English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 141 (10 milliseconds)
English Persian
procession درصفوف منظم پیشرفتن
processions درصفوف منظم پیشرفتن
Other Matches
eurythmy ضربان منظم نبض حرکات منظم بدن
eurhythmy ضربان منظم نبض حرکات منظم بدن
lead of brush پیشرفتن زغال
gain نائل شدن پیشرفتن
gained نائل شدن پیشرفتن
gains نائل شدن پیشرفتن
penetration نفوذ در جبهه دشمن داخل شدن درصفوف دشمن نفوذ در شبکه اطلاعات یااداری
methodical منظم
presentable <adj.> منظم
symmetric منظم
straight <adj.> منظم
kelter منظم
in kelter منظم
first string منظم
business like منظم
pitched منظم
ordered منظم
businesslike منظم
in good order <adj.> منظم
systematic منظم
uncluttered <adj.> منظم
regular <adj.> منظم
orderly منظم
steady <adj.> منظم
orderlies منظم
fair <adj.> منظم
neat <adj.> منظم
decent <adj.> منظم
proper <adj.> منظم
tidy <adj.> منظم
trim <adj.> منظم
regulars منظم
well-ordered <adj.> منظم
regular polymer بسپار منظم
square منظم حسابی
regular set مجموعه منظم
tidily <adv.> بطور منظم
well ordered مرتب و منظم
regulater منظم کردن
well conditioned مرتب و منظم
order منظم کردن
arrays منظم کردن
regularizing منظم کردن
neatly <adv.> بطور منظم
regular army ارتش منظم
regular expression مبین منظم
squares منظم حسابی
squaring منظم حسابی
duly <adv.> بطور منظم
array منظم کردن
standing army ارتش منظم
shipshape منظم کردن
lattices توری منظم
regularising منظم کردن
regularises منظم کردن
regularised منظم کردن
systematic irrigation ابیاری منظم
regularize منظم کردن
orderly <adv.> بصورت منظم
tidily <adv.> بصورت منظم
to set in order منظم کردن
squared منظم حسابی
to set to rights منظم کردن
regularized منظم کردن
regularizes منظم کردن
lattice توری منظم
neatly <adv.> بصورت منظم
duly <adv.> بصورت منظم
systematic error خطای منظم
orderly <adv.> بطور منظم
systematic desensitization حساسیت زدایی منظم
unconventional warfare جنگ غیر منظم
systemmatize منظم یامرتب کردن
put on <idiom> منظم یا تولید یک بازی و...
regular grammar دستور زبان منظم
taut loom چله سفت و منظم
pick up کندن منظم کردن
tidy پاکیزه منظم کردن
tidies پاکیزه منظم کردن
tidier پاکیزه منظم کردن
tidied پاکیزه منظم کردن
tidily بطور اراسته و منظم
irregulars عده غیر منظم
processions بصورت صفوف منظم
procession بصورت صفوف منظم
systematic منظم نظم پذیر
regulars پرسنل کادر منظم
regular پرسنل کادر منظم
irregular نا منظم غیر رسمی
tidying پاکیزه منظم کردن
rank اراستن منظم کردن
liner trade کشتیرانی منظم تجاری
lattice network شبکه توری منظم
tidiest پاکیزه منظم کردن
unconventional جنگ غیر منظم
shipshape مرتب کردن منظم
ranks اراستن منظم کردن
ranked اراستن منظم کردن
pogrom قتل عام منظم روسی
systematic random sampling نمونه گیری تصادفی منظم
clockwork چرخهای ساعت منظم وخودکار
day in and day out <idiom> بطور منظم ،تمام مدت
My heartbeat is even . ضربان قلبم منظم است
blended fund سرمایههای بهم منظم شده
regular solid کثیرالاضلاع پنج ضلعی منظم
pogroms قتل عام منظم روسی
keep regular hours ساعات خواب و بیداری منظم داشتن
to kern a letter فاصله دخشه ای را با کاهش منظم کردن
to knock about سرگردان بودن زندگی منظم نداشتن
grades شیب منظم دادن تسطیح کردن
grade شیب منظم دادن تسطیح کردن
arguments علامتی که آرگومانهای یک خط را منظم جدا میکند
argument علامتی که آرگومانهای یک خط را منظم جدا میکند
stacks جمع اوری و منظم کردن وسایل
stacked جمع اوری و منظم کردن وسایل
stack جمع اوری و منظم کردن وسایل
isochronous واقع شونده در فواصل منظم ومساوی
make the grade <idiom> منظم کردن، موفق بودن ،حاضر شدن
isochronal همزمان واقع شونده در فواصل منظم و مساوی
spider wire entanglement نردههای زیگزاگی غیر منظم سیم خاردار
fcc CommunicationCommision Federalسازمان امریکایی مسئول منظم کردن ارتباطات
Regular training strengthens the heart and lungs. ورزش به طور منظم قلب و ریه ها را تقویت میکند.
laceria [نقش های منظم در کنار یکدیگر] [معماری اسلامی]
You cannot make a crab walk straight . <proverb> نمى توان خرچنگ را واداشت منظم و صاف راه برود .
to marshal one's creditors صورت بستانکاران خود را ازلحاظ تقدم و تاخر منظم کردن
guerrilla جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
guerillas جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
Floret [rosette] [طرح گل رزی با حالتی منظم و هندسی که جلوه ای از یک شکوفه را مجسم می سازد.]
guerrillas جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
grader ماشینی که برای درجه بندی کردن مواد و محصول بکارمیرودو بانها شیب منظم میدهد
unformed بدون شکل منظم هندسی بدون سازمان
underground مخفی شبکه مخفی جنگ غیر منظم
trapezium چهار پهلو چهار ضلعی غیر منظم
beat گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
beats گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
privacy act of قانونی که در کنگره آمریکا برای منظم کردن ذخیره داده در پایگاه های داده آژانس فدرالی به تصویب رسید
qualify منظم کردن کنترل کردن
qualifies منظم کردن کنترل کردن
simplex method روش سیمپلکس در برنامه ریزی خطی روش سیستماتیک و منظم برای حل مسائل برنامه ریزی خطی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com