English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (23 milliseconds)
English Persian
print روش ترتیب دادن به متن هنگام چاپ
printed روش ترتیب دادن به متن هنگام چاپ
prints روش ترتیب دادن به متن هنگام چاپ
Other Matches
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
ordains ترتیب دادن
ordaining ترتیب دادن
sequences ترتیب دادن
ordained ترتیب دادن
to map out ترتیب دادن
sequence ترتیب دادن
ordain ترتیب دادن
dress ترتیب دادن
arrengement ترتیب دادن
dresses ترتیب دادن
adhibit ترتیب دادن پذیرفتن
marshalled به ترتیب نشان دادن
marshals به ترتیب نشان دادن
arranging ترتیب دادن اراستن
marshaling به ترتیب نشان دادن
marshaled به ترتیب نشان دادن
to arrange matters ترتیب دادن امور
to get up بلندکردن ترتیب دادن
To arrange (fix up) something. ترتیب کاری را دادن
arranges ترتیب دادن اراستن
pre arrenge از پیش ترتیب دادن
prearrange قبلا ترتیب دادن
pre arrange از پیش ترتیب دادن
arrange ترتیب دادن اراستن
arranged ترتیب دادن اراستن
marshal به ترتیب نشان دادن
agreeing ترتیب دادن درست کردن
agrees ترتیب دادن درست کردن
agree ترتیب دادن درست کردن
breakfall قرار دادن بازوان و پا در زیربدن هنگام افتادن
range قرار دادن متن در یک ترتیب معین
alphabetize قرار دادن به ترتیب حروف الفبا
structuring ترتیب دادن یا سازماندهی به روش مشخص
structure ترتیب دادن یا سازماندهی به روش مشخص
ranges قرار دادن متن در یک ترتیب معین
ranged قرار دادن متن در یک ترتیب معین
structures ترتیب دادن یا سازماندهی به روش مشخص
preordain قبلا وقوع امری را ترتیب دادن
imposition of hands هنگام دادن ماموریت روحانی بکسی یادعا کردن به وی
collates مقایسه کردن و قرار دادن موضوعات به ترتیب
collated مقایسه کردن و قرار دادن موضوعات به ترتیب
collating مقایسه کردن و قرار دادن موضوعات به ترتیب
to dress a salad with mayonnaise مزین کردن [ترتیب دادن ] سالاد با مایونز
collate مقایسه کردن و قرار دادن موضوعات به ترتیب
random processing پردازش داده به ترتیب مورد نیاز و نه ترتیب ذخیره شده
scheduled ترتیب انجام کارها یا ترتیب اختصاص زمان CPU برای پردازش در سیستم چند کاربره
schedule ترتیب انجام کارها یا ترتیب اختصاص زمان CPU برای پردازش در سیستم چند کاربره
schedules ترتیب انجام کارها یا ترتیب اختصاص زمان CPU برای پردازش در سیستم چند کاربره
collocation ترتیب نوبت و ترتیب پرداخت بدهی به طلبکاران
chains 1-مجموعهای از فایل ها یادادههای متصل بهم به ترتیب 2-مجموعهای از دستورالعمل ها که به ترتیب اجرا می شوند
chain 1-مجموعهای از فایل ها یادادههای متصل بهم به ترتیب 2-مجموعهای از دستورالعمل ها که به ترتیب اجرا می شوند
firing order ترتیب احتراق موتور وایرچینی موتور ترتیب تیراندازی سلاح
piezoelectric ویژگی برخی کریستالها که به هنگام اعمال ولتاژ به انهاتحت فشار قرار می گیرند یابه هنگام قرار گرفتن درمعرض فشار مکانیکی یک ولتاژ تولید می کنند
batting order ترتیب ورود توپزنها به بازی بیس بال ترتیب ورود توپزنهابه بازی کریکت
clear one's ears متعادل کردن فشار نسبت به پرده گوشها هنگام شیرجه فشار متعادل در طرفین هنگام شیرجه در اب
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
seasoned هنگام
season هنگام
seasons هنگام
night time هنگام شب
night-time هنگام شب
nightfall شب هنگام
times هنگام
termed هنگام
time هنگام
term هنگام
