Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English
Persian
his hand lack one finger
دستش یک انگشت ندارد
Search result with all words
his hand want's two fingers
دستش دو انگشت ندارد
Other Matches
She never gets any gratitude .
دستش نمک ندارد
mittens
دستکش دارای یک جابرای چهار انگشت ویکجابرای انگشت شست
mitten
دستکش دارای یک جابرای چهار انگشت ویکجابرای انگشت شست
He that blows in the dust fills his eyes.
<proverb>
کسى که شرم ندارد وجدان هم ندارد.
There is no point in it . It doest make sense . It is meaningless.
معنی ندارد ! ( مورد و مناسبت ندارد )
he is second to none
دومی ندارد بالادست ندارد
catch
بازی دستش ده
he received a broken hand
دستش شکست
I paid him back. in his own coin.
حقش را کف دستش گذاشتم
She really gets me . She infuriates .
از دستش خیلی کوکم
living from hand to mouth
<idiom>
دستش به دهانش می رسد
a hand to mouth existence
<idiom>
دستش به دهانش می رسد
I clasped her hand warmly.
دستش را بگرمی می فشرم
be caught out
<idiom>
دستش بر ملا می شود
He has lost count.
حساب از دستش دررفته
he did his level best
انچه از دستش برامدکرد
I ll pay him back in his own coin .
حقش را کف دستش خواهم گذارد
The people have got wise to him.
مردم دستش را خوانده اند
money burns a hole in his pocket
<idiom>
پول تو دستش بند نمی شود
butterfingers
کسی که چیز زود از دستش میافتد و میشکند
He has vowed not to gamble again.
پشت دستش را داغ کرده که دیگه قمار نکند.
have one's hand full
کار مهمتر داشتن
[دستم یا دستش بند است]
Foxes when they cannot reach the grapes say they a.
<proverb>
روباه دستش به انگور نمى رسد مى گوید ترش است .
fingerprinting
انگشت نگاری انگشت نگاری کردن
fingerprints
انگشت نگاری انگشت نگاری کردن
fingerprinted
انگشت نگاری انگشت نگاری کردن
fingerprint
انگشت نگاری انگشت نگاری کردن
Those who play with edged tools must expect to be .
<proverb>
کسى نه با وسائل تیز بازى مى کند باید انتظار بریده شدن دستش را داشته باشد .
to get
[lay]
[put]
your hands on somebody
<idiom>
کسی را گرفتن
[دستش به کسی رسیدن]
[اصطلاح روزمره]
He has an itching palm .
دستش کج است ( اهل دزدی است )
adactylous
بی انگشت
monodactylous
تک انگشت
finger
انگشت
dactyl
انگشت
fingers
انگشت
digit
انگشت
digits
انگشت
cinqfoil
پنج انگشت
egregious
انگشت نما
cinquefoil
پنج انگشت
dactylagraphy
انگشت نگاری
digitiform
انگشت مانند
dactylitis
اماس انگشت
dactyloscopy
انگشت نگاری
digitate
انگشت دار
agnail
میخچهء پا یا انگشت پا
the little finger
انگشت کهین
fingers
انگشت زدن
fingered
انگشت دار
fingered
انگشت مانند
knuckle
بند انگشت
knuckles
بند انگشت
index finger
انگشت نشان
index fingers
انگشت نشان
finger painting
نقاشی با انگشت
notoriety
انگشت نمایی
finger mark
اثر انگشت
finger print
اثر انگشت
five finger
پنج انگشت
little fingers
انگشت کوچک
phalange
بند انگشت
pinkie
انگشت کوچک
syndacty
چسبیده انگشت
soon koot
نوک انگشت
soleprint
انگشت نگاری از پا
sawison keut
نوک دو انگشت
rule of thumb
حساب انگشت
potentilla
پنج انگشت
pinky
انگشت کوچک
middle finger
انگشت میان
medius
انگشت وسطی
the middle finger
انگشت میانه
gazing stock
انگشت نما
to become a byword
انگشت نماشدن
marplot
انگشت به شیر زن
medius
انگشت میان
the ring finger
انگشت حلقه
pollex
انگشت شست
finger
انگشت زدن
fingerprinting
اثر انگشت
ring fingers
انگشت انگشتر
fingering
استفاده از انگشت
fingertip
نوک انگشت
toenail
ناخن انگشت پا
fingertips
نوک انگشت
ring finger
انگشت انگشتر
fingerprinted
اثر انگشت
forefingers
انگشت شهادت
forefingers
انگشت نشان
the first or index finger
انگشت نشان
conspicuous
انگشت نما
forefinger
انگشت شهادت
forefinger
انگشت نشان
fingerprints
اثر انگشت
fingerprint
اثر انگشت
the first or index finger
انگشت شهادت
toenails
ناخن انگشت پا
to get ahold of somebody
[something]
[American English]
<idiom>
کسی
[چیزی ]
را گرفتن
[دستش به کسی یا چیزی رسیدن]
[اصطلاح روزمره]
tap the door with your fingers
انگشت بزنید بدر
the little finger
انگشت کوچک کلنج
to run over
تند انگشت گذاشتن
phalanges
استخوان انگشت گروه
nose-picking
انگشت کردن در بینی
flagrant
انگشت نما رسوا
finger glass
فرف انگشت شوئی
phalange
استخوان انگشت یاپنجه
hitsu shiubi
مفصل انگشت وسط
lumbrical
ماهیچه انگشت یا پنجه
polydactyl
چند انگشتی پر انگشت
proverbialize
انگشت نما کردن
ring finger
انگشت چهارم دست چپ
ring fingers
انگشت چهارم دست چپ
finger thumb opposition
تقابل شست و انگشت
finger tapping
ضربه زنی با انگشت
finger print department
اداره انگشت نگاری
finger play
استفاده از انگشت درشمشیربازی
finger mark
با انگشت چرک کردن
pettitoes
چیز بی ارزش انگشت پا
pinkie
انگشت کوچک دست
indexed
نمودار انگشت سبابه
indexes
نمودار انگشت سبابه
notoriously
بطور انگشت نما
index
نمودار انگشت سبابه
knucklebone
استخوان بند انگشت
little finger
انگشت کوچک دست
To take fingerprints.
