English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (29 milliseconds)
English Persian
sate راضی کردن فرونشاندن
Other Matches
slack شل کردن فرونشاندن
slackest شل کردن فرونشاندن
to wear down له کردن فرونشاندن
slacks شل کردن فرونشاندن
extinguish خفه کردن فرونشاندن
put down ذخیره کردن فرونشاندن
extinguishing خفه کردن فرونشاندن
put-down ذخیره کردن فرونشاندن
stifle خاموش کردن فرونشاندن
softened شیرین کردن فرونشاندن
put-downs ذخیره کردن فرونشاندن
stifled خاموش کردن فرونشاندن
soften شیرین کردن فرونشاندن
extinguishes خفه کردن فرونشاندن
stifles خاموش کردن فرونشاندن
softens شیرین کردن فرونشاندن
curbing محدود کردن دارای دیواره یا حایل کردن تحت کنترل دراوردن فرونشاندن
curb محدود کردن دارای دیواره یا حایل کردن تحت کنترل دراوردن فرونشاندن
curbed محدود کردن دارای دیواره یا حایل کردن تحت کنترل دراوردن فرونشاندن
curbs محدود کردن دارای دیواره یا حایل کردن تحت کنترل دراوردن فرونشاندن
content راضی کردن
satisfies راضی کردن
satisfy راضی کردن
contenting راضی کردن
bate راضی کردن
satisfying راضی کردن
gratify خشنود و راضی کردن
buy over با رشوه راضی کردن
to buy over بارشوه راضی کردن
gratifies خشنود و راضی کردن
gratified خشنود و راضی کردن
satisfying راضی کردن خشنود کردن
satisfies راضی کردن خشنود کردن
satisfy راضی کردن خشنود کردن
calmest فرونشاندن
agreeing فرونشاندن
atones فرونشاندن
lull فرونشاندن
calm فرونشاندن
atoned فرونشاندن
atone فرونشاندن
tranquilizes فرونشاندن
calmed فرونشاندن
calmer فرونشاندن
lulls فرونشاندن
calms فرونشاندن
calming فرونشاندن
tranquilized فرونشاندن
lulling فرونشاندن
agree فرونشاندن
atoning فرونشاندن
lulled فرونشاندن
pacified فرونشاندن
tranquillized فرونشاندن
quelled فرونشاندن
quelling فرونشاندن
tranquillised فرونشاندن
tranquillises فرونشاندن
tranquillising فرونشاندن
tranquillize فرونشاندن
tranquillizes فرونشاندن
tranquillizing فرونشاندن
slakes فرونشاندن
slaked فرونشاندن
slake فرونشاندن
infix فرونشاندن
quell فرونشاندن
pacifying فرونشاندن
tranquilizing فرونشاندن
agrees فرونشاندن
stamp out فرونشاندن
tranquilize فرونشاندن
pacify فرونشاندن
quells فرونشاندن
pacifies فرونشاندن
to soften one's anger فرونشاندن عصبانیت
appeasing فرونشاندن خواباندن
to slake one's thirst فرونشاندن تشنگی
appeased فرونشاندن خواباندن
appease فرونشاندن خواباندن
to suppress one's propensities خودرا فرونشاندن
to slack one's thirst فرونشاندن تشنگی
appeases فرونشاندن خواباندن
represses باز کوفتن فرونشاندن
repress باز کوفتن فرونشاندن
stanch ساکن شدن فرونشاندن
repressing باز کوفتن فرونشاندن
propitiation فرونشاندن خشم وغضب
cooling off خونسرد شدن غضب را فرونشاندن
pliant راضی شو
contented راضی
happier راضی
satisfied راضی
happiest راضی
happy راضی
acquiescent راضی
nothing loath راضی
consentient راضی
favourable راضی
willing راضی
content راضی
he is not willing to go راضی
contenting راضی
to pour oil on troubled water خشم کسیرا با سخنان نرم فرونشاندن
self pleased از خود راضی
assuming از خود راضی
humouring راضی نگاهداشتن
humours راضی نگاهداشتن
acquiescent راضی شونده
humoured راضی نگاهداشتن
complacent از خود راضی
bumptious از خود راضی
to be pleased with راضی شدن از
self-satisfied از خود راضی
content خوشنود راضی
humored راضی نگاهداشتن
humoring راضی نگاهداشتن
humors راضی نگاهداشتن
humour راضی نگاهداشتن
self satisfied از خود راضی
satisfiable راضی شدنی
satisfiable راضی کردنی
supple راضی شدن
smugly از خود راضی
admit راضی شدن
smugness از خود راضی
self content از خود راضی
reconciling راضی ساختن
reconciles راضی ساختن
overbearing از خود راضی
reconcile راضی ساختن
chuffed راضی و خوشحال
acquiesce راضی شدن
contenting خوشنود راضی
smug از خود راضی
instansigent راضی نشو
finicky سخت راضی
superiority complex از خود راضی
i am unwilling to go راضی نیستم بروم
acquiesced تن در دادن راضی شدن
acquiesces تن در دادن راضی شدن
acquiescing تن در دادن راضی شدن
roadhogs رانندهی از خود راضی
roadhog رانندهی از خود راضی
i was not satisfied with him از او خوشنود یا راضی نبودم
selfjustification از خود راضی گری
self-satisfaction از خود راضی گری
self complacency از خود راضی گری
In his heart of hearts he is pleasted. ته دلش راضی است
i am satisfied with his servic از خدمات او راضی یا خوشنودهستم
self satisfaction از خود راضی گری
self confidence از خود راضی گری
his action pleased me ازکارش خوشنودیا راضی شدم
hard to please نازک نارنجی سخت راضی شو
admitting بار دادن راضی شدن
humor خوشی دادن راضی نگاهداشتن
as ptoud as punch بسیار متکبر و از خود راضی
consenting راضی شدن رضایت دادن
admits بار دادن راضی شدن
consents راضی شدن رضایت دادن
consent راضی شدن رضایت دادن
consented راضی شدن رضایت دادن
he would die before he lie راضی بود بمیرد دورغ نگوید
stand pat <idiom> ازموقعیت راضی بودن وخواستار تغییرات نبودن
She is far too conceited. She is full of herself . گوئی از دماغ فیل افتاده ( پر افاده وازخود راضی )
placebos دوای مریض راضی کن داروی دل خوش کنک و بی اثر
placebo دوای مریض راضی کن داروی دل خوش کنک و بی اثر
unappeasable اقناع نشدنی راضی نشدنی
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com