timed هنگام
terming هنگام
night season هنگام شب
during هنگام
night season شب هنگام
moment هنگام
moments هنگام
night tide هنگام شب
gamut هنگام
nighttide شب هنگام
at dark هنگام شب
oestrum هنگام
at the same moment در آن هنگام
at nightfall شب هنگام
at night شب هنگام
daytide هنگام روز
compile time هنگام همگردانی
meal time هنگام غذاخوری
in- درفرف هنگام
here's to you هنگام نوشیدن
in درفرف هنگام
hard times هنگام تنگدستی
execution time هنگام اجرا
updated به هنگام دراوردن
update به هنگام دراوردن
updates به هنگام دراوردن
dusk هنگام غروب
playtime هنگام بازی
spring time هنگام بهار
inprocess هنگام کار
on arrival هنگام ورود
to die in harness هنگام کار
in case of emergency هنگام اضطرار
hexachord هنگام شش بردهای
daytime هنگام روز
when entering هنگام ورود
on seeing him هنگام دیدن او
at one's leisure هنگام فراغت
wintertime هنگام زمستان
teatime هنگام چای
summertime هنگام تابستان
translate time هنگام ترجمه
at mess هنگام خوردن
at noon هنگام فهر
on occasion هنگام لزوم
binding time هنگام انقیاد
nooning هنگام فهر ناهار
it puckered up in sewing هنگام دوختن جمع شد
hard-bitten سخت هنگام جنگ
damage in transit خسارت در هنگام ترانزیت
d. wish خواهش هنگام مردن
nights شب هنگام برنامه شبانه
red handed هنگام ارتکاب جنایت
night شب هنگام برنامه شبانه
dewfall هنگام ریزش شبنم
in the case of traffic jam [congestion] هنگام راهبندان سنگین
landing weight وزن با هنگام تخلیه
batfowl هنگام شب مرغ را شکارکردن
when it came to a push چون هنگام کوشش
chevy فریاد هنگام شکار
to brush over هنگام عبورپوز زدن
cash on delivery پرداخت هنگام تحویل
then انگاه دران هنگام
therewith دران هنگام بدانوسیله
ortive وابسته به هنگام طلوع
parthian glance نگاه هنگام جدایی
respectively به ترتیب
out of kelter بی ترتیب
ataxic بی ترتیب
ordonnance ترتیب
arrangement ترتیب
to make an arrangement ترتیب
randomly بی ترتیب
random بی ترتیب
kelter or kilter ترتیب
kelter ترتیب
anomaly بی ترتیب
anomalies بی ترتیب
organisations ترتیب
arramgement ترتیب
arrangment ترتیب
pial بی ترتیب
system ترتیب
systems ترتیب
orderless بی ترتیب
sequences ترتیب
assortment ترتیب
collocation ترتیب
disorderly بی ترتیب
orderliness ترتیب
in series به ترتیب
organizations ترتیب
organization ترتیب
immethodical بی ترتیب
arrangements ترتیب
arr ترتیب
serialization ترتیب
assortments ترتیب
regularity ترتیب
sequence ترتیب
set up ترتیب
regularities ترتیب
order ترتیب
configuration ترتیب
ordering ترتیب
configurations ترتیب
catenation ترتیب
lay out ترتیب
to order <idiom> به ترتیب
irregular بی ترتیب
regvlarity ترتیب
management ترتیب
managements ترتیب
smacks ضربه محکم در هنگام ابشار
harvested هنگام درو وقت خرمن
invigilation پاییدن شاگردان هنگام امتحانات
chantey سرود ملوانان هنگام کار
I cut my face shaving. هنگام اصلاح صورتم را بریدم
to take counsel of one'spillow شب هنگام اندیشه در چیزی کردن
escaped water تلفات اب هنگام بهره برداری
harvests هنگام درو وقت خرمن
chanty سرود ملوانان هنگام کار
coronation oath سوگند هنگام تاج گذاری
striker توپ زن هنگام دفاع از میله
smack ضربه محکم در هنگام ابشار
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com