
offer بدست اوردن
obtains بدست اوردن
impetrate بدست اوردن
gain بدست اوردن
gains بدست اوردن
gained بدست اوردن
acquires بدست اوردن
procures بدست اوردن
procuring بدست اوردن
offers بدست اوردن
obtain بدست اوردن
offered بدست اوردن
procure بدست اوردن
obtained بدست اوردن
finagle باحیله بدست اوردن
have بدست اوردن دارنده
attains بدست اوردن بانتهارسیدن
get back دوباره بدست اوردن
step into بسهولت بدست اوردن
retrieves دوباره بدست اوردن
recover دوباره بدست اوردن
retrieve دوباره بدست اوردن
having بدست اوردن دارنده
recovering دوباره بدست اوردن
insure بیمه بدست اوردن
retrieved دوباره بدست اوردن
to pander any one's lust دل کسیرا بدست اوردن
recovers دوباره بدست اوردن
to come into a property دارایی را بدست اوردن
to get back دوباره بدست اوردن
attain بدست اوردن بانتهارسیدن
optimization بدست اوردن حد مطلوب
recoups دوباره بدست اوردن
regains دوباره بدست اوردن
regained دوباره بدست اوردن
recoup دوباره بدست اوردن
regain دوباره بدست اوردن
strike a balance موازنه بدست اوردن
recouped دوباره بدست اوردن
attained بدست اوردن بانتهارسیدن
regaining دوباره بدست اوردن
acquirability امکان بدست اوردن
attaining بدست اوردن بانتهارسیدن
recouping دوباره بدست اوردن
resumes از سرگرفتن دوباره بدست اوردن
resumed از سرگرفتن دوباره بدست اوردن
recovering دوباره بدست اوردن بازیافتن
circumstantiate قرائن وامارت را بدست اوردن
resume از سرگرفتن دوباره بدست اوردن
recovers دوباره بدست اوردن بازیافتن
resuming از سرگرفتن دوباره بدست اوردن
enters بدست اوردن قدم نهادن در
impetrate با عجز و لابه بدست اوردن
enter بدست اوردن قدم نهادن در
entered بدست اوردن قدم نهادن در
bring in امتیاز بدست اوردن در پایگاه
recover دوباره بدست اوردن بازیافتن
to make a study of something برای بدست اوردن چیزی کوشیدن
stone pit محل بدست اوردن اطلاعات اجر
pre empt با حق شفعه بدست اوردن بشفعه خریدن
finagle بازرنگی بدست اوردن نقشه کشیدن
cupidity حرص واز برای بدست اوردن مال
racketeer از راه قاچاق یاشیادی پول بدست اوردن
split the uprights امتیاز ضربه با پا را پس ازامتیاز تماس بدست اوردن
racketeers از راه قاچاق یاشیادی پول بدست اوردن
land hunger از برای بدست اوردن یاملک حرص ملاکی
to have a bone to pick بهانه یا دلیل برای دعوایااستیضاح بدست اوردن
bobs ازراه فریب وخدعه چیزی را بدست اوردن
bob ازراه فریب وخدعه چیزی را بدست اوردن
bobbing ازراه فریب وخدعه چیزی را بدست اوردن
cards امتیاز معین را درهربخش ازبازی بدست اوردن
card امتیاز معین را درهربخش ازبازی بدست اوردن
to take out a patent حق ثبت شده برای استفاده ازاختراعی بدست اوردن
take over بدست اوردن توپ از چنگ حریف بعلت خطا
austempering تغییرات فیزیکی که در دمای ثابت برای بدست اوردن باینات از استنیت انجام می گیرد
warping پیچاندن بالها بصورت متقارن برای بدست اوردن پایداری عرضی و قابل کنترل
cruise control کنترل عملکرد موتور برای بدست اوردن بیشترین راندمان قدرت و مصرف سوخت
dear bought جنس گران خریداری شده خریداری به قیمت گران
purchase خریداری کردن
purchased خریداری کردن
purchases خریداری کردن
purchases خرید خریداری کردن
purchase خرید خریداری کردن
purchased خرید خریداری کردن
to drink in with ones eyes بچشم خریداری نگاه کردن
To look fondly at someone . با نظر خریداری بکسی نگاه کردن
terrtorialize محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
jargonize بزبان غیر مصطلح یا امیخته در اوردن یا ترجمه کردن بقالب اصطلاحات خاص علمی یافنی مخصوص در اوردن
housekeeping عملیات کامپیوتری که مستقیما" کمکی برای بدست اوردن نتایج مطلوب نمیکنداما قسمت ضروری یک برنامه مانند راه اندازی مقدمه چینی و عملیات پاکسازی است خانه داری
