English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (16 milliseconds)
English Persian
self unloading خود بخود تخلیه کننده بار
Other Matches
self registering خود بخود ثبت کننده
self slayer مبادرت کننده بخود کشی
tipper تخلیه کننده
evacuant تخلیه کننده
automatic tipper تخلیه کننده خودکار
gas exhauster تخلیه کننده گاز
silt ejector تخلیه کننده رسوب
cargo outturn message پیام تخلیه محمولات ناو گزارش خاتمه تخلیه بارکشتی
evacuation تخلیه یک نقطه ازاهالی یا نیرو تخلیه پزشکی
self correcting خود بخود اصلاح شونده اصلاح کننده نفس خود
clearings تخلیه محل تخلیه بیماران
clearing تخلیه محل تخلیه بیماران
aeromedical unit یکان تخلیه پزشکی هوایی یکان مسئول تخلیه پزشکی
self-help کمک بخود
self help کمک بخود
assumable بخود گرفتنی
self importance دادن بخود
self dramatization بخود بندی
to suck in بخود کشیدن
self relative نسبت بخود
introspect بخود برگشتن
self trust اعتماد بخود
self-pity ترحم بخود
spontaneous خود بخود
bethink بخود امدن
assumed بخود بسته
preened بخود بالیدن
preening بخود بالیدن
preens بخود بالیدن
self pity ترحم بخود
playact بخود بستن
narcissism عشق بخود
self respect احترام بخود
assume بخود گرفتن
spohnge بخود کشیدن
substantive متکی بخود
self confident مطمئن بخود
pretend بخود بستن
feign بخود بستن
dissemble بخود بستن
aplomb اطمینان بخود
sham بخود بستن
to imbrue in blood بخود اغشتن
to imbrue with blood بخود اغشتن
self congratulation تبریک بخود
arrogation بخود بستن
assumes بخود گرفتن
preen بخود بالیدن
self exaltation بخود بالیدن
by it self خود بخود
he was restored to reason بخود امد
to remember oneself بخود امدن
self dependent متکی بخود
self consequence اهمیت بخود
delusion of reference هذیان بخود بستن
to stint oneself تنگی بخود دادن
to take the sun افتاب بخود دادن
assumed بخود گرفته عاریتی
diffidently با نداشتن اعتماد بخود
to permit oneself بخود اجازه دادن
monopolizing بخود انحصار دادن
monopolized بخود انحصار دادن
lion skin دلیری بخود بسته
abiogenesis تولید خود بخود
monopolizes بخود انحصار دادن
monopolize بخود انحصار دادن
to stand on one's own legs متکی بخود بودن
monopolising بخود انحصار دادن
monopolised بخود انحصار دادن
to be moped بخود راه دادن
to f. oneself بخود دلخوشی دادن
strike an attitude حالتی بخود گرفتن
lay out oneself بخود زحمت دادن
to be convulsed with laughter از خنده بخود پیچیدن
monopolises بخود انحصار دادن
self activity فعالیت خود بخود
self charging خود بخود پر شونده
self subsistence اعاشه خود بخود
self divison تقسیم خود بخود
appropriator بخود اختصاص دهنده
autoplasty پیوند از خود بخود
self rewarding پاداش دهنده بخود
self fruitful بخود بخودگرده افشان
muster up your courage جرات بخود بدهید
self fertility لقاح خود بخود
screw up one's courage جرات بخود دادن
to summon up courage جرات بخود دادن
intervert بخود اختصاص دادن برگرداندن
self moved دارای حرکت خود بخود
to buck up فرزشدن نیرویاجرات بخود دادن
self lubricating خود بخود نرم شونده
self regulating خود بخود تنظیم شونده
assume بخود بستن وانمود کردن
self tightening خود بخود تنگ شونده
self formed خود بخود تشکیل شده
pretendedly بطور ساختگی یا بخود بسته
assumes بخود بستن وانمود کردن
pretending بخود بستن دعوی کردن
autolysis هضم یا گوارش خود بخود
agonise بخود پیچیدن معذب شدن
