English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 200 (9 milliseconds)
English Persian
sacking درحال یورش وچپاول
Other Matches
pouncing درحال خیز درحال حمله با چنگال باچنگال ربودن
pounces درحال خیز درحال حمله با چنگال باچنگال ربودن
pounced درحال خیز درحال حمله با چنگال باچنگال ربودن
pounce درحال خیز درحال حمله با چنگال باچنگال ربودن
in plant درحال رویش درحال رشد
invasions تک یورش
invasion تک یورش
raids یورش
raiding یورش
raided یورش
sally یورش
offence یورش
offenses یورش
sallies یورش
onslaughts یورش
onslaught یورش
assailment یورش
assaults یورش
assaulted یورش
assault یورش
sorties یورش
offense یورش
raid یورش
sortie یورش
onrush یورش
sorties یورش اوردن
raider یورش برنده
explosive یورش ناگهانی
academic assault یورش کلاسیک
raiders یورش برنده
inrush درون یورش
insalivate درون یورش
storms یورش اوردن
storming یورش اوردن
assault یورش شمشیرباز
sally یورش اوردن
sallies یورش اوردن
unassailable یورش ناپذیر
offensives زشت یورش
offensive زشت یورش
rushing حمله یورش
rushed یورش کردن
rushed حمله یورش
rush یورش کردن
rush حمله یورش
assaults یورش شمشیرباز
assaulted یورش شمشیرباز
stormed یورش اوردن
storm یورش اوردن
raided یورش اوردن
raid یورش اوردن
rushing یورش کردن
pushes یورش بردن
sortie یورش اوردن
raiding یورش اوردن
raids یورش اوردن
pushed یورش بردن
striking force نیروی یورش
pash یورش نرمی
push یورش بردن
attacked تاخت و تاز یورش
pounces حمله باچنگال یورش
attack تاخت و تاز یورش
pounced حمله باچنگال یورش
strike ضربت زدن یورش
to rush at یورش یاحمله کردن به
pouncing حمله باچنگال یورش
strikes ضربت زدن یورش
pounce حمله باچنگال یورش
attacks تاخت و تاز یورش
all the way اخرین یورش برای لمس نقطه نهایی
feverous درحال تب
shiveringly درحال لرز
suspensive درحال تعلیق
kissing kind درحال اشتی
sejant درحال جلوس
reelingly درحال تلوتلو
ongoing درحال پیشرفت
suspensive درحال توقف
on stream درحال فعالیت
on one's knees درحال خضوع
perdu درحال کمین
in child birth درحال زایمان
in a wrought up state درحال عصبانی
on the boil درحال جوشیدن
blushingly درحال شرمندگی
amort درحال مرگ
at the present moment درحال حاضر
perlexedly درحال اشفتگی
perdue درحال کمین
suspense درحال تعلیق
struck درحال اعتصاب
to be on the grin درحال پوزخندبودن
For the time being. At peresent. presently. درحال حاضر
aglow درحال اشتعال
functioning درحال کار
moribund درحال نزع
nascent درحال تولد
latent درحال کمون
stations جا درحال سکون
stationed جا درحال سکون
dormant درحال کمون
station جا درحال سکون
amok درحال جنون
high water دریا درحال مد
dying درحال نزع
pounces درحال حمله با پنجه
pouncing درحال حمله با پنجه
overtaking vessel ناو درحال سبقت
rising درحال ترقی یا صعود
jump kick شوت درحال پرش
in one's cups درحال میگساری و مستی
goods receiving کالاهای درحال تحویل
pounced درحال حمله با پنجه
pounce درحال حمله با پنجه
about to do something <idiom> درحال انجام کاری
the belligernt powers دولتهای درحال جنگ
swing up درحال تاب خوردن
sobersided فروتن درحال هوشیاری
sejant درحال چمباتمه زدن
saleintiant درحال جست وخیز
saleint درحال جست وخیز
ramblingly درحال گردش یاولگردی
goods inwards کالاهای درحال تحویل
goods intake کالاهای درحال تحویل
flutteringly درحال اشفتگی مضطربانه
declining industry صنعت درحال تنزل
enrapture درحال جذبه انداختن
enravish درحال جذبه انداختن
hanging اویزان درحال تعلیق
tranquil بی جنبش درحال سکون
fall into abeyance درحال وقفه افتادن
hang-ups درحال معلق ماندن
hover درحال توقف پر زدن
hovers درحال توقف پر زدن
hang up درحال معلق ماندن
