Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
to plant out
درفاصلههای معین کاشتن
Other Matches
plant out
در فواصل معین کاشتن
microspacing
خصوصیت بعضی چاپگرها که به انها امکان میدهد تا درفاصلههای بسیار کوچکی حرکت کنند
false attack
حمله معین شمشیرباز درانتظار واکنش معین
grow
کاشتن
plant
کاشتن
embed
کاشتن
plantation
کاشتن
implantation
کاشتن
embeds
کاشتن
plantations
کاشتن
insemination
کاشتن
grows
کاشتن
plants
کاشتن
put in
<idiom>
کاشتن
inseminating
کاشتن
inseminates
کاشتن
inseminated
کاشتن
inseminate
کاشتن
disseminate
تخم کاشتن
dibble
نشاء کاشتن
disseminated
تخم کاشتن
disseminates
تخم کاشتن
disseminating
تخم کاشتن
implants
فرو کردن کاشتن
farms
کاشتن زراعت کردن در
farm
کاشتن زراعت کردن در
seeds
تخم ریختن کاشتن
seed
تخم ریختن کاشتن
farmed
کاشتن زراعت کردن در
implanted
فرو کردن کاشتن
implanting
فرو کردن کاشتن
husband
شخم زدن کاشتن
implant
فرو کردن کاشتن
husbands
شخم زدن کاشتن
repotting
در گلدان بزرگتر کاشتن
repotted
در گلدان بزرگتر کاشتن
repots
در گلدان بزرگتر کاشتن
repot
در گلدان بزرگتر کاشتن
tree
شجره النسب درخت کاشتن
intertill
در بین ردیفهای محصول کاشتن
To sow the seeds of discrord.
تخم نفاق ودشمنی کاشتن
till
زمین را کاشتن دخل پول
to sow wind and reap whirlwind
تخم بد کاشتن ومیوه بدترگرفتن
overpot
در گلدان زیاد بزرگ کاشتن
to plant out
از گلدان در اوردن ودرزمین کاشتن
dibber
بیل تخم کاری کاشتن
signal area
منطقه کاشتن علایم درفرودگاه
tills
زمین را کاشتن دخل پول
dan layers
شناوه مخصوص کاشتن بویه راهنما
citriculture
کاشتن مرکبات مانند لیمووپرتقال وغیره
line out
قلمه درختان رادراوردن وبصورت خط منظمی کاشتن
interplant
کاشتن درختهای جوان بین درختان دیگر
lay
کاشتن مین نشانه روی جنگ افزار به هدف
lays
کاشتن مین نشانه روی جنگ افزار به هدف
time charter
اجاره وسیله نقلیه برای مدت معین اجاره کشتی برای مدت معین
limiting
معین
settled
معین
specifics
معین
adjutor
معین
specific
معین
rubicon
حد معین
subsidiaries
معین
accessorial
معین
given
معین
ledger
معین
accessory
معین
certain
معین
determinate
معین
ledgers
معین
indeterminate
نا معین
adjutants
معین
adjutant
معین
fixed
معین
ancillary
معین
auxiliary
معین
punctual
معین
ally
معین
definite
معین
allying
معین
subsidiary
معین
specified
معین
regular
معین
regulars
معین
auxiliaries
معین
precise
معین
allotted time
وقت معین
spanned
فاصله معین
assignable
معین مشخص
spanned
مدت معین
aoristic
غیر معین
spans
مدت معین
at a stated time
در وقت معین
anyone
هرشخص معین
spanning
فاصله معین
systematically
با روش معین
spanning
مدت معین
shall
فعل معین
spans
فاصله معین
span
فاصله معین
span
مدت معین
dose
اندازه معین
adverb
معین فعل
adverbs
معین فعل
defining
معین کردن
definitive
معین کننده
insets
: معین کردن
allocate
معین کردن
designating
معین کردن
allocates
معین کردن
allocating
معین کردن
designates
معین کردن
defines
معین کردن
positive
یقین معین
adverb modifying a verb
معین فعل
dosed
اندازه معین
defined
معین کردن
doses
اندازه معین
dosing
اندازه معین
inset
: معین کردن
destined
مقصد معین
do
فعل معین
define
معین کردن
designate
معین کردن
specified time
وقت معین
regulars
معین مقرر
ledger card
کارت معین
linking verb
فعل معین
on a given day
در روزی معین
specify
معین کردن
rhomboidal
شبه معین
limit
معین کردن
part performance
عقد معین
specifying
معین کردن
thetical
مقرر معین
thetic
مقرر معین
the fullness of time
وقت معین
spaces
مدت معین
rose bay
گل معین التجاری
statically determined
از نظراستاتیکی معین
space
مدت معین
auxiliaries
امدادی معین
auxiliary
امدادی معین
specific
مخصوص معین
regular
معین مقرر
settles
معین کردن
settle
معین کردن
periodically
در فواصل معین
denominate
معین کردن
determinate error
خطای معین
determinately
بطور معین
specifics
مخصوص معین
specifies
معین کردن
general ledger
معین عام
draw the line
<idiom>
معین کردن
figure out
معین کردن
subsidiarily
بطور معین یا متمم
ratios
نسبت معین وثابت
To lay down certain conditions .
شرایطی معین کردن
uncaused
بدون علت معین
statically indeterminate
از نظر ایستایی نا معین
statically determined
از نظر ایستایی معین
speciosity
کیفیت معین ومشخص
modal auxiliary
فعل معین شرطی
law of difinte proportions
قانون نسبتهای معین
identifier
معین کننده هویت
fixed cost
هزینه ثابت و معین
current income
درامدیک دوره معین
aorist
ماضی غیر معین
circumstanced
دارای یک حالت معین
at home
پذیرایی در ساعت معین
nonsignificant
غیر معین نامعلوم
open contract
قرارداد غیر معین
ratio
نسبت معین وثابت
semidefinite matrix
ماتریس نیمه معین
to map out
جز بجز معین کردن
rhomboid muscle
ماهیچه چهارگوش معین
predeterminate
از پیش معین شده
pre appoint
قبلا معین کردن
magnetic ledger card
کارت معین مغناطیسی
pre appoint
از پیش معین کردن
at a specified time
در وقت معین یا معلوم
overtime
بیش از وقت معین
time
وقت معین کردن
timed
وقت معین کردن
date
مدت معین کردن
times
وقت معین کردن
dates
مدت معین کردن
shapeless
فاقد شکل معین
systematically
ازروی یک اسلوب معین
patch
مدت زمان معین
patches
مدت زمان معین
landmarks
دستکهای نشان دهنده محل کاشتن مین علایم محل مین
lay reference number
شماره ترتیب کاشتن مین شماره مشخصات مین کاشته شده
landmark
دستکهای نشان دهنده محل کاشتن مین علایم محل مین
propertied
متمکن دارای خواص معین
allot
معین کردن سهم دادن
located
جای چیزی را معین کردن
decompression diving
غواصی در عمق یا زمان معین
come in
پرتاب توپ به طرز معین
locates
جای چیزی را معین کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com