materializing صورت خارجی بخود گرفتن
To give way to doubt. To waver. بخود تردید راه دادن
to overstrain oneself زیاد بخود فشار اوردن
feign بخود بستن جعل کردن
feigns بخود بستن جعل کردن
self rising خود بخود بلند شونده
introspect بخود امدن درخود فرورفتن
pretend بخود بستن دعوی کردن
pretends بخود بستن دعوی کردن
arrogate غصب کردن بخود بستن
materialised صورت خارجی بخود گرفتن
attitudinize حالت خاصی بخود گرفتن
to rally one dispersed نیروی تازه بخود دادان
To give way to gloomy thoughts . فکرهای بد بخود راه دادن
self insured خود بخود بیمه شده
materializes صورت خارجی بخود گرفتن
materialized صورت خارجی بخود گرفتن
materialize صورت خارجی بخود گرفتن
materialising صورت خارجی بخود گرفتن
materialises صورت خارجی بخود گرفتن
refocillate تجدید حیات کردن بخود اوردن
self digestion جذب خود بخود مواد غذایی
to put on frills سیمای ساختگی بخود دادن بادکردن
self support اتکاء بخود تکفل مخارج خود
self pollination گرده افشانی خود بخود گیاه
that is his look این کار وابسته بخود اوست
cupboard love عشق بخود بسته یاغرض الود
cargo outturn report گزارش تخلیه محمولات ناو گزارش تخلیه ناو
corrector جبرانگر تعدیل کننده تصحیح کننده تنظیم کننده
appropriation قصدتملک و بخود اختصاص دادن مال مسروقه
stylolite ستون سنگی همجنس صخره متصل بخود
ultromotivy جنبش خود بخود نیروی خودبخودی جنبی
autos پیوندیست بمعنی " خود" و " وابسته بخود" و " خودکار".
auto پیوندیست بمعنی " خود" و " وابسته بخود" و " خودکار".
aut پیوندیست بمعنی " خود" و " وابسته بخود" و" خودکار"
ingratiatory طرف توجه قرار دهنده امیخته بخود شیرینی
flagellant کسیکه برای بخشودگی ازگناهان بخود شلاق میزند موجود یا انگل تاژک دار
LSD تخلیه
discharge تخلیه
stripping تخلیه
emptying تخلیه
discharges تخلیه
disembarkation تخلیه
evacuate تخلیه
evacuated تخلیه
landing, storage, delivery تخلیه
evacuating تخلیه
evacuates تخلیه
evacuation تخلیه
discharged تخلیه
unloading تخلیه
exhausts تخلیه
unstuffing تخلیه
exhaust تخلیه
depletion تخلیه
depletion zone ناحیه تخلیه
medical evacuation تخلیه بیماران
medical recovery تخلیه پزشکی
discharge end سمت تخلیه
discharge currect جریان تخلیه
evacuated تخلیه کردن
depletion layer ناحیه تخلیه
discharge conveyor نوار تخلیه
depletion area ناحیه تخلیه
discharge chute سرسره تخلیه
depletion barrier ناحیه تخلیه
escape channel مجرای تخلیه اب
discharge cock شیر تخلیه
discharge end محل تخلیه
disembarked تخلیه کردن
disembark تخلیه کردن
unloads تخلیه کردن
discharge of chips تخلیه براده ها
discharge opening راهگاه تخلیه
unloaded تخلیه کردن
main discharge تخلیه اصلی
discharge nozzle فواره تخلیه
disembarking تخلیه کردن
medical evacuation تخلیه پزشکی
medical evacuation تخلیه بهداری
discharge head ارتفاع تخلیه
internal discharge تخلیه داخلی
flaming discharge تخلیه مشتعل
evacuate تخلیه کردن
disembarks تخلیه کردن
disembarkation تخلیه کردن
dejecta تخلیه مدفوع
discharges تخلیه الکتریکی
exhaust stroke مرحله تخلیه
vacated تخلیه کردن
discharges تخلیه بار
vacates تخلیه کردن
air evacuation تخلیه هوایی
vacating تخلیه کردن
impulse discharge تخلیه ضربهای
chain of evacuation سیستم تخلیه
sluice دریچه تخلیه
sluiced دریچه تخلیه
sluices دریچه تخلیه
exhaust chute ناودان تخلیه
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com