Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (13 milliseconds)
English
Persian
gruelling
خسته کننده فرساینده
grueling
خسته کننده فرساینده
Other Matches
wearing
خسته کننده
dead alive
خسته کننده
tedious
خسته کننده
uninteresting
خسته کننده
bores
خسته کننده
monotonous
خسته کننده
fatig
خسته کننده
blah
خسته کننده
lagging
خسته کننده
prosish
خسته کننده
fatiguing
خسته کننده
duller
خسته کننده
dullest
خسته کننده
dulling
خسته کننده
dulls
خسته کننده
tiresome
خسته کننده
insipid
خسته کننده
wearisome
خسته کننده
exhausting
خسته کننده
bore
خسته کننده
dulled
خسته کننده
weariful
خسته کننده
dull
خسته کننده
longueur
قسمت خسته کننده
nerve wrack
خسته کننده اعصاب
wearisomely
بطور خسته کننده
prolixly
بطور خسته کننده
nerve racking
خسته کننده اعصاب
longsome
مطول خسته کننده
nerve-racking
خسته کننده اعصاب
prolix
خسته کننده روده دراز
pooped out
<idiom>
خسته کننده،از پای درآوردن
homely
[British E]
<adj.>
عادی و خسته کننده
[واژه تحقیری]
this work is palling on me
اینکاردارد برای من خسته کننده یابیمزه میشود
to get into a rut
یکنواخت تکراری و خسته کننده شدن
[کاری]
as dull as a ditch-water
مثل فیلم های تکراری
[خسته کننده و ملال آور]
wearing
فرساینده
wayworn
خسته و مانده در اثر سفر خسته و کوفته
overdischarge of battery
تخلیه فرساینده باتری
attrition minefield
میدان مین فرساینده دریایی
overweary
زیاده خسته کردن خسته شدن
thermal stress
ازمایش اثر حرارت تشعشعی رادیواکتیویته مقاومت درمقابل اثر فرساینده حرارت
corrector
جبرانگر تعدیل کننده تصحیح کننده تنظیم کننده
wearying
خسته
careworn
<adj.>
دل خسته
ennuied
خسته
wearied
خسته
washed-out
خسته
washed out
خسته
spent
خسته
aweary
خسته
jaded
خسته
tiredly
خسته
tires
خسته
tiring
خسته
whacked
خسته
tire
خسته
weary
خسته
played out
خسته
blown
خسته
tired
خسته
outworn
خسته
exhausted
خسته
jadish
خسته
footworn
خسته
wearies
خسته
wind broken
خسته
tired of writing
خسته از نوشتن
jade
خسته کردن
irked
خسته شدن
seared
خسته خشکاندن
irk
خسته شدن
sears
خسته خشکاندن
tiring
خسته کردن
overworking
خود را خسته
tire
خسته کردن
bores
خسته کردن
bore
خسته کردن
sear
خسته خشکاندن
overwork
خود را خسته
fatigued
خسته کردن
forworn
وامانده خسته
irks
خسته شدن
forwearied
خسته فرسوده
it irks me
خسته شدم
to knock up
خسته شدن
irking
خسته شدن
fatigues
خسته شدن
fatigues
خسته کردن
to do up
خسته کردن
fatigued
خسته شدن
zonked
کاملا خسته
overworked
خود را خسته
fatigue
خسته شدن
weed out
<idiom>
خسته شدن از
strain
خسته کردن
strains
خسته کردن
stumps
خسته وکوفته
stumped
خسته وکوفته
stump
خسته وکوفته
i am weary of writing
از نوشتن خسته
neurasthenia
خسته روانی
way worn
خسته راه
he seems to be tired
خسته مینماید
worn out
خسته و کوفته
worn-out
خسته و کوفته
he seems to be tired
خسته بنظرمیرسد
harass
خسته کردن
harasses
خسته کردن
fatigue
خسته کردن
fags
خسته کردن
fag
خسته کردن
fatigable
خسته شدنی
fatiguable
خسته شدنی
tires
خسته کردن
pest house
خسته خانه
pesthouse
خسته خانه
overstrain
خسته کردن
overworks
خود را خسته
played out
<idiom>
خسته ،از پا درآمده
way worn
خسته سفر
stumping
خسته وکوفته
indefatigable
خسته نشدنی
run ragged
<idiom>
خسته شدن
langorous
خسته سستی اور
tire out
<idiom>
خیلی خسته شدن
play out
خسته کردن ماهی
to overstrain oneself
خود را خسته کردن
he seems to be tired
بنظرمیایدکه خسته است
i am tired of that
از ان کار خسته شدم
unwearied
بانشاط خسته نشده
jade
یابو یا اسب خسته
to overwork oneself
خود را خسته کردن
wear out
کاملا خسته کردن
I was so tired that …
آنقدر خسته بودم که ...
exhausts
خسته کردن ازپای در اوردن
climb the wall
<idiom>
از محیط خسته وعصبانی شدن
waste one's words
زبان خود را خسته کردن
exhaust
خسته کردن ازپای در اوردن
used up
تمامامصرف شده زیاد خسته
overworking
خسته کردن به هیجان اوردن
do in
<idiom>
خسته شدن ،از پای درآمدن
dead tired
<idiom>
خیلی خسته واز پا افتاده
I'm fed up with it.
