English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (38 milliseconds)
English Persian
cross خلاف میل کسی رفتار کردن
crosser خلاف میل کسی رفتار کردن
crosses خلاف میل کسی رفتار کردن
crossest خلاف میل کسی رفتار کردن
Other Matches
Act your age [and not your shoe size] ! به سن خودت رفتار بکن ! [مثل بچه ها رفتار نکن !]
commit a minor offence خلاف کردن
to offend against any one به کسی خلاف کردن
to rise up against someone [something] شورش کردن بر خلاف
overpersuade کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
To swim against the current. بر خلاف جریان آب شنا کردن
to strive against the stream <idiom> بر خلاف جریان آب شنا کردن [اصطلاح مجازی]
to swim against the tide <idiom> بر خلاف جریان آب شنا کردن [اصطلاح مجازی]
to buck the trend <idiom> بر خلاف جریان آب شنا کردن [اصطلاح مجازی]
demean رفتار کردن
to demean oneself رفتار کردن
to deport oneself رفتار کردن
treated رفتار کردن
treats رفتار کردن
treats رفتار کردن با
treat رفتار کردن با
treat رفتار کردن
demeaned رفتار کردن
demeans رفتار کردن
treated رفتار کردن با
prince مثل شاهزاده رفتار کردن سروری کردن
patronises رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
patronizes رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
princes مثل شاهزاده رفتار کردن سروری کردن
patronised رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
patronize رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
patronized رئیس وار رفتار کردن تشویق کردن
jitter با عصبانیت رفتار کردن
to get up to nonsense ابلهانه رفتار کردن
shoot straight <idiom> منصفانه رفتار کردن
baby مانندکودک رفتار کردن
despotize مستبدانه رفتار کردن
babies مانندکودک رفتار کردن
wrongs غیر منصفانه رفتار کردن
to wrong غیر منصفانه رفتار کردن
matronize مانند رئیسه رفتار کردن
wrong غیر منصفانه رفتار کردن
to go with the tide طبق مقتضیات رفتار کردن
wronging غیر منصفانه رفتار کردن
to act [be] one's age <idiom> <verb> طبق سن خود رفتار کردن
to lump them all together <idiom> با همه یکسان رفتار کردن
befriend دوستانه رفتار کردن همراهی کردن با
befriends دوستانه رفتار کردن همراهی کردن با
befriending دوستانه رفتار کردن همراهی کردن با
befriended دوستانه رفتار کردن همراهی کردن با
live up to one's principles موافق مرام خود رفتار کردن
stereotypes یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
stereotyping یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
schoolmasters مثل رئیس مدرسه رفتار کردن
schoolmaster مثل رئیس مدرسه رفتار کردن
grandmothers مثل مادر بزرگ رفتار کردن
princesses مثل شاهزاده خانم رفتار کردن
princess مثل شاهزاده خانم رفتار کردن
grandmother مثل مادر بزرگ رفتار کردن
princesse مثل شاهزاده خانم رفتار کردن
stereotype یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
stereotypy یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
make oneself at home <idiom> مثل خونه خود رفتار کردن
to cultivate good manners کوشش کردن با ادب رفتار بکنند
to go easy on somebody [something] با کسی [چیزی] مهربان [آهسته] [ملایم] رفتار کردن
to make [commit] a faux pas اشتباه اجتماعی کردن [در رابطه با رفتار بین مردم]
To treat them all alike. (indiscriminately). همه رابا یک چوب راندن ( یکسان رفتار کردن )
emulating کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulated کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulate کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulates کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
conducts رفتار کردن رهبری کردن
conducting رفتار کردن رهبری کردن
conducted رفتار کردن رهبری کردن
conduct رفتار کردن رهبری کردن
handles رفتار کردن استعمال کردن
