Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English
Persian
She has had many privations in her youth .
درجوانی از بسیاری چیزها محروم مانده
Other Matches
accumulating
جمع آوری بسیاری چیزها در یک دوره زمان مشخص
accumulate
جمع آوری بسیاری چیزها در یک دوره زمان مشخص
accumulates
جمع آوری بسیاری چیزها در یک دوره زمان مشخص
idle balance
مانده راکد مانده غیرفعال
hards
پس مانده کتان یاشاهدانه پس مانده
How very odd. Well I never.
چه چیزها ( بعلامت تعجب )
rinsing
پس مانده ابکشی پس مانده
retort residue
ته مانده یا پس مانده قرع
Enantiodroma
گرایش به تغییر چیزها به متضادشان
lot
گروه
[توده]
از مردم یا چیزها
I am not expected to tell you every thing , am I ?
مگرتمام چیزها رابایدبه تو گفت
visibility was poor
چیزها درست دیده نمیشد
residue check
بررسی تشخیص خطا که در آن داده دریافتی با یک مجموعه اعداد تقسیم میشود و باقی مانده بررسی میشود با باقی مانده مورد نظر
exuberance
بسیاری
multeity
بسیاری
multitudes
بسیاری
multiplicity
بسیاری
deepness
بسیاری ته
muchness
بسیاری
not a few
بسیاری
profuseness
بسیاری
plentifulness
بسیاری
many
بسیاری
multitude
بسیاری
standardised
مط ابق استاندارد کردن مجموعهای از چیزها
standardises
مط ابق استاندارد کردن مجموعهای از چیزها
standardising
مط ابق استاندارد کردن مجموعهای از چیزها
hookup
تجمع بعضی چیزها برای منظورخاصی
pure
پاکیزه یا ترکیب نشده با سایر چیزها
purest
پاکیزه یا ترکیب نشده با سایر چیزها
purer
پاکیزه یا ترکیب نشده با سایر چیزها
standardize
مط ابق استاندارد کردن مجموعهای از چیزها
standardizing
مط ابق استاندارد کردن مجموعهای از چیزها
standardizes
مط ابق استاندارد کردن مجموعهای از چیزها
widely
در بسیاری موارد
many of them
بسیاری از انها
there are numbers who
بسیاری هستند که
many people
بسیاری از مردم
manifoldness
چندتایی بسیاری
plenty
فراوانی بسیاری
multiplicity of creeds
بسیاری کیش ها
paranomia
اشفتگی دماغی که نشانه ان عوضی نامیدن چیزها است
pack
قرار دادن چیزها در جعبه برای فروش یا ارسال
packs
قرار دادن چیزها در جعبه برای فروش یا ارسال
Many explanations were proffered.
توضیحات بسیاری پیشنهاد شد.
many d. of hunger
بسیاری از گرسنگی می میرند
add
قرار دادن چیزها کنار هم برای تشکیل یک گروه بزرگتر
adds
قرار دادن چیزها کنار هم برای تشکیل یک گروه بزرگتر
adding
قرار دادن چیزها کنار هم برای تشکیل یک گروه بزرگتر
stiffening
اهار یا چیز دیگری که برای سفت کردن چیزها بکارمیبرند
exception
چیزی باسایر چیزها در همان دسته بندی متفاوت باشد
exceptions
چیزی باسایر چیزها در همان دسته بندی متفاوت باشد
we had a heavy p to day
امروز نامههای بسیاری ازپست داشتیم
to smoke oneself sick
از بسیاری استعمال دخانیات ناخوش شدن
to poreone's eyes out
چشم را از بسیاری مطالعه خسته کردن
spillages
وضعیتی که داده بسیاری پردازش شوند و در بافر جا نشوند
To experience great hardships.
سختیها ومشقات بسیاری را تجربه کردن (متحمل شدن )
spillage
وضعیتی که داده بسیاری پردازش شوند و در بافر جا نشوند
common
سخت افزاری که برای بسیاری کارها قابل استفاده است
commoners
سخت افزاری که برای بسیاری کارها قابل استفاده است
commonest
سخت افزاری که برای بسیاری کارها قابل استفاده است
Most home helps prefer to live out.
بسیاری از کارگران خانگی ترجیح می دهند بیرون از خانه زندگی کنند .
finder
عنصر مرکزی یک محیط عملیاتی و برنامهای که میان سایر چیزها فایلهای ذخیره شده روی دیسک ها رانشان میدهد
Ouroboros
نمادی باستانی که در بسیاری از فرهنگها موجود میباشد و بصورت اژدها یا ماریست که دم خود را می جود.
