English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (9 milliseconds)
English Persian
embroiled in war دچار یا گرفتار جنگ
Search result with all words
to let in for گرفتار یا دچار کردن
to run into a bad practice گرفتار کار زشتی شدن بخوی بدی دچار شدن
Other Matches
benighted گرفتار تاریکی شدن درکوهستان گرفتار در تاریکی
captive گرفتار
afoul گرفتار
in for گرفتار
captives گرفتار
entangled گرفتار
woebegone گرفتار غم
ill at ease گرفتار
preoccupied گرفتار
fogbound گرفتار مه
incumber گرفتار کردن
embarrassed with debts گرفتار قرض
windbound گرفتار باد
thirl گرفتار کردن
run into گرفتار شدن
enamored گرفتار عشق
mousetraps گرفتار کردن
enswathe گرفتار کردن
enwrap گرفتار کردن
overladen سخت گرفتار
entangle گرفتار کردن
mousetrap گرفتار کردن
involves گرفتار کردن
involve گرفتار کردن
involved مبهم گرفتار
overtake گرفتار کردن
pensive پکر گرفتار غم
hard-pressed سخت گرفتار
hard pressed سخت گرفتار
stormbound گرفتار توفان
to lay hold on گرفتار کردن
involving گرفتار کردن
overtakes گرفتار کردن
overtaken گرفتار کردن
to be in love گرفتار بودن
tangle گرفتار کردن
tangles گرفتار کردن
snard گرفتار کردن
snarly گرفتار دام
entoil گرفتار مخمصه کردن
snowed under گرفتار درگیرکار پرمشغله
conscience-stricken گرفتار عذاب وجدان
i am awkwardly situated بد جوری گرفتار شده ام
to flounder گیر و گرفتار شدن
go through changes <idiom> گرفتار تغییرات شدن
i am in a sorry hopeless etc بدجوری گرفتار شده ام
inviscate در چسب گرفتار کردن
up the pole گرفتار در تنگنا واقع شده
immesh در دام نهادن گرفتار کردن
embrangle گیر انداختن گرفتار کردن
To be trapped. دربند افتادن ( گرفتار شدن )
I have all kinds of problems. هزار جور گرفتار ؟ دارم
I have entangled myself with the banks . خودم را گرفتار بانک ها کردم
he was in a sorry pickel بد جوری گرفتار شده بود
to implicate somebody in something کسی را با چیزی [منفی] گرفتار کردن
to involve somebody in something [negative] کسی را با چیزی [منفی] گرفتار کردن
luring بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
lures بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
lured بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
gill net گیر کرده ماهی را گرفتار میسازد
lure بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
stricken with fever دچار تب
afoul دچار
stricken دچار
measled دچار سرخجه
hydrocephalous دچار استسقای سر
in queer street دچار رسوایی
agonist دچار کشمکش
snow bound دچار برف
agonist دچار اضطراب
hydrocephalic دچار استسقای سر
strangurious دچار چکمیزک
bitten with الوده دچار
insomnious دچار بیخوابی
cropsick دچار رودل
neuralgic دچار درداعصاب
dysenteric دچار زحیر
seize دچار حمله
hysterically دچار تپاکی
embroils دچار کردن
embroiling دچار کردن
embroiled دچار کردن
embroil دچار کردن
perverted دچار ضلالت
strikebound دچار اعتصاب
seized دچار حمله
catch دچار شدن به
seizes دچار حمله
hysterically دچار هیستری
hysterical دچار تپاکی
hysterical دچار هیستری
consumptives دچار مرض سل
wind broken دچار پربادی
hungry دچار گرسنگی
hungriest دچار گرسنگی
hungrier دچار گرسنگی
vertiginous دچار سرگیجه
dizzy دچار دوران سر
consumptive دچار مرض سل
Blessings are not valued till they are gone. <proverb> قدر عافیت کسى داند که به مصیبتى گرفتار آید.
