Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (16 milliseconds)
English
Persian
to knock about
سرگردان بودن زندگی منظم نداشتن
Other Matches
peregrinate
سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
stravaig
سرگردان بودن بی هدف بودن
moon
سرگردان بودن اواره بودن
stravage
سرگردان بودن بی هدف بودن
moons
سرگردان بودن اواره بودن
to be on tenter hooks
سرگردان بودن
to be on tenters
سرگردان بودن
wander
سرگردان بودن
wanders
سرگردان بودن
wandered
سرگردان بودن
want
نیازمند بودن به نداشتن
to make no doubt
مطمئن بودن شک نداشتن
wanted
نیازمند بودن به نداشتن
traipsing
سرگردان بودن ول گشتن
traipse
سرگردان بودن ول گشتن
traipsed
سرگردان بودن ول گشتن
traipses
سرگردان بودن ول گشتن
to play a poor game
ناشی بودن مهارت نداشتن
straggle
هرزه روییدن سرگردان بودن
straggled
هرزه روییدن سرگردان بودن
straggles
هرزه روییدن سرگردان بودن
straggling
هرزه روییدن سرگردان بودن
make the grade
<idiom>
منظم کردن، موفق بودن ،حاضر شدن
eurythmy
ضربان منظم نبض حرکات منظم بدن
eurhythmy
ضربان منظم نبض حرکات منظم بدن
straggling
سرگردان شدن یا بودن متفرق شدن ول گشتن
straggles
سرگردان شدن یا بودن متفرق شدن ول گشتن
straggle
سرگردان شدن یا بودن متفرق شدن ول گشتن
straggled
سرگردان شدن یا بودن متفرق شدن ول گشتن
strangle
سرگردان شدن یا بودن متفرق شدن
it is impossible to live there
نمیشود در انجا زندگی کرد زندگی
Life is ten percent what happens to you and ninety percent how you respond to it.
ده درصد از زندگی، اتفاقاتی است که برایتان می افتد و نود درصد باقی مانده زندگی واکنش شما به این اتفاقات است.
want
نداشتن
wanted
نداشتن
lacked
نداشتن
lacks
نداشتن
lack
نداشتن
lackvt
نداشتن
strays
سرگردان
dp
سرگردان
strafed
سرگردان
wanderings
سرگردان
wandering
سرگردان
forlorn
سرگردان
strafes
سرگردان
runabouts
سرگردان
runabout
سرگردان
discursive
سرگردان
vortices
سرگردان
vortex
سرگردان
astray
سرگردان
vortexes
سرگردان
wanderer
سرگردان
straying
سرگردان
straggler
سرگردان
erratic
سرگردان
strafe
سرگردان
adrift
سرگردان
strayed
سرگردان
stragglers
سرگردان
mazed
سرگردان
gadabout
سرگردان
stray
سرگردان
to sit out
شرکت نداشتن در
disliking
دوست نداشتن
clean record
نداشتن پیشینه بد
freedom from evil record
نداشتن پیشینه بد
disinterest
علاقه نداشتن
miss
نداشتن فاقدبودن
to be in the wrong
حق نداشتن زورگفتن
errorless
نداشتن خطا
misses
نداشتن فاقدبودن
sit out
شرکت نداشتن در
powerlessly
با نداشتن نیرو
stone-broke
<idiom>
آه دربساط نداشتن
disliked
دوست نداشتن
dislike
دوست نداشتن
missed
نداشتن فاقدبودن
dislikes
دوست نداشتن
to be at a loss for an answer
پاسخی نداشتن
To know no bounds.
حد وحصر نداشتن
straying
گم شده یا سرگردان .
to go a
سرگردان شدن
to lead a
سرگردان کردن
frustrated cargo
کالای سرگردان
wanders
سرگردان شدن
wandered
سرگردان شدن
eddy current
جریان سرگردان
stray
گم شده یا سرگردان .
to be in a quandery
سرگردان یامتحیرشدن
strays
گم شده یا سرگردان .