handle رفتار کردن استعمال کردن
trespassing خلاف
trespasses خلاف
delict خلاف
minor offence خلاف
trespassed خلاف
trespass خلاف
misdemeanor خلاف
misdoing خلاف
petty offence خلاف
contrary to بر خلاف
perverse خلاف بد
misconduct خلاف
misdeed خلاف
offenses خلاف
offence خلاف
misdeeds خلاف
offense,etc خلاف
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
simulating کپی کردن رفتار سیستم یا وسیله با دیگر وسیله ها
simulate کپی کردن رفتار سیستم یا وسیله با دیگر وسیله ها
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
simulates کپی کردن رفتار سیستم یا وسیله با دیگر وسیله ها
untrue خلاف واقع
reversing خلاف جهت
anomalous خلاف قاعده
inadvisability خلاف مصلحت
misconduct خلاف کاری
anticlimactic خلاف انتظاری
irregular خلاف قاعده
misprision خلاف کاری
anomaly خلاف قاعده
unlawful خلاف شرع
illogic خلاف منطق
immorally بر خلاف اخلاق
immoral خلاف اخلاق
contrary مقابل خلاف
opposit در خلاف جهت
untruthful خلاف حقیقت
missatement خلاف گویی
impolicy خلاف مصلحت
guilty of a minor offence خلاف کار
reverse خلاف جهت
reversed خلاف جهت
reverses خلاف جهت
police court محکمه خلاف
police court دادگاه خلاف
unconscionable خلاف وجدان
offender خلاف کار
contra flow خلاف جهت
foul خلاف طوفانی
contrary to nature بر خلاف طبیعت
contradictions خلاف گویی
foulest خلاف طوفانی
fouled خلاف طوفانی
fouler خلاف طوفانی
unconventional خلاف عرف
trumped-up خلاف واقع
contradiction خلاف گویی
offenders خلاف کار
trumped up خلاف واقع
court of minor offence محکمه خلاف
court of petty offences محکمه خلاف
abnonmally بر خلاف قاعده
anomalies خلاف قاعده
fouls خلاف طوفانی
malversation اختلاس خلاف
inequity خلاف موازین انصاف
unreason عمل خلاف عقل
illegality کار خلاف قانون
inequitable خلاف موازین انصاف
heterotaxy ترتیب خلاف قاعده
offended مرتکب خلاف شدن
offend مرتکب خلاف شدن
unscientific خلاف موازین علمی
hacker شخص خلاف کار
hackers شخص خلاف کار
upwind خلاف جهت باد
counterclockwise در خلاف جهت ساعت
heterotaxis ترتیب خلاف قاعده
counterclockwise در خلاف عقربههای ساعت
offends مرتکب خلاف شدن
untruth خلاف حقیقت کذب
irregular act عمل خلاف رویه
unnaturally بر خلاف اصول طبیعت
untruths خلاف حقیقت کذب
unnatural بر خلاف اصول طبیعت
inequities خلاف موازین انصاف
malfeasance کار خلاف قانون
condition contrary to the requirement شرط خلاف مقتضای عقد
condition contrary to the requirment شرط خلاف مقتضای عهد
condition contrary to the requirment of شرط خلاف مقتضای عهد
retrograde دوران در خلاف جهت معمول
malfeasance شرارت کار خلاف قانون
This is against our agreement. [This is contrary to our agreement] این بر خلاف قرارداد ما است.
counterclockwise rotation حرکت در خلاف عقربههای ساعت
unconstitutional بر خلاف قانون اساسی برخلاف مشروطیت
impoliticly از روی خلاف مصلحت بطور غیرمقتضی
Unless otherwise stated . مگر اینکه خلاف ( عکس ) آن اظهار گردد
unmilitary بر خلاف مقررات ارتش غیرنظامی اخلاقا و عادتاغیرنظامی
corpus delicti عنصر مادی جرم وعمل خلاف قانون
neap tide دراین حالت نیروی جاذبه ماه وخورشید در خلاف یکدیگر تاثیرمیکند
adverse yaw شرایط پروازی که در ان دماغه هواپیما در خلاف جهت مطلوب منحرف میشود
shield , بر خلاف کابل STP , جفت سیم ها وارد لایه دیگری نمیشوند
shields , بر خلاف کابل STP , جفت سیم ها وارد لایه دیگری نمیشوند
gesturing رفتار
behaviuor رفتار
ethic رفتار
demeanour رفتار
demeanor رفتار
behaviour رفتار
conducting رفتار
geste رفتار
gest رفتار
comportment رفتار
conducted رفتار
gesture رفتار
gestured رفتار
treatment رفتار
havings رفتار
bad conduct سو رفتار
misconduct رفتار بد
comport رفتار
exploiting : رفتار
exploits : رفتار
behavio رفتار
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com