Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 158 (9 milliseconds)
English
Persian
astigmatic
دچار بی نظمی درجلیدیهء چشم
Other Matches
bouleversement
بی نظمی
ataxy
بی نظمی
dysrhythmia
بی نظمی
irregularity
بی نظمی
arrhythmia
بی نظمی
disorder
بی نظمی
entropy
بی نظمی
disorderliness
بی نظمی
misgovernment
بی نظمی
disorders
بی نظمی
disarray
بی نظمی
anomy
اعتقاد به بی نظمی
poetic
شعری نظمی
burbles
اشکال بی نظمی
pell mell
بابی نظمی
poematic
نظمی شاعر
anomie
اعتقاد به بی نظمی
anarchy
بی نظمی اغتشاش
burbling
اشکال بی نظمی
burble
اشکال بی نظمی
burbled
اشکال بی نظمی
rout
گروه بی نظمی و اغتشاش
routs
گروه بی نظمی و اغتشاش
astigmatism
بی نظمی در جلیدیهء چشم
chaos
بی نظمی کامل شلوغی
routed
گروه بی نظمی و اغتشاش
anomalous weave
بی نظمی و عدم تقارن در بافت
locomotor ataxy
بی نظمی در حرکت دست و پا که از سفلیس رخ میدهد
stricken
دچار
stricken with fever
دچار تب
afoul
دچار
consumptive
دچار مرض سل
neuralgic
دچار درداعصاب
hydrocephalic
دچار استسقای سر
measled
دچار سرخجه
agonist
دچار اضطراب
insomnious
دچار بیخوابی
dysenteric
دچار زحیر
cropsick
دچار رودل
in queer street
دچار رسوایی
bitten with
الوده دچار
agonist
دچار کشمکش
hungry
دچار گرسنگی
hungriest
دچار گرسنگی
seize
دچار حمله
strikebound
دچار اعتصاب
vertiginous
دچار سرگیجه
wind broken
دچار پربادی
hysterical
دچار هیستری
hysterical
دچار تپاکی
hysterically
دچار هیستری
hysterically
دچار تپاکی
perverted
دچار ضلالت
catch
دچار شدن به
hydrocephalous
دچار استسقای سر
seizes
دچار حمله
seized
دچار حمله
embroil
دچار کردن
embroiled
دچار کردن
dizzy
دچار دوران سر
strangurious
دچار چکمیزک
hungrier
دچار گرسنگی
embroils
دچار کردن
consumptives
دچار مرض سل
embroiling
دچار کردن
snow bound
دچار برف
feel the pinch
<idiom>
دچار بی پولی شدن
porriginous
دچار سعفی یا کچلی
iritic
دچار اماس عنبیه
to get into
دچار
[حالتی]
شدن
neuropath
دچار اختلالات عصبی
pellagrous
دچار ناخوشی که در بالااشاره شد
to fall into
دچار
[حالتی]
شدن
To have an accident.
دچار تصادف شدن
thunderstrike
دچار صاعقه شدن
to let in for
گرفتار یا دچار کردن
wind bound
دچار باد مخالف
rhematicky
دچار باد مفاصل
serpiginous
دچار زرد زخم
mycotic
دچار ناخوشی قارچی
necrotic
دچار غانقرایایا فساداستخوان
thunderstrike
دچار رعدوبرق شدن
lumbaginous
دچار کمر درد
understaffed
دچار کمبود کارمند
To get into difficulties.
دچار اشکال شدن
moon blind
دچار اماس نوبتی
plaguing
دچار طاعون کردن
convulsed
دچار تشنج کردن
plagues
دچار طاعون کردن
troubling
دچار کردن اشفتن
trouble
دچار کردن اشفتن
troubles
دچار کردن اشفتن
bulimious
دچار جوع گاوی
neurotic
دچار اختلال عصبی
plagued
دچار طاعون کردن
embroiled in war
دچار یا گرفتار جنگ
plague
دچار طاعون کردن
convulses
دچار تشنج کردن
convulsing
دچار تشنج کردن
convulse
دچار تشنج کردن
There was great confusion ( chaos ) . It was a free for all .
هرکی هرکی بود (هرج ومرج وبی نظمی )
traumatising
دچار روان زخم کردن
traumatize
دچار روان زخم کردن
traumatizes
دچار روان زخم کردن
traumatizing
دچار روان زخم کردن
stenosed
دچار هرگونه تنگی مجرا
traumatized
دچار روان زخم کردن
swamps
دچار کردن مستغرق شدن
to cach one's death
دچار سرماخوردگی کشنده شدن
traumatises
دچار روان زخم کردن
plunged in war
سخت گرفتاریا دچار جنگ
phlebitic
دچار اماس جدار ورید
swamp
دچار کردن مستغرق شدن
swamped
دچار کردن مستغرق شدن
hangry
<adj.>
گشنگی که دچار عصبانیت میشود
swamping
دچار کردن مستغرق شدن
hypochondriacal
دچار جنون افسردگی- تهیگاهی
asthmatics
دچار تنگی نفس اسمی
asthmatic
دچار تنگی نفس اسمی
paretic
دچار فلج ناقص یا عضلانی
wronged
دچار خطا و انحطاط مظلوم
neurasthenic
دچار خستگی یاضعف اعصاب
traumatised
دچار روان زخم کردن
i am in a sorry hopeless etc
دچار وضع بدی شده ام
conscience-stricken
دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
melanotic
دچار سیاهی غیر طبیعی درپوست
parotitic
دچار اماس در غده بنا گوشی
chain react
دچار واکنشهای مسلسل وزنجیری شدن
hydrocele
دچار ازدیاد فشارمایع در داخل بطنهای مغز
fate
مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
fates
مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
frenzied attacker
فرد دچار جنون آدم کشی
[روان شناسی]
euthanasia
مرگ یا قتل کسانی که دچار مرض سخت و لاعلاجند
person running amok
فرد دچار جنون آدم کشی
[روان شناسی]
nymphomanic
دچار جنون خوابیدن با مرد دیوانه برای بغل خوابی بامرد
The warning light seems to have malfunctioned.
چراغ خطر به نظر می رسد دچار نقص فنی شده است.
muddy weather
هوایی که دچار پوشیده شدن زمین ازبرف آب دار با گل شود
[هوا و فضا]
vives
یکجور ناخوشی گوش که کره اسبهای تازه بعلف بسته بدان دچار می شوند
to run into a bad practice
گرفتار کار زشتی شدن بخوی بدی دچار شدن
collapsing
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
lay up
دچار تاخیر کردن یا شدن انبار یاجمع کردن
collapsed
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapses
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapse
متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
bomb
یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombs
یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombed out
یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombed
یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
restricting
منحصر کردن دچار تضییقات کردن
discomfit
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfited
دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfiting
دچار مانع کردن ناراحت کردن
restricts
منحصر کردن دچار تضییقات کردن
i suffer from headache
سردرد دارم دچار سردرد هستم
discomfits
دچار مانع کردن ناراحت کردن
restrict
منحصر کردن دچار تضییقات کردن
apoplectic
دچار سکته سکته اور
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com