Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
consolidated motor pool
خودروگاه تمرکزی خودروگاه عمومی یا مشترک
Other Matches
motor pool
خودروگاه
collective
مشترک عمومی
commonable
مشترک دارای حق چرادرزمین عمومی
consolidation container
کانتینر کالاهای عمومی جعبه حمل کالاهای مشترک
common items
اقلام تدارکاتی عمومی اقلام مشترک
common use
مورد استفاده عمومی استفاده مشترک
centralized
تمرکزی
common divisor
مقسوم علیه مشترک بخشیاب مشترک
joint venture
سرمایه گذاری مشترک تجارت مشترک
centralized control
کنترل تمرکزی
concentrated fire
تیر تمرکزی
concentative
تمرکزی تغلیظی
centralized items
اقلام اماد تمرکزی
decentralized control
کنترل غیر تمرکزی
centralizing
تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralize
تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralized
به طور تمرکزی انجام شده
centralising
تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralizes
تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralises
تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralised
تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralized control
انجام کنترل به طریقه تمرکزی
subscribers
مشترک روزنامه وغیره مشترک
joint
نیروهای مشترک عملیات مشترک
subscriber
مشترک روزنامه وغیره مشترک
centralized items
اقلامی که دستور کنترل توزیع تمرکزی ان رسیده
general quarters
اماده باش عمومی دریایی محلهای سکونت عمومی
introduces
بدن خط رات امنیتی مربوطه برای عمومی کردن اطلاعات یا اتصال شرکت به یک شبکه عمومی
introducing
بدن خط رات امنیتی مربوطه برای عمومی کردن اطلاعات یا اتصال شرکت به یک شبکه عمومی
introduced
بدن خط رات امنیتی مربوطه برای عمومی کردن اطلاعات یا اتصال شرکت به یک شبکه عمومی
introduce
بدن خط رات امنیتی مربوطه برای عمومی کردن اطلاعات یا اتصال شرکت به یک شبکه عمومی
common hardware
ابزار و الات عمومی سخت ابزارهای عمومی
cooperative scorer
بهره گیرنده از روش سرمایه گذاری مشترک استفاده کننده از سرمایه گذاری مشترک
general porpose
کارهای عمومی مصارف عمومی
general orders
دستورات عمومی دستورالعملهای عمومی
consolidated dining facility
تاسیسات غذاخوری عمومی مجتمع غذاخوری عمومی
common
مشترک
commonality
مشترک
subscriber's line
خط مشترک
party lines
خط مشترک
commonest
مشترک
party line
خط مشترک
commoners
مشترک
joint
مشترک
subscriber
مشترک
held in common
مشترک
common user
مشترک
participant
مشترک
conjoint
مشترک
senses
حس مشترک
sense
حس مشترک
commonalities
مشترک
participants
مشترک
intercommon
حق مشترک
sensed
حس مشترک
subscribers
مشترک
common carrier
موسسه حمل و نقل عمومی شرکت حمل و نقل عمومی متصدی حمل و نقل
party line
مرز مشترک
middling
جمله مشترک
common fraction
مخرج مشترک
rachis
دیرک مشترک
common denominators
مخرج مشترک
meant
میان مشترک
party parpet
جانپناه مشترک
common denominator
مخرج مشترک
party walls
دیوار مشترک
party wall
دیوار مشترک
common storage
حافظه مشترک
interface
وجه مشترک
subscriber's line
خط متعلق به مشترک
telephone subscriber
مشترک تلفنی
synergy
عمل مشترک
subscriber's cable
کابل مشترک
interfaces
سطح مشترک
interfaces
وجه مشترک
interface
سطح مشترک
tenancy in common
استیجار مشترک
trunk circuit
معبر مشترک
subscriber's number
شماره مشترک
co-author
نویسندهی مشترک
co-authors
نویسندهی مشترک
subscriber's station
مرکز مشترک
party lines
مرز مشترک
concerted action
عمل مشترک
combined publications
نشریات مشترک
coinsurance
بیمه مشترک
co insurance
بیمه مشترک
halvers
نیمه مشترک