synchronous
سیستم پنهان ثانویه سریع در بسیاری از کامپیوترها که از نقط ه پردازنده pentium استفاده میکند
vital necessity
پدیدهای که دولتها با توسل به ان بسیاری از اعمال غیر منطقی یا نامشروع یا تجاوزکارانه خود را توجیه می کنند
distributing
سیستم پردازش یک سازمان بزرگ با بسیاری کامپیوترهای کوچک در ایستگاههای کاری مختلف به جای یک کامپیوتر مرکزی
distributes
سیستم پردازش یک سازمان بزرگ با بسیاری کامپیوترهای کوچک در ایستگاههای کاری مختلف به جای یک کامپیوتر مرکزی
distribute
سیستم پردازش یک سازمان بزرگ با بسیاری کامپیوترهای کوچک در ایستگاههای کاری مختلف به جای یک کامپیوتر مرکزی
disadvantaged
محروم
deprived
محروم
sans
محروم از
cold turkey
محروم
bereaved
محروم
blighted
محروم
choiceless
محروم از حق انتخاب
bereave
محروم کردن
disinherited
محروم ازارث
underclass
طبقه محروم
subclass
طبقه محروم
lower class
طبقه محروم
have not nations
ملل محروم
abdicate
محروم کردن
to cut off
محروم کردن
strip
محروم کردن از
excludes
محروم کردن
abdicated
محروم کردن
to be defected
محروم شدن
deprivable
محروم کردنی
depriving
محروم کردن
devest
محروم کردن
disadvantaged children
کودکان محروم
deprives
محروم کردن
excludable
محروم کردنی
exclusion
محروم سازی
abdicating
محروم کردن
exclude
محروم کردن
deprive
محروم کردن
abdicates
محروم کردن
underclass
طبقهی محروم
dis-
محروم کردن
cut off
محروم کردن
disinherits
از ارث محروم کردن
dispossessor
ازتصرف محروم کننده
dispossessing
محروم کردن دورکردن
cut off with a shilling
از ارث محروم کردن
dispossesses
از تصرف محروم کردن
dispossessed
از تصرف محروم کردن
dispossessed
محروم کردن دورکردن
dispossess
از تصرف محروم کردن
dispossess
محروم کردن دورکردن
estopel
امرخاصی محروم شود
dispossessing
از تصرف محروم کردن
disseisin
محروم شدگی ازتصرف
disinheriting
از ارث محروم کردن
disinherit
از ارث محروم کردن
unhouseled
محروم از عشاء ربانی
unvoice
محروم از صدا کردن
unsight
از دیدن محروم کردن
inalienable
محروم نشدنی لایتجزا
dispossesses
محروم کردن دورکردن
Roman law
مجموعهی قوانین رومی که پایهی قوانین امروزی در بسیاری از کشورها به ویژه در اروپا است
ostracized
از حقوق اجتماعی محروم کردن
deprive the heirs of inheritance
وراث را از ارث محروم کردن
underprivileged
محروم از مزایای اجتماعی واقتصادی
To cut somebody out of a wI'll.
کسی را از ارث محروم کردن
disbar
از شغل وکالت محروم کردن
ostracises
از حقوق اجتماعی محروم کردن
disfranchise
از حق رای یا انتخاب محروم کردن
dehumanizes
از خصائص انسانی محروم شدن
dehumanizing
از خصائص انسانی محروم شدن
dehumanized
از خصائص انسانی محروم شدن
ostracised
از حقوق اجتماعی محروم کردن
dehumanised
از خصائص انسانی محروم شدن
dehumanises
از خصائص انسانی محروم شدن
ostracizes
از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracize
از حقوق اجتماعی محروم کردن
infamous
محروم از حقوق مدنی ترذیلی
ostracising
از حقوق اجتماعی محروم کردن
dehumanize
از خصائص انسانی محروم شدن
ostracizing
از حقوق اجتماعی محروم کردن
dehumanising
از خصائص انسانی محروم شدن
unsex
از خواص جنسی محروم کردن
ostracism
محروم کردن از حقوق اجتماعی
unseats
محروم کردن نماینده از کرسی
disestablishing
کلیسا را از ازادی محروم کردن
disestablishes
کلیسا را از ازادی محروم کردن
disestablished
کلیسا را از ازادی محروم کردن
disestablish
کلیسا را از ازادی محروم کردن
mayhen
ازوسیله دفاع محروم کردن
unseating
محروم کردن نماینده از کرسی
unseated
محروم کردن نماینده از کرسی
privation
محروم سازی تعلیق مقام
unseat
محروم کردن نماینده از کرسی
attaint
مقصر دانستن محروم کردن
To be deprived of something .
از چیزی محروم شدن ( ماندن )
disendow
از عطیه محروم کردن نبخشیدن
privations
محروم سازی تعلیق مقام
The referee put a boycott on him .
داور اورا از بازی محروم کرد
ostracizing
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracising
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracized
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracizes
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracised
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
declass
کسی راازطبقه اجتماعی محروم کردن
disfranchisement
محروم سازی یا محرومیت ازحق انتخابات
ostracises
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracize
ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
disclaimer
عبارتی که مربوط به بسیاری از محصولات نرم افزاری است و بیانگر مسئول نبودن فروشنده در قبال ضررهای تجاری متحمل شده بخاطراستفاده از محصول میباشد
disclaimers
عبارتی که مربوط به بسیاری از محصولات نرم افزاری است و بیانگر مسئول نبودن فروشنده در قبال ضررهای تجاری متحمل شده بخاطراستفاده از محصول میباشد
These trees deprive the house of light .
این درختها منز ؟ را نور محروم می کنند
disincorporate
ازامتیازات اصنافی یاشخصیت حقوقی محروم کردن
lumpen
محروم شده از حقوق اجتماعی وسیاسی وغیره
numeric
که در بسیاری صفحه کلیدهای کامپیوتر به صورت گروه جداگانه برای واد کردن حجم زیادی از داده به صورت اعداد به کار می رود
disqualifications
اخراج بازیگر یامربی و محروم شدن از بازی اینده
disqualification
اخراج بازیگر یامربی و محروم شدن از بازی اینده
tantalize
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalises
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalized
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalised
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalizes
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
exclusion
اخراج بازیگر یامربی و محروم شدن از دوبازی اینده
loose end
ته مانده
orts
پس مانده
residve
پس مانده
forwearied
مانده
offscourings
پس مانده
forworn
مانده
heels
پس مانده
fag end
ته مانده
heel
پس مانده
picking
پس مانده
fag ends
ته مانده
knub
پس مانده
leavings
پس مانده
leavings
ته مانده
draff
پس مانده
dreg
پس مانده
tailling
پس مانده
remanent
پس مانده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com