drawing روشی است که در ان فلز گرم از سوراخهایی به شکل مخصوص کشیده میشود تا شکل نیمرخ مطلوب بدست اید . پروفیلهای مختلف را از این طریق بدست می اورند
drawings روشی است که در ان فلز گرم از سوراخهایی به شکل مخصوص کشیده میشود تا شکل نیمرخ مطلوب بدست اید . پروفیلهای مختلف را از این طریق بدست می اورند
to gain time دست بدست کردن
to shuffle from hand to hand دست بدست کردن
purchased خریداری
purchase خریداری
buying خریداری
purchases خریداری
acquistion خریداری
redemption خریداری و ازادسازی
date of acquisition تاریخ خریداری
purchasable قابل خریداری
irredeemable غیرقابل خریداری
boughten خریداری شده
To pick up (to lose) the thread of conversation. رشته سخن را بدست گرفتن ( گم کردن )
nine's complement که با کم کردن هر رقم عدد از 9 بدست می آید
complemented که با کمک کردن همه اعداد از نه بدست می آید
complementing که با کمک کردن همه اعداد از نه بدست می آید
complements که با کمک کردن همه اعداد از نه بدست می آید
complement که با کمک کردن همه اعداد از نه بدست می آید
impropriate حرام کردن بدست غیر روحانی دادن
irredeemable غیر قابل خریداری
affordable قابل تهیه و خریداری
achate اشیاء خریداری شده
complementing با اضافه کردن یک به نهمین مکمل یک عدد بدست می آید
complements با اضافه کردن یک به نهمین مکمل یک عدد بدست می آید
complements با اضافه کردن یک به مکمل اول عدد بدست می آید
complementing با اضافه کردن یک به مکمل اول عدد بدست می آید
complemented با اضافه کردن یک به نهمین مکمل یک عدد بدست می آید
complement با اضافه کردن یک به نهمین مکمل یک عدد بدست می آید
complemented با اضافه کردن یک به مکمل اول عدد بدست می آید
complement با اضافه کردن یک به مکمل اول عدد بدست می آید
governmentalize تحت کنترل حکومت در اوردن بصورت دولتی در اوردن
qualifying shares سهامی که مدیران الزاما"باید خریداری کنند
to press against any thing بر چیزی فشار اوردن بچیزی زور اوردن
lion heart مواد فلزی که درنتیجه قال کردن معدن بدست می ایدوتااندازهای ناپاک است
cash discount تخفیف مخصوص خریداری که وجه را در موعد مقرر بپردازد
gold import point حالتی است که کشور خریداری کننده کالابه جای ارز یا پول
underwriters صادر کننده سند بیمه دریایی خریدار سهام خریداری نشده شرکت
underwriter صادر کننده سند بیمه دریایی خریدار سهام خریداری نشده شرکت
grasped بچنگ اوردن گیر اوردن
grasps بچنگ اوردن گیر اوردن
grasp بچنگ اوردن گیر اوردن
argue دلیل اوردن استدلال کردن
overwork خسته کردن به هیجان اوردن
electrified الکتریکی کردن به هیجان اوردن
to pitch into زور اوردن به حمله کردن
electrifies الکتریکی کردن به هیجان اوردن
ingenerate احداث کردن بوجود اوردن
similize تشبیه کردن تمثیل اوردن
pestering بستوه اوردن بیحوصله کردن
scored حساب کردن بحساب اوردن
exhausts خسته کردن ازپای در اوردن
exhaust خسته کردن ازپای در اوردن
scores حساب کردن بحساب اوردن
to gather together جمع کردن فراهم اوردن
knockouts ضربه فنی کردن از پا در اوردن
bear تاب اوردن تحمل کردن
pesters بستوه اوردن بیحوصله کردن
argues دلیل اوردن استدلال کردن
importing به کشور اوردن افهار کردن
harasses به ستوه اوردن اذیت کردن
electrify الکتریکی کردن به هیجان اوردن
raises تحریک کردن بعمل اوردن
imported به کشور اوردن افهار کردن
age harden تصفیه کردن عمل اوردن
bestir بحرکت در اوردن تحریک کردن
pestered بستوه اوردن بیحوصله کردن
annoy بستوه اوردن خشمگین کردن
knockout ضربه فنی کردن از پا در اوردن
pester بستوه اوردن بیحوصله کردن
overworking خسته کردن به هیجان اوردن
overworks خسته کردن به هیجان اوردن
arguing دلیل اوردن استدلال کردن
overworked خسته کردن به هیجان اوردن
harass به ستوه اوردن اذیت کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com