English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (10 milliseconds)
English Persian
calm ساکت ساکن
calmed ساکت ساکن
calmer ساکت ساکن
calmest ساکت ساکن
calming ساکت ساکن
calms ساکت ساکن
Other Matches
tacet ساکت
whist ساکت
tace ساکت
at pause ساکت
shush ساکت
quieter ساکت تر
lown ساکت
soundless ساکت
acquiescent ساکت
sockets ساکت
serene ساکت
dormant ساکت
sh ساکت
cut it out <idiom> ساکت شو
whist ساکت کردن
keep still ساکت باش
shush ساکت کردن
mums ساکت بودن
conciliating ساکت کردن
silenced ساکت کردن
mum ساکت بودن
tace ساکت باش
lulled ساکت شدن
silent ساکت بیصدا
tacet ساکت باش
mutely بطور ساکت
talk down ساکت کردن
stills خاموش ساکت
the sea was lulled دریا ساکت شد
input socket ساکت ورودی
he stood still ساکت ایستاد
silences ساکت کردن
silencing ساکت کردن
lull ساکت شدن
silence ساکت کردن
lulling ساکت شدن
lulls ساکت شدن
hush ساکت ارام
conciliate ساکت کردن
conciliated ساکت کردن
quietens ساکت کردن
quietening ساکت کردن
quietened ساکت کردن
quieten ساکت کردن
conciliates ساکت کردن
dead spot منطقه ساکت
h! ساکت باش
stillest خاموش ساکت
whish ساکت باش
quietest ساکت کردن
Hush up! <idiom> ساکت باش!
Hush! <idiom> ساکت باش!
to lie dormant ساکت بودن
Keep quiet! <idiom> ساکت باش!
Shush! <idiom> ساکت باش!
Stop talking! <idiom> ساکت باش!
keep quiet <idiom> ساکت ماندن
Be quiet!Hold your tongue! <idiom> ساکت باش!
stiller خاموش ساکت
pipe down ! <idiom> ساکت باش!
Keep your trap shut! ساکت باش !
imperturbable خونسرد ساکت
still خاموش ساکت
to put down ساکت کردن
Dry up! ساکت باش!
Quiet!silence! خاموش ( ساکت ) !
Silence! <idiom> ساکت باش!
assuasive ساکت کننده
quiet ساکت کردن
unsettled ساکت نشده فروننشسته
silencer فرونشاننده ساکت کننده
silencers فرونشاننده ساکت کننده
to hush up ساکت نگاه داشتن
mome ادم ساکت وگیج
stills ساکت کردن خاموش شدن
still ساکت کردن خاموش شدن
appeased ساکت کردن تسکین دادن
stillest ساکت کردن خاموش شدن
stanch خاموش کردن ساکت شدن
stiller ساکت کردن خاموش شدن
save one's breath <idiom> به صرفت است که ساکت باشی
Do you have anything quieter? آیا چیزی ساکت تر دارید؟
appease ساکت کردن تسکین دادن
appeases ساکت کردن تسکین دادن
appeasing ساکت کردن تسکین دادن
It must be quiet. باید ساکت و آرام باشد.
to hold one's tongue ساکت ماندن زبان خودرانگاه داشتن
pipe down راحت باش دادن ساکت شدن
Be quiet so as not to wake the others. ساکت باشید تا دیگران را بیدار نکنید.
I'm sick of that jike, cut it out, can't you? حالم از این جوک به هم می خورد، ساکت شو. نمیتونی؟
hold one's tongue <idiom> جلوی زبان خود را گرفتن،ساکت ماندن
Be quiet, will you! ساکت باش! [صدایت خیلی بلند است]
occupant ساکن
waveless ساکن
resident ساکن
occupants ساکن
residents ساکن
abiding ساکن
habitant ساکن
stilly ساکن
irenic ساکن
dwellings ساکن
slack water اب ساکن
statist ساکن
dwelling ساکن
domiciled ساکن
denizen ساکن
inert ساکن
denizens ساکن
lodgers ساکن
lodger ساکن
quiescent ساکن
occupier ساکن
inhabitant ساکن
stillest ساکن
stiller ساکن
still ساکن
occupiers ساکن
abider ساکن
static ساکن
stationary ساکن
inmate ساکن
stills ساکن
dead ساکن
resting ساکن
inmates ساکن
residing ساکن
dweller ساکن
peopling ساکن شدن
rest mass جرم ساکن
state of rest حالت ساکن
libyan ساکن لیبی
lunarian ساکن ماه
level point سطح اب ساکن
static electricity برق ساکن
rest position وضعیت ساکن
static electricity الکتریسیته ساکن
static friction اصطکاک ساکن
peopled ساکن شدن
suburbanite ساکن حومه
sojourner ساکن موقتی
peoples ساکن شدن
seasider ساکن دریاکنار
silvicolous ساکن جنگل
nonresidence غیر ساکن
stagirite ساکن شهر
rusticate ساکن ده شدن
standing wave موج ساکن
nonresidency غیر ساکن
pelagic ساکن دریا
static charge برق ساکن
staticize ساکن کردن
stationary bed بستر ساکن
steadies ساکن شدن
dwells ساکن بودن
dwelled ساکن بودن
dwell ساکن بودن
populating ساکن شدن
populates ساکن شدن
populate ساکن شدن
steadying ساکن شدن
steady ساکن شدن
steadied ساکن شدن
quiet ساکن خاموش
stationary phase فاز ساکن
stationary wave موج ساکن
people ساکن شدن
sylvan ساکن جنگل
to animals ساکن زمین
townee ساکن شهر
woodsy ساکن جنگل
townie ساکن شهر
townies ساکن شهر
dwelt ساکن بود
mountaineers ساکن کوه
mountaineer ساکن کوه
quietest ساکن خاموش
steadiest ساکن شدن
colonising ساکن شدن در
colonizing ساکن شدن در
abhide ساکن شدن
colonizes ساکن شدن در
colonized ساکن شدن در
bedlamite ساکن تیمارستان
breake contact کنتاکت ساکن
colonize ساکن شدن در
freeman ساکن شهر
chthonian ساکن زیرزمین
chthonic ساکن زیرزمین
dead load بار ساکن
domiciled in tehran ساکن تهران
earthling ساکن جهان
electrostatics الکتریسیته ساکن
settle ساکن کردن
settles ساکن کردن
easterner ساکن مشرق
easterners ساکن مشرق
pacific اقیانوس ساکن
denizens ساکن کردن
northern ساکن شمال
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com