Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
betook
دست زده مبادرت کرده
Other Matches
scarf joint
جایی که دو سر تیر رانیم ونیم کرده با هم جفت کرده باشند
burger
تکهای گوشت سرخ کرده یاکباب کرده که برای تهیه ساندویچ بکارمیرود
burgers
تکهای گوشت سرخ کرده یاکباب کرده که برای تهیه ساندویچ بکارمیرود
swiss steak
گوشت خرد کرده مخلوط با اردوچاشنی سرخ کرده
I have a tooth abscess.
دندانم ماده کرده ( چرک کرده )
attacks
مبادرت کردن به
venture
مبادرت ریسک
to betake oneself
مبادرت کردن
ventured
مبادرت ریسک
emprize
مبادرت کردن
to a. oneself
مبادرت کردن
to set on
مبادرت کردن به
venturing
مبادرت ریسک
attacked
مبادرت کردن به
aggress
مبادرت کردن
ventures
مبادرت ریسک
attack
مبادرت کردن به
he proceeded to investigate it
بتحقیق ان مبادرت نمود
to set one's hand to a task
بکاری مبادرت کردن
adventures
باتهور مبادرت کردن
adventure
باتهور مبادرت کردن
to put ones hand to anything
بکاری مبادرت کردن
to offer at any thing
بکاری مبادرت ورزیدن
enterprises
مبادرت بکاری کردن
fall to
بکاری مبادرت کردن
ventured
اقدام یا مبادرت کردن به
ventures
اقدام یا مبادرت کردن به
enterprise
مبادرت بکاری کردن
venturing
اقدام یا مبادرت کردن به
venture
اقدام یا مبادرت کردن به
self slayer
مبادرت کننده بخود کشی
to a an under taking
باجرات بکاری مبادرت کردن
sail in
با جدیت و اطمینان بکاری مبادرت کردن
mutual funds
شرکتی که بکار خرید سهام شرکتهای دیگر مبادرت کند
mutual fund
شرکتی که بکار خرید سهام شرکتهای دیگر مبادرت کند
dares
جرات کردن مبادرت بکار دلیرانه کردن بمبارزه طلبیدن
dared
جرات کردن مبادرت بکار دلیرانه کردن بمبارزه طلبیدن
dare
جرات کردن مبادرت بکار دلیرانه کردن بمبارزه طلبیدن
best gold
تیری که نزدیک به نشان اصابت کرده تیری که نزدیک به مرکزهدف اصابت کرده باشد
to set about
شروع کردن مبادرت کردن بکاری
attempts
قصد کردن مبادرت کردن به
attempting
قصد کردن مبادرت کردن به
attempt
قصد کردن مبادرت کردن به
attempted
قصد کردن مبادرت کردن به
attack
مبادرت کردن به تاخت کردن
attacked
مبادرت کردن به تاخت کردن
attacks
مبادرت کردن به تاخت کردن
puffed
<adj.>
پف کرده
puffed out
<adj.>
پف کرده
soufflTs
پف کرده
puffy
<adj.>
پف کرده
tumid
<adj.>
پف کرده
infusion
دم کرده
infusions
دم کرده
souffle
پف کرده
off the trail
پی گم کرده
turgid
<adj.>
پف کرده
gelid
یخ کرده
unconsciously
غش کرده
bouffant
پف کرده
souffles
پف کرده
beastby
کرده
puff pastry
پف کرده
bloat
پف کرده
i am 0 rials out of pocket
کرده ام
unconscious
غش کرده
protuberant
باد کرده
fled
فرار کرده
swollen
اماس کرده
picked
پاک کرده
inwrought
از تو کار کرده
begotten
تولید کرده
airless
گرفته یا دم کرده
chose
انتخاب کرده
fretty
اماس کرده
swollen
ورم کرده
whey
شیرچرخ کرده
it is very easily done
کرده میشود
they have done their work
را کرده اند
let it be done
کرده شود
farthingale
دامن پف کرده
farcie
دلمه کرده
farci
دلمه کرده