hovered درحال توقف پر زدن
flagrante delicto درحال ارتکاب جرم
hang-up درحال معلق ماندن
gaggle هواپیماهای بی موتور درحال پرواز
sniffling درحال عطسه صحبت کردن
to dye in grain درحال خامی رنگ کردن
to dye in the wool درحال خامی رنگ کردن
The ship is loading. کشتی درحال بارگیری است
rehabilitant بیمار یا معلول درحال نوتوانی
fliers درحال پرواز گردونه تیزرو
intermediate stock موجودی کالاهای درحال ساخت
flyer درحال پرواز گردونه تیزرو
flyers درحال پرواز گردونه تیزرو
sniffles درحال عطسه صحبت کردن
gaggles هواپیماهای بی موتور درحال پرواز
flier درحال پرواز گردونه تیزرو
sniffle درحال عطسه صحبت کردن
sliding tackle تکل درحال لیز خوردن
sniffled درحال عطسه صحبت کردن
is on the wane درحال کاهش یا نقصان است
streamer نوار یاپرچم درحال اهتزاز
streamers نوار یاپرچم درحال اهتزاز
present arms سلام درحال پیش فنگ
to grind out an oath درحال دندان قرچه سوگندیادکردن
at this stage <adv.> درحال حاضر [عجالتا] [اکنون ] [فعلا]
cell phone users while driving کاربران تلفن همراه درحال رانندگی
Prices are rising ( falling ) . قیمت ها درحال افزایش (کاهش ) هستند
hibernation بسربردن زمستان درحال خواب یا بیهوشی
spots کمک به ژیمناست درحال انجام حرکت
Irans industry is progressing. صنعت ایران درحال ترقی است
underway replenishment تجدید سوخت و تدارکات درحال حرکت
spot کمک به ژیمناست درحال انجام حرکت
to souse a burning house اب پاشیدن روی خانه درحال سوختن
the dying father said پدر که درحال مردن بود گفت
in suspense درحال تعطیل یابی تکلیفی معلق
pit a pat با ضربات تند و متوالی درحال ضربان
at this time <adv.> درحال حاضر [عجالتا] [اکنون ] [فعلا]
transients ناو یا کشتی یا هواپیمای درحال نقل و انتقال
transient ناو یا کشتی یا هواپیمای درحال نقل و انتقال
hang ten سواری تخته موج درحال جلوبودن 01 انگشت پا
die توپی که درحال افتادن برروی زمین است
neutrino ذره کوچک فراری با جرم درحال سکون صفر واپسین 5/0
heels کج شدن قایق از یک طرف قسمت بالایی بدنه تفنگ درحال هدفگیری
heel کج شدن قایق از یک طرف قسمت بالایی بدنه تفنگ درحال هدفگیری
spitting در رهگیری هوایی یعنی درحال رها کردن بویههای صوتی ضد زیردریایی هستم
orbiting در رهگیری هوایی یعنی درحال چرخش یا دور بزنید وهدف را جستجو کنید
charging خطای مهاجم خطای ناشی از یورش به حریف
transients پرسنلی که در حال نقل و انتقال می باشند درحال توقف یا لنگر موقت درفرودگاه یا بندر
transient پرسنلی که در حال نقل و انتقال می باشند درحال توقف یا لنگر موقت درفرودگاه یا بندر
controllable twist تیغه رتورهلیکوپتر که میتوان زاویه برخورد انرا درحال پرواز از ریشه تا نوک تغییرداد
unpopulated تخته مدار چاپ شده که درحال حاضر عنصری ندارد یا سوکت آن خالی است
stranger در رهگیری هوایی یعنی یک هواپیمای ناشناس با گرا ومسافت و ارتفاع داده شده درحال امدن است
lay on حمله کردن یورش کردن
lamber کسیکه میش را هنگام زاییدن توجه میکند میشی که درحال زاییدن است
transient target هدف موقت هدف درحال حرکتی که مدت کمی در میدان دید قرار می گیرد
stream takeoff حالت موجی هواپیماها درحال برخاستن پشت سر هم پرواز از روی باند به صورت موج پشت سر هم
perdu or due درحال کمین کمین کنان
picketings اعضای اتحادیه کارگری که درحال اعتصاب خارج از محل کار خود جمع می شوند تادیگران را نیز به اعتصاب وادارند و نیز خریداران را ازخرید منصرف کنند
choreographs طرح رقص یا بالت را ریختن درحال رقص یا بالت بودن
choreographing طرح رقص یا بالت را ریختن درحال رقص یا بالت بودن
choreographed طرح رقص یا بالت را ریختن درحال رقص یا بالت بودن
choreograph طرح رقص یا بالت را ریختن درحال رقص یا بالت بودن
pit a pat درحال بال بال
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com