English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
swale سرزمین گود و مرطوب تلوتلو خوردن
Other Matches
swag تاب خوردن تلوتلو خوردن بنوسان دراوردن
to make a virginia fence تلوتلو خوردن
teetered تلوتلو خوردن
wabble تلوتلو خوردن
staggers تلوتلو خوردن
teetering تلوتلو خوردن
teeters تلوتلو خوردن
staggering تلوتلو خوردن
stragger تلوتلو خوردن
stagger تلوتلو خوردن
dodder تلوتلو خوردن
groggy تلوتلو خوردن
dodders تلوتلو خوردن
teeter تلوتلو خوردن
wobbles جنبیدن تلوتلو خوردن
wobbled جنبیدن تلوتلو خوردن
wobble جنبیدن تلوتلو خوردن
wobbling جنبیدن تلوتلو خوردن
swinge تلوتلو خوردن بدور چیزی چرخیدن
to wobble [move unsteadily] در نوسان بودن [تلوتلو خوردن] [اصطلاح روزمره]
dank مرطوب و سرد مرطوب کردن
wobbler تلوتلو خور
reelingly درحال تلوتلو
wallower تلوتلو خور
lurcher دارای نوسان یا تلوتلو
shambled تلوتلو خودن سلاخی کردن
shamble تلوتلو خودن سلاخی کردن
to play a good knife and fork ازروی اشتهاخوراک خوردن خوب چیز خوردن
sappy مرطوب
raw مرطوب
muggy مرطوب
mesic مرطوب
wettest مرطوب
wetted مرطوب
soppy مرطوب
wet مرطوب
wettish مرطوب
wets مرطوب
humid مرطوب
wetland زمین مرطوب
firm clay خاک رس مرطوب
moister گریان مرطوب
moist گریان مرطوب
rheumy مرطوب وخنک
tropical <adj.> گرم و مرطوب
humidification مرطوب کردن
moil مرطوب کردن
humidification مرطوب شدن
precipitation مرطوب کردن
moistest گریان مرطوب
dewy ترکرده مرطوب
dampened مرطوب کردن
dampen مرطوب کردن
wettest مرطوب ساختن
wettest مرطوب کردن
wetted مرطوب ساختن
wetted مرطوب کردن
wets مرطوب ساختن
wets مرطوب کردن
wet مرطوب ساختن
wet مرطوب کردن
humidifying مرطوب ساختن
humidify مرطوب ساختن
humidifies مرطوب ساختن
humidified مرطوب ساختن
dampens مرطوب کردن
dewier ترکرده مرطوب
dewiest ترکرده مرطوب
dampening مرطوب کردن
saturation مرطوب کردن
eldorado سرزمین زر
mainland سرزمین
terrain سرزمین
climes سرزمین
territory سرزمین
land n سرزمین
territories سرزمین
clime سرزمین
regions سرزمین
terren سرزمین
region سرزمین
land سرزمین
moistened ترشدن مرطوب شدن
moisten ترشدن مرطوب شدن
moist curing نگهداری مرطوب بتن
moistens ترشدن مرطوب شدن
moistening مرطوب شدن نم زدن
southland سرزمین جنوب
land سرزمین دیار
ice field سرزمین یخی
annexation of territory الحاق سرزمین
land سرزمین عرصه
Wales سرزمین ویلز
cloudworld سرزمین پریان
wilderness سرزمین نارام
el dorado سرزمین زر کشورزرخیز
land mass سرزمین بزرگ
land masses سرزمین بزرگ
canaan سرزمین موعوداسرائیل
spatial planning امایش سرزمین
cloud-cuckoo-land سرزمین اوهام
fertile land سرزمین بارور
fertile land سرزمین حاصلخیز
wildernesses سرزمین نارام
terrene زمین سرزمین
mother land سرزمین مادری
no man's land سرزمین بی صاحب
wonderland سرزمین عجایب
immeasureable land سرزمین بیکران
rough country سرزمین ناهموار
wonderlands سرزمین پرنعمت
wonderlands سرزمین عجایب
wonderland سرزمین پرنعمت
good مسیر خاکی مرطوب و محکم
mesarch زیست کننده درناحیه مرطوب
home سرزمین پدر و مادر
homeland سرزمین ابا و اجدادی
cloud-cuckoo-land سرزمین خواب و خیال
ornis کلیه مرغان یک سرزمین
