Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (13 milliseconds)
English
Persian
morphous
دارای شکل معین ومعلوم
Other Matches
circumstanced
دارای یک حالت معین
figurate
دارای شکل معین منقوش
propertied
متمکن دارای خواص معین
gaited
اسب دارای حرکت پاهای معین
Theyre twins and it is impossible to know one from the other .
آنها دو قلو هستند ومعلوم نیست کدوم کدومه
false attack
حمله معین شمشیرباز درانتظار واکنش معین
time charter
اجاره وسیله نقلیه برای مدت معین اجاره کشتی برای مدت معین
isobars
دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
isobar
دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
isobare
دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
cementitious
دارای مواد سمنتی یا سیمانی دارای خواص سیمان
soft shelled
دارای عقیده معتدل حلزون دارای صدف نرم
ringent
دارای دهن باز دارای لبان برگشته
acinaseous
دارای تخم و بذر دارای تخمدان
gravel blind
دارای چشم تار دارای دید کم
low tension
دارای فشار ضعیف دارای ولتاژکم
virile
دارای نیروی مردی دارای رجولیت
galleried
دارای سرسرا دارای اطاق نقاشی
outrigged
دارای تیر یا دیرک پیش امده دارای چوب یااهن اضافی برای بستن اسب اضافی
specific
معین
specifics
معین
ledger
معین
ledgers
معین
ancillary
معین
rubicon
حد معین
accessorial
معین
punctual
معین
certain
معین
definite
معین
adjutants
معین
adjutor
معین
adjutant
معین
accessory
معین
auxiliaries
معین
auxiliary
معین
limiting
معین
settled
معین
precise
معین
given
معین
regular
معین
indeterminate
نا معین
determinate
معین
regulars
معین
fixed
معین
subsidiary
معین
subsidiaries
معین
specified
معین
ally
معین
allying
معین
span
فاصله معین
assignable
معین مشخص
thetic
مقرر معین
settle
معین کردن
the fullness of time
وقت معین
aoristic
غیر معین
dosing
اندازه معین
spaces
مدت معین
shall
فعل معین
space
مدت معین
span
مدت معین
specified time
وقت معین
systematically
با روش معین
at a stated time
در وقت معین
destined
مقصد معین
spanning
فاصله معین
dosed
اندازه معین
dose
اندازه معین
general ledger
معین عام
specific
مخصوص معین
limit
معین کردن
spans
فاصله معین
settles
معین کردن
specifics
مخصوص معین
draw the line
<idiom>
معین کردن
spanned
مدت معین
spanned
فاصله معین
spanning
مدت معین
anyone
هرشخص معین
periodically
در فواصل معین
doses
اندازه معین
thetical
مقرر معین
spans
مدت معین
allocating
معین کردن
regular
معین مقرر
define
معین کردن
linking verb
فعل معین
ledger card
کارت معین
rose bay
گل معین التجاری
specify
معین کردن
do
فعل معین
insets
: معین کردن
on a given day
در روزی معین
definitive
معین کننده
denominate
معین کردن
defined
معین کردن
allocates
معین کردن
allocate
معین کردن
designating
معین کردن
rhomboidal
شبه معین
defining
معین کردن
determinately
بطور معین
positive
یقین معین
determinate error
خطای معین
defines
معین کردن
designate
معین کردن
regulars
معین مقرر
inset
: معین کردن
part performance
عقد معین
specifies
معین کردن
statically determined
از نظراستاتیکی معین
auxiliary
امدادی معین
allotted time
وقت معین
specifying
معین کردن
auxiliaries
امدادی معین
adverb modifying a verb
معین فعل
designates
معین کردن
adverb
معین فعل
adverbs
معین فعل
figure out
معین کردن
idiomorphic
دارای شکل مخصوص بخود دارای شکل صحیح خود
statically indeterminate
از نظر ایستایی نا معین
modal auxiliary
فعل معین شرطی
at a specified time
در وقت معین یا معلوم
patches
مدت زمان معین
statically determined
از نظر ایستایی معین
magnetic ledger card
کارت معین مغناطیسی
patch
مدت زمان معین
nonsignificant
غیر معین نامعلوم
ratio
نسبت معین وثابت
speciosity
کیفیت معین ومشخص
subsidiarily
بطور معین یا متمم
open contract
قرارداد غیر معین
at home
پذیرایی در ساعت معین
uncaused
بدون علت معین
law of difinte proportions
قانون نسبتهای معین
identifier
معین کننده هویت
dates
مدت معین کردن
date
مدت معین کردن
aorist
ماضی غیر معین
plant out
در فواصل معین کاشتن
shapeless
فاقد شکل معین
ratios
نسبت معین وثابت
To lay down certain conditions .
شرایطی معین کردن
pre appoint
قبلا معین کردن
timed
وقت معین کردن
time
وقت معین کردن
times
وقت معین کردن
overtime
بیش از وقت معین
fixed cost
هزینه ثابت و معین
to map out
جز بجز معین کردن
rhomboid muscle
ماهیچه چهارگوش معین
current income
درامدیک دوره معین
to plant out
درفاصلههای معین کاشتن
pre appoint
از پیش معین کردن
systematically
ازروی یک اسلوب معین
semidefinite matrix
ماتریس نیمه معین
predeterminate
از پیش معین شده
forced distribution rating
درجه بندی با توزیع معین
to keep an appointment
سروقت معین درجایی حاضرشدن
to keep regular hours
هر کاری را درساعت معین کردن
to come up to the stand
بمیزان یا پایه معین رسیدن
conation
کوشش بدون هدف معین
allotting
معین کردن سهم دادن
come in
پرتاب توپ به طرز معین
valued policy
بیمه نامه با ارزش معین
delineate
ترسیم نمودن معین کردن
delineated
ترسیم نمودن معین کردن
nominal filter
صافی به اندازه عبور معین
delineates
ترسیم نمودن معین کردن
formulation
تحت قواره معین دراوردن
fixed time call
مکالمه در زمان معین و ثابت
named airport of departure
فرودگاه معین برای حرکت
standards
نمونه قبول شده معین
to locate the enemy
جای دشمنی را معین کردن
standard
نمونه قبول شده معین
delineating
ترسیم نمودن معین کردن
density
تراکم الیاف
[در یک مساحت معین]
bias
ولتاژ معین قرار دادن
sanctioning
ضمانت اجرایی معین کردن
sanctioned
ضمانت اجرایی معین کردن
allotted
معین کردن سهم دادن
bullion
شمش فلزات با عیار معین
At regular intervals .
درفا صله های معین
allots
معین کردن سهم دادن
biases
ولتاژ معین قرار دادن
sanction
ضمانت اجرایی معین کردن
decompression diving
غواصی در عمق یا زمان معین
locating
جای چیزی را معین کردن
sin die
بدون تعیین روز معین
locates
جای چیزی را معین کردن
sanctions
ضمانت اجرایی معین کردن
located
جای چیزی را معین کردن
locate
جای چیزی را معین کردن
allot
معین کردن سهم دادن
specific performance
نحوه اجرای معین در قرارداد
determinate problem
مسئله ایی که یک یا چندراه حل معین دارد
ranged
قرار دادن متن در یک ترتیب معین
tc
اجاره دربست برای مدت معین
fixed supply
ذخیره معین کالای فاسد شدنی
divisions
دسته گروه اسبهای مسابقه معین
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com