Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 304 (30 milliseconds)
English
Persian
lurk
در خفا انجام دادن
lurked
در خفا انجام دادن
lurking
در خفا انجام دادن
lurks
در خفا انجام دادن
Search result with all words
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
slur
باعجله کاری را انجام دادن
slurred
باعجله کاری را انجام دادن
slurring
باعجله کاری را انجام دادن
slurs
باعجله کاری را انجام دادن
pop
بسرعت عملی انجام دادن
popped
بسرعت عملی انجام دادن
pops
بسرعت عملی انجام دادن
complete
کامل کردن انجام دادن
completed
کامل کردن انجام دادن
completes
کامل کردن انجام دادن
completing
کامل کردن انجام دادن
hand
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
handing
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
huddle
ناقص انجام دادن ازدحام کردن
huddled
ناقص انجام دادن ازدحام کردن
huddles
ناقص انجام دادن ازدحام کردن
huddling
ناقص انجام دادن ازدحام کردن
time
به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
timed
به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
times
به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
cover
انجام دادن
coverings
انجام دادن
covers
انجام دادن
top
خوب انجام دادن
furnish
انجام دادن
furnishes
انجام دادن
furnishing
انجام دادن
deliberate
عمدا انجام دادن عمدی
deliberated
عمدا انجام دادن عمدی
deliberates
عمدا انجام دادن عمدی
deliberating
عمدا انجام دادن عمدی
permanently
انجام دادن به طریقی که برای همیشه باقی بماند
char
انجام دادن
charring
انجام دادن
chars
انجام دادن
continue
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continues
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
pay
انجام دادن
paying
انجام دادن
pays
انجام دادن
dash
بسرعت انجام دادن
dashed
بسرعت انجام دادن
dashes
بسرعت انجام دادن
inhibit
توقف رخ دادن یک فرآیند یا جلوگیری از انجام عملیات در مدار مجتمع یا دروازه .
inhibits
توقف رخ دادن یک فرآیند یا جلوگیری از انجام عملیات در مدار مجتمع یا دروازه .
maintenance
1-قرار دادن ماشین در وضعیت کارایی خوب . 2-کارهایی که برای اجرای سیستم انجام می شوند مثل ترمیم خرابی ها
effect
انجام دادن
effected
انجام دادن
effecting
انجام دادن
repeat
دوباره انجام دادن
repeats
دوباره انجام دادن
consummate
انجام دادن عروسی کردن
consummated
انجام دادن عروسی کردن
consummates
انجام دادن عروسی کردن
consummating
انجام دادن عروسی کردن
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
alternate
بنوبت انجام دادن
alternated
بنوبت انجام دادن
alternates
بنوبت انجام دادن
accomplish
انجام دادن
accomplishes
انجام دادن
accomplishing
انجام دادن
emulate
کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulated
کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulates
کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
emulating
کپی کردن یا رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن
terrorised
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorises
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorising
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorize
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorized
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizes
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizing
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
commit
وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
commits
وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
committed
وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
committing
وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
perform
انجام دادن
perform
انجام دادن خوب یا بد
performed
انجام دادن
performed
انجام دادن خوب یا بد
performs
انجام دادن
performs
انجام دادن خوب یا بد
speculate
معاملات پرخطر انجام دادن
speculated
معاملات پرخطر انجام دادن
speculates
معاملات پرخطر انجام دادن
speculating
معاملات پرخطر انجام دادن
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
fulfil
انجام دادن
fulfilled
انجام دادن
fulfilling
انجام دادن
Other Matches
like a duck takes the water
[Idiom]
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
scratch one's back
<idiom>
کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
effectuate
انجام دادن صورت دادن
accomplish
انجام دادن
bring inbeing
انجام دادن
carry out
انجام دادن
execute
انجام دادن
to follow out
انجام دادن
fulfils
انجام دادن
to carry through
انجام دادن
implement
انجام دادن
go through
انجام دادن
to make good
انجام دادن
to carry into execution
انجام دادن
implemented