انگشت نگاری کردن
To finger something.
به چیزی انگشت زدن
pizzicato
با ضرب نوک انگشت یاناخن
jams
گرفتن شکاف کوه با انگشت
jam
گرفتن شکاف کوه با انگشت
toes
با انگشت پا زدن یاراه رفتن
jammed
گرفتن شکاف کوه با انگشت
poke
فشار با نوک انگشت حرکت
poked
فشار با نوک انگشت حرکت
finger hold
خم کردن غیرمجاز انگشت حریف
toe
با انگشت پا زدن یاراه رفتن
lumbrical
ماهیچهای که با انگشت یاپمجه را می جنباند
pokes
فشار با نوک انگشت حرکت
finger
باندازه یک انگشت میله برامدگی
fingering
پنجه گذاری انگشت کاری
fingers
باندازه یک انگشت میله برامدگی
a man's best friends are his ten fingers
<proverb>
کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من
to make an e. of oneself
خود را انگشت نما کردن
agnus castus
پنج انگشت فلفل بری
poking
فشار با نوک انگشت حرکت
phalangeal
وابسته به استخوان انگشت یاپنجه
two
دو انگشت داور به معنی دودقیقه اخراج
to prod somebody
کسی را با نوک انگشت فشار دادن
To be flabbergasted (bewildered).
انگشت به دهان ماندن ( مبهوت شدن )
toe
انگشت پای مهره داران جای پا
To be conspicuous.
انگشت نما بودن ( مشخص یا سر شناس )
to gouge out a persons eye
چشم کسیرابا انگشت بیرون اوردن
to poke somebody
کسی را با نوک انگشت فشار دادن
syndactyl
دارای دو یاچند انگشت بهم چسبیده
toes
انگشت پای مهره داران جای پا
twos
دو انگشت داور به معنی دودقیقه اخراج
percuss
بازدن انگشت یا الت دیگری چیزی را ازمودن
hang ten
سواری تخته موج درحال جلوبودن 01 انگشت پا
ageum son
قسمت بین شصت و انگشت بیرونی دست
to cross self
با گذاردن انگشت برپیشانی ودوطرف بدن نشان صلیب
to queer the pitch for any one
نقشه کسی رابرهم زدن انگشت توی شیرزدن
he is not of that stamp
را ندارد
flicker free
ی ندارد
there is no limit to it
حد ندارد
there is no style about her
ندارد
it does not weigh with me
ندارد
moulage
انگشت نگاری یا نگارش اثر چیزی برای کشف جرم
it does not matter
اهمیت ندارد
there is no limit to it
اندازه ندارد
Nothing is quite impossible.
کارنشد ندارد
Don’t mention it.
قابلی ندارد.
it lacks soul
روح ندارد
it is well enough
عیبی ندارد
it is of no weight
قدرواهمیتی ندارد
It is o. k . ( all right ) . it doesent matter .
عیب ندارد
it is a soft snap
کاری ندارد
hadn't
ندارد نبایستی
it is nothing out of the way
غرابتی ندارد
it is nothing new
تازگی ندارد
his hat cover his fanily
هیچکس را ندارد
No problem at all. It is quite all right .
مانعی ندارد
he hasno notion of going
سر رفتن ندارد
he has nothing of his own
چیزی ندارد
he has nostomach for the fight
سر دعوا ندارد
he has no temperature to day
امروز تب ندارد
he has no manners
اداب ندارد
he is out of huomor
دماغ ندارد
he has no excuse what
عذری ندارد
no matter
اهمیت ندارد
he has an a. to grind
غرضی ندارد
She has no axe to grind . She doesnt mean anything .
مقصودی ندارد
dont mention it
اهمیت ندارد
It is no trouble at all.
زحمتی ندارد
no object
اهمیت ندارد
There is no market for it in Iran .
درایران مصرفی ندارد
It doesnt look nice . It is useemly.
صورت خوشی ندارد
That is beside the point. It is irrelevant ( inconsequential , immaterial ) .
ربطی به موضوع ندارد
that in nothing to me
برای من اهمیتی ندارد
she cannot bear heat
طاقت گرما را ندارد
That is quitw O. K. That is fine.
هیج اشکالی ندارد
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com