coenotrope
گرایش مشترک
cenotrope
گرایش مشترک
caveat subscriptor
اخطار به مشترک
insurance certificate
بیمه مشترک
intercommunion
ارتباط مشترک
bottom layer
لایه مشترک
intercommunion
اقدام مشترک
interrelation
مناسبات مشترک
joint account
حساب مشترک
common area
ناحیه مشترک
common factor
عامل مشترک
complex fraction
برخه مشترک
complex fraction
مخرج مشترک
commonweal
مشترک المنافع
common wealth
مشترک المنافع
common wall
دیوار مشترک
common trait
ویژگی مشترک
common progarm
برنامه مشترک
common multiple
مضرب مشترک
common language
زبان مشترک
common gender
جنس مشترک
common fronties
مرز مشترک
common fate
سرنوشت مشترک
joint adventure
تجارت مشترک
joint command
فرماندهی مشترک
joint committee
کمیسیون مشترک
joint stock
سرمایه مشترک
joint supply
عرضه مشترک
joint zone
منطقه مشترک
jointly owned property
مال مشترک
commonwealths
مشترک المنافع
commonwealth
مشترک المنافع
line termination circuit
اتصال مشترک
local subscriber
مشترک داخلی
mutual debts
دیون مشترک
mutual interests
منافع مشترک
mutual responsibility
مسئوولیت مشترک
joint staff
ستاد مشترک
joint command
یکان مشترک
joint costs
هزینههای مشترک
joint costs
هزینه مشترک
joint declaration
بیانیه مشترک
joint demand
تقاضای مشترک
joint exercise
تمرین مشترک
joint exercise
مانور مشترک
joint force
نیروی مشترک
joint ownership
مالکیت مشترک
joint products
محصولات مشترک
joint resolution
تصمیم مشترک
joint services
خدمات مشترک
joint shares
سهام مشترک
my and his father
پدر مشترک من و او
coefficients
عامل مشترک
intersections
فصل مشترک
cooperation
همکاری مشترک
co-operation
همکاری مشترک
joint
مشترک الحاقی
Common Market
بازار مشترک
collaboration
همکاری مشترک
condominium
حکومت مشترک
cooperative work
کار مشترک
coefficient
عامل مشترک
cooperative work
همکاری مشترک
intersection
فصل مشترک
factors
عامل مشترک
factor
عامل مشترک
condominium
مالکیت مشترک
condominium
حاکمیت مشترک
subscriber line
خط مشترک
[مخابرات]
commoners
مشترک اشتراکی
co-operation
کار مشترک
collaboration
کار مشترک
condominium
تسلط مشترک
common
مشترک اشتراکی
commonest
مشترک اشتراکی
condominiums
تسلط مشترک
condominiums
حاکمیت مشترک
cooperation
کار مشترک
condominiums
حکومت مشترک
condominiums
مالکیت مشترک
joint
ستاد مشترک
EEC
بازار مشترک
subscriber's loop
حلقه متعلق به مشترک
common user net work
شبکه مخابراتی مشترک
gold pool
صندوق مشترک طلا
law of common fate
قانون سرنوشت مشترک
collectivism
سیستم اقتصادی مشترک
common wealth
ملل مشترک المنافع
common emitter circuit
مدار امیتر مشترک
common base circuit
مدار یا پایه مشترک
osculate
صفات مشترک داشتن
party parpet
دست انداز مشترک
digital subscriber line
[DSL]
خط مشترک دیجیتال
[مخابرات ]
common factor variance
پراکنش عامل مشترک
common ion effect
اثر یون مشترک
common d.
مقسوم علیه مشترک
common collector circuit
مدار کلکتور مشترک
common collector
با جریان روب مشترک
collective call sign
معرف مشترک یکانها
common emitter
با ساتع کننده مشترک
common wealth
ممالک مشترک المنافع
epicene
مشترک بین دو جنس
interrelates
مناسبات مشترک داشتن
interrelate
مناسبات مشترک داشتن
interfaces
دفتر مشترک قسمتها
co-star
نقش مشترک داشتن
common denominator
مخرج مشترک
[ریاضی]
jointure
دارایی مشترک زن و شوهر
joint venture
سرمایه گذاری مشترک
joint enterprise
موسسه اقتصادی مشترک
co-stars
نقش مشترک داشتن
joint tenancy
اجاره داری مشترک
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com