انجام دادن
to bring to effect
انجام دادن
to bring to an issve
انجام دادن
fulfill
[American]
انجام دادن
to put through
انجام دادن
put ineffect
انجام دادن
put inpractice
انجام دادن
carry into effect
انجام دادن
do up
انجام دادن
to go through
انجام دادن
implement
انجام دادن
carry ineffect
انجام دادن
actualize
انجام دادن
make a reality
انجام دادن
put into practice
انجام دادن
put into effect
انجام دادن
bring into being
انجام دادن
fulfills
انجام دادن
implements
انجام دادن
implementing
انجام دادن
actualise
[British]
انجام دادن
fulfill
انجام دادن
carry out
انجام دادن
put on
انجام دادن
make out
<idiom>
انجام دادن
to do a thing the right way
انجام دادن
chare
انجام دادن
make something happen
انجام دادن
stand to
انجام دادن
fulfit
انجام دادن
parform
انجام دادن
administer
انجام دادن
overdo
بیش از حد انجام دادن
to do by halves
ناقص انجام دادن
on the beam
<idiom>
خوب انجام دادن
overdoes
بیش از حد انجام دادن
out act
بهتر انجام دادن از
put across
خوب انجام دادن
serve
خدمت انجام دادن
overdoing
بیش از حد انجام دادن
served
خدمت انجام دادن
overdid
بیش از حد انجام دادن
to carry out a transaction
معامله ای انجام دادن
to bring through
خوب انجام دادن
serves
خدمت انجام دادن
manipulate
بامهارت انجام دادن
reworks
دوباره انجام دادن
completion of a contract
انجام دادن قرارداد
solemnize
باتشریفات انجام دادن
rework
دوباره انجام دادن
reworked
دوباره انجام دادن
redone
دوباره انجام دادن
reworking
دوباره انجام دادن
misdo
ناصحیح انجام دادن
redoing
دوباره انجام دادن
redid
دوباره انجام دادن
redo
دوباره انجام دادن
redoes
دوباره انجام دادن
go the whole hog
<idiom>
بطورکامل انجام دادن
to toss off
زود انجام دادن
manipulates
بامهارت انجام دادن
manipulate
با دست انجام دادن
manipulated
بامهارت انجام دادن
to a one's object
مقصودخودرا انجام دادن
To carry out to the letter . To do something very meticulously .
موبه مو انجام دادن
to do a good job
کاری را خوب انجام دادن
achieves
انجام دادن بانجام رسانیدن
redid
انجام دادن مجدد چیزی
redo
انجام دادن مجدد چیزی
achieving
انجام دادن بانجام رسانیدن
redoes
انجام دادن مجدد چیزی
single stepping
در یک مرحله انجام دادن یا شدن
achieve
انجام دادن
[بانجام رسانیدن]
do
انجام دادن کفایت کردن
delegation of authority
دادن اختیار انجام عمل
effecturate
موجب شدن انجام دادن
bootleg
معامله قاچاقی انجام دادن
spial
عمل مخفی انجام دادن
redone
انجام دادن مجدد چیزی
plod
بازحمت کاری را انجام دادن
plodded
بازحمت کاری را انجام دادن
plodding
بازحمت کاری را انجام دادن
the way of doing something
به روشی کاری را انجام دادن
achieved
انجام دادن بانجام رسانیدن
plods
بازحمت کاری را انجام دادن
redoing
انجام دادن مجدد چیزی
do something rash
<idiom>
بی فکر کاری را انجام دادن
to serve one's term
خدمت خودرا انجام دادن
To do something hurriedly .
کاری را با عجاله انجام دادن
To take ones time over something . to do something with deliberation
کاری را سر صبر انجام دادن
to pull off
باوجود دشواری انجام دادن
to stand to one's duty
وفیفه خودرا انجام دادن
to go to
رسیدگی کردن انجام دادن
finish
انجام دادن چیزی تا انتها
to play one's role
وفیفه خودرا انجام دادن
finishes
انجام دادن چیزی تا انتها
raise Cain
<idiom>
کمک ،کاری انجام دادن
(have the) cheek to do something
<idiom>
با گستاخی کاری را انجام دادن
take the plunge
<idiom>
بادروغ کاری را انجام دادن
in the groove
<idiom>
حداکثر کار را انجام دادن
overlabour
با رنج فراوان انجام دادن
To do something with ease(easily).
کاری را به آسانی انجام دادن
To do (perform) ones duty.
تکلیف خود را انجام دادن
do something to one's hearts's content
کاری را حسابی انجام دادن
To do something on the sly (in secret).
کاری را پنهان انجام دادن
administers
انجام دادن اعدام کردن
administered
انجام دادن اعدام کردن
administering
انجام دادن اعدام کردن
to shuffle throuch shun
بدشواری انجام دادن پرهیزکردن از
To do something on ones own .
سر خود کاری را انجام دادن
heat treat
انجام دادن عملیات حرارتی
to perform one's oromise
پیمان یاوعده خودرا انجام دادن
implements
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
go (someone) one better
<idiom>
کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
to put in a piece of work
بخشی از کار دیگران را انجام دادن
give free rein to
<idiom>
اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
hurries
بستوه اوردن باشتاب انجام دادن
To do something expediently.
از روی سیاست کاری را انجام دادن
implementing
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
To buy a pig in a poke.