<idiom>
من و خسته ام کرده.
[ازش بریدم.]
I'm sick of it.
<idiom>
من و خسته ام کرده.
[ازش بریدم.]
I'm fed up with it.
<idiom>
ازش بریدم.
[من و خسته ام کرده.]
I'm sick of it.
<idiom>
ازش بریدم.
[من و خسته ام کرده.]
I'm tired of it.
<idiom>
ازش بریدم.
[من و خسته ام کرده.]
world-weary
بیزارازجهان بیزاراززندگی خسته از زندگی
waste one's breath
زبان خود را خسته کردن
world weary
بیزارازجهان بیزاراززندگی خسته از زندگی
do not waste your breath
خودتان را بیخود خسته نکنید
overworked
خسته کردن به هیجان اوردن
overworks
خسته کردن به هیجان اوردن
overwork
خسته کردن به هیجان اوردن
I'm tired of it.
<idiom>
من و خسته ام کرده.
[ازش بریدم.]
fed up with
<idiom>
از دست کسی یا چیزی خسته شدن
flags
خسته شدن دونده دراخر مسابقه
task
زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
turn on someone
<idiom>
به طور ناگهانی از بکی خسته شدن
tasks
زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
to overrun oneself
از دویدن زیاد خود را خسته کردن
flag
خسته شدن دونده دراخر مسابقه
wind
خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
to poreone's eyes out
چشم را از بسیاری مطالعه خسته کردن
winds
خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
to strain one's eyes
چشم خود رازیاد خسته کردن
to overexert
خود را بیش از اندازه خسته کردن
iam so tired that i cannot eat
چندان خسته هستم که نمیتوانم چیزی بخورم
sing-song
تناوب یکجور و خسته کنندهی نواخت یا تن صدا
sing-songs
تناوب یکجور و خسته کنندهی نواخت یا تن صدا
burn off
خسته کردن رقیب باگرفتن سرعت اولیه دوچرخه
mondayish
بیحال در روز دوشنبه بواسطه بیکاری یکشنبه خسته از کار
Enough already!
[American E]
کافیه دیگه!
[خسته شدم از این همه حرف]
[اصطلاح روزمره]
kill off
سرعت گرفتن غیرعادی درمسابقه دو استقامت برای خسته کردن حریفان
altitude/height hold
متوقف کننده سقف پروازهواپیما محدود کننده خودکارارتفاع پرواز هواپیما
inhibitor
کنترل کننده سوزش خرج موشک ممانعت کننده ازاشتعال
marshaller
هدایت کننده به محل تجمع جمع اوری کننده یکان
propounder
ابراز کننده یا مطرح کننده وصیت نامه در دادگاه امورحسبی
quick disconnect coupling
کوپلینگی برای لولههای ی سیالات دارای دریچههای مسدود کننده و اجزاء اب بندی- کننده
primers
وسیله به کار اندازنده مشتعل کننده گرم کننده
primer
وسیله به کار اندازنده مشتعل کننده گرم کننده
sensor
گیرنده یادریافت کننده خاطرات حسی ضبط کننده
homogeneous computer network
یچ کننده و توزیع کننده که همه کانالهای داده آن از پروتکل و نرخ ارسال یکسان استفاده می کنند
interceptors
هواپیمای رهگیری کننده استراق سمع کننده
del credere
وصول کننده مطالبات تضمین کننده طلبها
detonator
منفجر کننده مشتعل کننده چاشنی منفجرکننده
detonators
منفجر کننده مشتعل کننده چاشنی منفجرکننده
vasomotor
اعصاب تنگ کننده وگشاد کننده رگها
makgi boowi
نقاط حمله کننده و دفاع کننده تکواندو
interceptor
هواپیمای رهگیری کننده استراق سمع کننده
distractive
گیج کننده برگرداننده یا اشغال کننده فکر
changer
دواتصال کننده که اتصال کننده مادگی را به نری
steam fitter
نصب کننده وتعمیر کننده لولههای بخار
search jammer
تولید کننده پارازیت در انتن رادار وسیله جلوگیری کننده از تجسس رادار وسیله جلوگیری کننده از مراقبت
suppressive
خنثی کننده اتش سرکوب کننده
prepossessing
مجذوب کننده جلب توجه کننده
expostulator
سرزنش کننده نصیحت کننده باسرزنش
sprining charge
خرج چال کننده یا گود کننده
padding
پنهان کننده یااستتار کننده پیامها
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com