mandated territory سرزمین تحت قیمومت
in iranian territory در خاک [سرزمین] ایران
homeland سرزمین پدر و مادر
homelands سرزمین ابا و اجدادی
occupied territory سرزمین اشغال شده
dreamland سرزمین خواب وخیال
soil سرزمین مملکت پوشاندن باخاک
soils سرزمین مملکت پوشاندن باخاک
soiling سرزمین مملکت پوشاندن باخاک
A part of Iranian territory. بخشی از خاک ( سرزمین) ایران
shangri شهر زیبا سرزمین دلخواه
light latitudes نواحی یا سرزمین دور از خط استوا
tumble غلت خوردن معلق خوردن
tumbles غلت خوردن معلق خوردن
tumbled غلت خوردن معلق خوردن
tripped لغزش خوردن سکندری خوردن
trips لغزش خوردن سکندری خوردن
trip لغزش خوردن سکندری خوردن
flora کلیه گیاهان یک سرزمین گیاه نامه
wilderness صحرا سرزمین نامسکون و رام نشده
avifauna کلیه مرغان یک سرزمین پرندگان یک ناحیه
wildernesses صحرا سرزمین نامسکون و رام نشده
fauna کلیه جانوران یک سرزمین یایک زمان
grog دستهای از مردم که برای خوردن عرق گرد هم نشینند عرق خوردن
no man's land سرزمین میان دو کشور که متعلق به هیچ یک از ان دو نباشد
A prophet is not without honour, save in his own c. <proverb> یک پیامبر را همه جا ارج مى نهند جز در سرزمین و خانه خودش.
mandatory power دولتی که قیم و سرپرست دولت یا حکومت یا سرزمین دیگری باشد
centrifugal moisture equivalent مقدار ابی که توسط دستگاه سانتریفوژ از یک نمونه خاک مرطوب گرفته میشود
condominium اعمال حاکمیت مشترک دو یا چند کشور بریک سرزمین را به نحو اشاعه گویند
condominiums اعمال حاکمیت مشترک دو یا چند کشور بریک سرزمین را به نحو اشاعه گویند
to drink wine می خوردن شراب خوردن
wet bulb termometere ترمومتری که در ان جزء حساس توسط پارچهای که همواره با اب مرطوب نگاه داشته میشود احاطه شده است
dampest دلمرده کردن حالت خفقان پیدا کردن مرطوب ساختن
dampers دلمرده کردن حالت خفقان پیدا کردن مرطوب ساختن
damp دلمرده کردن حالت خفقان پیدا کردن مرطوب ساختن
temper مرطوب کردن بازپختن ملایم کردن
tempers مرطوب کردن بازپختن ملایم کردن
tempered مرطوب کردن بازپختن ملایم کردن
moistened نمدار کردن مرطوب کردن خیساندن
moisten نمدار کردن مرطوب کردن خیساندن
moistens نمدار کردن مرطوب کردن خیساندن
encroachment تخطی به حقوق دیگران یا سرزمین دیگران
encroachments تخطی به حقوق دیگران یا سرزمین دیگران
dampers خیس کردن مرطوب کردن
dampest خیس کردن مرطوب کردن
damp خیس کردن مرطوب کردن
imbrue مرطوب کردن اشباع کردن
Middle East سرزمین های میان خاور نزدیک East Near و خاور دور East Far
budging جم خوردن
stirrings جم خوردن
stir جم خوردن
stirs جم خوردن
gliding سر خوردن
stirred جم خوردن
grubs خوردن
grubbed خوردن
lap vt خوردن به
grub خوردن
feed خوردن
trundle غل خوردن
trundled غل خوردن
trundles غل خوردن
eat خوردن
eats خوردن
eroded خوردن
slid سر خوردن
erode خوردن
eroding خوردن
budge جم خوردن
budged جم خوردن
budges جم خوردن
eating خوردن
To be crossed out ( eliminated , omitted ) . خط خوردن
abut خوردن
trundling غل خوردن
to break ones fast خوردن
abuts خوردن
abutted خوردن
erodes خوردن
to get outside of خوردن
buckles تا خوردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com