fecit
درست کرده
enrooted
ریشه کرده
restrained
لگام کرده
tinned
قوطی کرده
purified
پاک کرده
wedded
ازدواج کرده
refined
تمیز کرده
painted
رنگ کرده
distent
ورم کرده
iced
خنک کرده
sawn
اره کرده
grown
رشد کرده
clarified
صاف کرده
in flower
شکوفه کرده
beheld
مشاهده کرده
ghi
کره اب کرده
strained
صاف کرده
iced ppa
خنک کرده
tumid
اماس کرده
he is worn with travel
سفراوراخسته کرده
baggily
بطورباد کرده
bendon
نیت کرده
blubbery
ورم کرده
mistaken
اشتباه کرده
sweated
عرق کرده
risen
طلوع کرده
educated
تحصیل کرده
warm infusion
چیز دم کرده
intumescent
اماس کرده
intumescent
باد کرده
fubsy
قوز کرده
fucate
رنگ کرده
deep rooted
ریشه کرده
ventricular
باد کرده
ghee
کره اب کرده
pulled
خشک کرده
rooted
ریشه کرده
billowy
باد کرده
inveterate
ریشه کرده
turgid
<adj.>
ورم کرده
overage
کم رشد کرده
smoothfaced
صاف کرده
puffed
<adj.>
باد کرده
off the track
ازخط پی گم کرده
self taught
تحصیل کرده
puffed out
<adj.>
باد کرده
hidden
پنهان کرده
nodular
ورم کرده
getting
کسب کرده
tumid
<adj.>
ورم کرده
decorated
زینت کرده
worked
[been successful]
<past-p.>
کار کرده
carpeted
فرش کرده
puffed
<adj.>
ورم کرده
puffed out
<adj.>
ورم کرده
grown-ups
رشد کرده
grown-up
رشد کرده
puffy
<adj.>
باد کرده
knotted
ازدحام کرده
puffy
<adj.>
ورم کرده
fried
سرخ کرده
gets
کسب کرده
testate
وصیت کرده
turgid
<adj.>
آماس کرده
began
شروع کرده
bunged up
باد کرده
puffed
<adj.>
آماس کرده
puffed out
<adj.>
آماس کرده
puffy
<adj.>
آماس کرده
tumid
<adj.>
آماس کرده
indrawn
جذب کرده
unruffled
ارام کرده
deep-rooted
ریشه کرده
turgid
<adj.>
باد کرده
tumescent
ورم کرده
full grown
رشدکامل کرده
full-grown
رشدکامل کرده
get
کسب کرده
I have a flat
[tire]
.
من پنچر کرده ام.
shots
اصابت کرده
shot
اصابت کرده
blown
ورم کرده
tumid
<adj.>
باد کرده
cecils
قیمه سرخ کرده
turgescent
باد کرده پرطمطراق
forgotten
فراموش کرده یا شده
trigmous
سه بار عروسی کرده
cursed with porerty
نفرین کرده به گدایی
Now you are picking on me.
حالادیگر به من بند کرده ای
cowslip tea
گل گاو زبان دم کرده
grenadine
مرغ دلمه کرده
tumid
ورم کرده متورم
de-
کرده را خنثی کردن
clerisy
طبقه تحصیل کرده
made-up
مصنوعی بزک کرده
broiled meat
گوشت سرخ کرده
fresco a wall
دیوار سفید کرده را
ranker
افسر سربازی کرده
dried fruit
میوه خشک کرده
magdalen or lene
فاحشه توبه کرده
tumescent
اماس کرده اماسیده
cultured
مهذب تحصیل کرده
frying
گوشت سرخ کرده
fry
گوشت سرخ کرده
fries
گوشت سرخ کرده
stum
اب انگورتازه درخم کرده
shaveling
ادم اصلاح کرده
foreseen
پیش بینی کرده
newlywed
تازه ازدواج کرده
angrier
ورم کرده دژم
angriest
ورم کرده دژم
ingrained
دیرینه ریشه کرده
they are on strike
اعتصاب کرده اند
the tribes are all up
طغیان کرده اند
made up
مصنوعی بزک کرده
a fried sausage
یک سوسیس سرخ کرده
angry
ورم کرده دژم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com