neuropath دچار اختلالات عصبی
to get into دچار [حالتی] شدن
thunderstrike دچار رعدوبرق شدن
necrotic دچار غانقرایایا فساداستخوان
to fall into دچار [حالتی] شدن
thunderstrike دچار صاعقه شدن
wind bound دچار باد مخالف
serpiginous دچار زرد زخم
understaffed دچار کمبود کارمند
To get into difficulties. دچار اشکال شدن
To have an accident. دچار تصادف شدن
porriginous دچار سعفی یا کچلی
feel the pinch <idiom> دچار بی پولی شدن
pellagrous دچار ناخوشی که در بالااشاره شد
mycotic دچار ناخوشی قارچی
moon blind دچار اماس نوبتی
plagued دچار طاعون کردن
trouble دچار کردن اشفتن
convulsing دچار تشنج کردن
troubles دچار کردن اشفتن
rhematicky دچار باد مفاصل
plague دچار طاعون کردن
troubling دچار کردن اشفتن
plagues دچار طاعون کردن
bulimious دچار جوع گاوی
neurotic دچار اختلال عصبی
convulse دچار تشنج کردن
convulsed دچار تشنج کردن
plaguing دچار طاعون کردن
iritic دچار اماس عنبیه
convulses دچار تشنج کردن
lumbaginous دچار کمر درد
asthmatic دچار تنگی نفس اسمی
to cach one's death دچار سرماخوردگی کشنده شدن
traumatizing دچار روان زخم کردن
traumatizes دچار روان زخم کردن
swamped دچار کردن مستغرق شدن
traumatized دچار روان زخم کردن
traumatize دچار روان زخم کردن
traumatising دچار روان زخم کردن
traumatises دچار روان زخم کردن
swamp دچار کردن مستغرق شدن
neurasthenic دچار خستگی یاضعف اعصاب
paretic دچار فلج ناقص یا عضلانی
swamping دچار کردن مستغرق شدن
phlebitic دچار اماس جدار ورید
plunged in war سخت گرفتاریا دچار جنگ
i am in a sorry hopeless etc دچار وضع بدی شده ام
hypochondriacal دچار جنون افسردگی- تهیگاهی
swamps دچار کردن مستغرق شدن
wronged دچار خطا و انحطاط مظلوم
hangry <adj.> گشنگی که دچار عصبانیت میشود
stenosed دچار هرگونه تنگی مجرا
astigmatic دچار بی نظمی درجلیدیهء چشم
traumatised دچار روان زخم کردن
asthmatics دچار تنگی نفس اسمی
melanotic دچار سیاهی غیر طبیعی درپوست
parotitic دچار اماس در غده بنا گوشی
conscience-stricken دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
chain react دچار واکنشهای مسلسل وزنجیری شدن
fate مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
hydrocele دچار ازدیاد فشارمایع در داخل بطنهای مغز
fates مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
euthanasia مرگ یا قتل کسانی که دچار مرض سخت و لاعلاجند
person running amok فرد دچار جنون آدم کشی [روان شناسی]
frenzied attacker فرد دچار جنون آدم کشی [روان شناسی]
nymphomanic دچار جنون خوابیدن با مرد دیوانه برای بغل خوابی بامرد
The warning light seems to have malfunctioned. چراغ خطر به نظر می رسد دچار نقص فنی شده است.
muddy weather هوایی که دچار پوشیده شدن زمین ازبرف آب دار با گل شود [هوا و فضا]
go to sleep اصطلاحی برای توقف کامیپوتریا عدم امکان انجام عملی توسط کامپیوتر به دلیل گرفتار شدن در یک حلقه نامحدود
vives یکجور ناخوشی گوش که کره اسبهای تازه بعلف بسته بدان دچار می شوند
to get caught up in something در چیزی گیر کردن [افتادن] [گرفتار شدن] [اصطلاح روزمره] [اصطلاح مجازی]
bind گرفتار واسیر کردن مقید کردن
binds گرفتار واسیر کردن مقید کردن
collapse متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapsing متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapses متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapsed متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
lay up دچار تاخیر کردن یا شدن انبار یاجمع کردن
bomb یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombed یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombed out یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombs یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
to run in گرفتار کردن انتخاب کردن
implicating گرفتار کردن مشمول کردن
implicate گرفتار کردن مشمول کردن
implicated گرفتار کردن مشمول کردن
implicates گرفتار کردن مشمول کردن
hallucinates گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinating گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinate گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinated گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
i suffer from headache سردرد دارم دچار سردرد هستم
discomfit دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfited دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfits دچار مانع کردن ناراحت کردن
restrict منحصر کردن دچار تضییقات کردن
restricting منحصر کردن دچار تضییقات کردن
restricts منحصر کردن دچار تضییقات کردن
discomfiting دچار مانع کردن ناراحت کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com