چشم بسته معامله ای را انجام دادن
implemented
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
To clinch (close)the deal.
معامله راتمام کردن ( انجام دادن )
implement
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
To put ones heart and soul into a job .
باتمام وجود کاری را انجام دادن
To meet a deadline .
تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
beat someone to the punch (draw)
<idiom>
قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
hurry
بستوه اوردن باشتاب انجام دادن
to work it
<idiom>
چیزی را انجام دادن و به پایان رساندن
hurrying
بستوه اوردن باشتاب انجام دادن
derogate
کاستن عمل موهن انجام دادن
to have done
برای کسی
[دیگر]
انجام دادن
in a rut
<idiom>
همیشه کار مشابه انجام دادن
authorize
اجازه دادن برای انجام کاری
espial
جاسوسی عمل مخفی انجام دادن
authorizes
اجازه دادن برای انجام کاری
swim against the tide/current
<idiom>
کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
at the elventh hour
دقیقه نود کاری انجام دادن
to finish off
کارهای دست باخر را انجام دادن
authorizing
اجازه دادن برای انجام کاری
set the world on fire
<idiom>
کاری فوق العاده انجام دادن
authorising
اجازه دادن برای انجام کاری
see to (something)
<idiom>
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
head start
<idiom>
کاری را قبل از بقیه انجام دادن
to do a thing ina corner
کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
authorises
اجازه دادن برای انجام کاری
make the best of
<idiom>
دربدترین شرایط بهترین را انجام دادن
to do a thing with f.
کاری رابه اسانی انجام دادن
calebrate
باتشریفات انجام دادن مشهور کردن
authorize
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to turn off
خاموش کردن انجام دادن بیرون اوردن
processes
انجام دادن کارهایی برای تولید نتیجه
emulating
<adj.>
<pres-p.>
[رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن]
To do something(act)from force of habit
کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
to act in concert
<idiom>
با هماهنگی کاری را انجام دادن
[اصطلاح روزمره]
to make an effort to do something
تلاش کردن برای انجام دادن کاری
authorises
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorizing
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
To put ones heart and soul into something . To do something wholeheaartedly.
کری را با دل وجان ( از جان ودل ) انجام دادن
to try hard to do something
تقلا کردن برای انجام دادن کاری
To do something waveringly.
کاری رابا ترس ولرز انجام دادن
process
انجام دادن کارهایی برای تولید نتیجه
authorising
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorizes
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
mimicking
<adj.>
<pres-p.>
[رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن]
capacity
انجام دادن هر مقدار کار که ممکن است
pantomiming
<adj.>
<pres-p.>
[رفتار مشابه با چیز دیگری انجام دادن]
to key up any to do s.th.
<idiom>
کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
capacities
انجام دادن هر مقدار کار که ممکن است
by the skin of one's teeth
<idiom>
بزور
[با زحمت]
کاری را با موفقیت انجام دادن
loose ends
<idiom>
بدون کار معلوم وروشنی برای انجام دادن
mutualize
بطور مشترک امری را انجام دادن همزیستی کردن
to prove oneself
نشان دادن
[ثابت کردن]
توانایی انجام کاری
to do ones endeavour
کوشش خودرابعمل اوردن وفیفه خودرا انجام دادن
mutatis mutandis
عبارت لاتینی به معنی تغییرات لازم را انجام دادن
cross to bear/carry
<idiom>
رنج دادن کاری بصورت دائمی انجام میگیرد
Be slow to promise and quick to perform.
<proverb>
در قول دادن آهسته باش ولى در انجام آن تسریع کن.
rush
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
rushing
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
to ring the changes
کاری راتا انجا که بتوان باشکال گوناگون انجام دادن
rushed
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
to roll one's eyes
<idiom>
نشان دادن بی میلی
[بی علاقگی]
به انجام کاری
[اصطلاح مجازی]
breach of trust
کوتاهی درانجام دادن انچه که به موجب سند تنظیمی در تاسیس حقوقی می بایستی انجام دهد
demo
نشان دادن آنچه یک برنامه کاربردی میتواند انجام دهد بدون پیاده سازی تمام توابع
reach out with an olive branch
<idiom>
[انجام دادن کار یا گفتن چیزی که نشان میدهد شما میخواهید به ناسازگاری با دیگری خاتمه دهید.]
reach out with an olive branch
[انجام دادن کار یا گفتن چیزی که نشان میدهد شما میخواهید به ناسازگاری با دیگری خاتمه دهید.]
quantum meruit
کارفرما کاری را که برای انجام دادن به کارگر می داده و قرار می گذاشته که مزد او را برمبنای قاعده فوق بدهد
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com