errantly
بطور سرگردان
wander
سرگردان شدن
derelict
ناو سرگردان
extravagate
سرگردان شدن
stray current
جریان سرگردان
stragglers
فراری سرگردان
errant
سرگردان حادثه جو
straggler
فراری سرگردان
straggling
سرگردان اواره
straggle
سرگردان اواره
divagate
سرگردان شدن
straggled
سرگردان اواره
straggles
سرگردان اواره
to be
[left]
stranded
سرگردان شدن
disconnection
قطع نداشتن رابطه
out of step
<idiom>
هم آهنگ وتوازن نداشتن
out of favor with someone
<idiom>
حسن نیت نداشتن
make no bones about something
<idiom>
هیچ رازی نداشتن
not a leg to stand on
<idiom>
مدرک کافی نداشتن
inapprehension
نداشتن بیم یا نگرانی
distrust
سوء فن اعتماد نداشتن
distrusted
سوء فن اعتماد نداشتن
inefficiently
با نداشتن قابلیت بیفایده
intestacy
نداشتن وصیت نامه
distrusting
سوء فن اعتماد نداشتن
distrusts
سوء فن اعتماد نداشتن
diffidently
با نداشتن اعتماد بخود
inertness
نداشتن زورجنبش یا ایستادگی
to not feel hungry
[to not like having anything]
اصلا اشتها نداشتن
to foel
حال درستی نداشتن
not have a penny to one's name
<idiom>
آهی در بساط نداشتن
not have two pennies to rub together
<idiom>
دیناری در بساط نداشتن
to get the key of the street
جای شب ماندن نداشتن
thriftessness
نداشتن عقل معاش
To be between the devil and the deep blue sea.
راه پس وپیش نداشتن
to paddle one's own canoe
کار بکسی نداشتن
lead a dog's life
<idiom>
زندگی سخت داشتن ،زندگی سگی داشتن
dodger
دور سرگردان جاخالی کن
erratically
بطور سیاریا سرگردان
dodgers
دور سرگردان جاخالی کن
ghost signals
علایم راداری سرگردان
not have a bean
<idiom>
حتی یک شاهی هم پول نداشتن
in the dark
<idiom>
هیچ اطلاعی از چیزی نداشتن
forlackof shoes
بواسطه نداشتن یا نبودن کفش
Nothing to declare
همراه نداشتن کالاهای گمرکی
loses
نداشتن چیزی دیگر پس از این
to act independently of others
کاری به کار دیگران نداشتن
out of tune
<idiom>
باهم خوب وسازش نداشتن
lose
نداشتن چیزی دیگر پس از این
(can't) stand
<idiom>
تحمل نکردن،دوست نداشتن
strapped for cash
<idiom>
هیچ پولی دربساط نداشتن
to dislike somebody
[something]
دوست نداشتن کسی
[چیزی]
to have no prospects
هیچ چشم داشتی
[امیدی ]
نداشتن
caught short
<idiom>
پول کافی برای پرداخت نداشتن
awash
سرگردان بر روی امواج دریا
roil
مخلوط کردن سرگردان شدن
to be a dead duck
امکان موفق شدن را نداشتن
[چیزی یا کسی]
have half a mind
<idiom>
احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
Beats me!
<idiom>
من رو گیر انداختی.
[نداشتن جوابی برای سوالی]
You've got me stumped.
<idiom>
من رو گیر انداختی.
[نداشتن جوابی برای سوالی]
You've got me there!
<idiom>
من رو گیر انداختی.
[نداشتن جوابی برای سوالی]
fair
<adj.>
منظم
tidy
<adj.>
منظم
uncluttered
<adj.>
منظم
well-ordered
<adj.>
منظم
trim
<adj.>
منظم
orderly
منظم
kelter
منظم
pitched
منظم
orderlies
منظم
in kelter
منظم
business like
منظم
steady
<adj.>
منظم
decent
<adj.>
منظم
systematic
منظم
presentable
<adj.>
منظم
straight
<adj.>
منظم
businesslike
منظم
ordered
منظم
proper
<adj.>
منظم
first string
منظم
neat
<adj.>
منظم
regular
<adj.>
منظم
in good order
<adj.>
منظم
regulars
منظم
symmetric
منظم
methodical
منظم
chaining
اتصال اجزا با استفاده از روش زنجیره سرگردان
regularizing
منظم کردن
squaring
منظم حسابی
regularizes
منظم کردن
regularized
منظم کردن
well conditioned
مرتب و منظم
regulater
منظم کردن
regular set
مجموعه منظم
regularize
منظم کردن
tidily
<adv.>
بطور منظم
regular polymer
بسپار منظم
neatly
<adv.>
بطور منظم
duly
<adv.>
بطور منظم
arrays
منظم کردن
systematic error
خطای منظم
standing army
ارتش منظم
shipshape
منظم کردن
to set to rights
منظم کردن
square
منظم حسابی
squared
منظم حسابی
squares
منظم حسابی
order
منظم کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com