Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 83 (1 milliseconds)
English
Persian
plutocracies
دولتمندان حاکم
plutocracy
دولتمندان حاکم
Other Matches
plutocracy
حکومت دولتمندان
plutocracies
حکومت دولتمندان
the rich
دولتمندان متمولین
plutartchy
حکومت دولتمندان
plutartchy
دولتمندان زمامدار
plutocratic goverment
حکومت دولتمندان
plutocratic goverment
دولتمندان زمامدار
judged
حاکم
judge
حاکم
judges
حاکم
regnant
حاکم
governesses
حاکم زن
governess
حاکم زن
judging
حاکم
imperative
حاکم
imperatives
حاکم
kami
حاکم
gynecocrat
حاکم زن
gerent
حاکم
burgomaster
حاکم
arbitress
حاکم
dominant
حاکم
commanding
حاکم
governors
حاکم
governor
حاکم
referees
حاکم
refereeing
حاکم
refereed
حاکم
Governor General
حاکم کل
Governor Generals
حاکم کل
Governors General
حاکم کل
rulers
حاکم
ruler
حاکم
referee
حاکم
governor's seat
حاکم نشین
governing law
قانون حاکم
autocrat
حاکم مطلق
ethnarch
حاکم استاندار
dynast
حاکم سردودمان
chief tomn
حاکم نشین
despots
حاکم مطلق
local government
حاکم محلی
military governor
حاکم نظامی
ruling class
طبقه حاکم
despot
حاکم مطلق
castellan
حاکم قصر
autocrats
حاکم مطلق
magistrate
حاکم صلحیه
paramount
حاکم عالیمقام
sovereigns
حاکم مسلط
sovereign
حاکم مسلط
autarchy
حاکم مطلق
autarky
حاکم مطلق
magistrates
حاکم صلحیه
county towns
حاکم نشین استان
legates
نماینده پاپ حاکم
legate
نماینده پاپ حاکم
nationality law
قانون حاکم برتابعیت
governors
حاکم رئیس زندان
burgess
حاکم یاقاضی شهر
chief residence
مقرعمده حاکم نشین
governor
حاکم رئیس زندان
chatelain
بانوی حاکم قلعه
county town
حاکم نشین استان
tyrant
حاکم و سلطان مستبد یاستمگر
tyrants
حاکم و سلطان مستبد یاستمگر
reeve
حاکم عرف مامور اجرا
governs
حاکم بودن فرمانداری کردن
quislings
حاکم دست نشانده اجنبی
governed
حاکم بودن فرمانداری کردن
govern
حاکم بودن فرمانداری کردن
quisling
حاکم دست نشانده اجنبی
sea power
نیروی دریایی کشور حاکم بر دریاها
tyrant
حاکم ستمگر یا مستبد سلطان فالم
lictor
پیشرو حاکم وغیره متصدی مجازات
tyrants
حاکم ستمگر یا مستبد سلطان فالم
governess
زنی که موافبت بچه یا اشخاص جوان را بعهده میگیرد زن حاکم
governesses
زنی که موافبت بچه یا اشخاص جوان را بعهده میگیرد زن حاکم
spoils system
سیستم تقسیم مناسب دولتی بین اعضاء حزب حاکم
blue laws
قوانین سخت و محدود کنندهی پیوریتانها که بر شمال ایالات متحده حاکم بود
blue law
قوانین سخت و محدود کنندهی پیوریتانها که بر شمال ایالات متحده حاکم بود
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com