English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
neutralism سیاست بی طرفی
Other Matches
We are firm believers that party politics has no place in foreign policy. ما کاملا متقاعد هستیم که سیاست حزب جایی در سیاست خارجی ندارد .
monetrarist keynesian debate اینکه ایا سیاست پولی موثر است یا سیاست مالی
policy maker سیاست ساز و سیاست افرین تعیین کننده خط مشی سیاسی
one sidedness یک طرفی
one tideness یک طرفی
secund یک طرفی
impartiality بی طرفی
neutrality بی طرفی
cubical سه طرفی
Do you know who you are dealing with? میدانی با کی طرفی ؟
neutralism روش بی طرفی
yon شخص ان طرفی
triacontahedral سی رویه سی طرفی
athwart از طرفی بطرف دیگر
neutralism حفظ بی طرفی سیاسی
neutral state حالت بی طرفی سیاسی
disinterestedly ازروی بی طرفی یابی علاقگی
to get a word in edgewise طرفی را میان صحبت شخص پرچانه دیگر انداختن
horizontal دراز کشیدن به صورت تخت یا حرمت از طرفی به طرف دیگر و نه از بالا به پایین
monetarists طرفداران مکتب پولی گروهی که معتقدند که سیاست پولی در رابطه باایجاد ثبات اقتصادی و تثبیت اشتغال و درامد نقش موثرتری نسبت به سیاست مالی دارد . همچنین این عده اعتقاد دارند که اقتصاد بخودی خود تثبیت خواهد شد
king craft سیاست
politic سیاست
politics سیاست
policies سیاست
kingcraft سیاست
diplomacy فن سیاست
policy سیاست
politcs سیاست
laisser faire سیاست اقتصادازاد
development policy سیاست توسعه
foreign policy سیاست خارجی
economic policy سیاست اقتصادی
employment policy سیاست اشتغال
expansionary policy سیاست انبساطی
fair deal سیاست منصفانه
financial policy سیاست مالی
diplomatically سیاست مابانه
fiscal policy سیاست مالی
fiscal policy سیاست مالیاتی
health policy سیاست بهداشتی
income policy سیاست درامدی
restrictionism سیاست محدودیت
national policy سیاست ملی
new deal سیاست جدید
public policy سیاست عمومی
politcs علم سیاست
public life زندگی در سیاست
political sclence سیاست مدن
policy makers سیاست گذاران
policy of contianment سیاست تحدیدی
social policy سیاست اجتماعی
monopolist سیاست انحصاری
power politics سیاست زور
wage policy سیاست دستمزد
king craft سیاست پادشاهی
laissez faire سیاست اقتصادازاد
the policy of the government سیاست دولت
mercantilism سیاست بازرگانی
tax policy سیاست مالیاتی
stop go policy سیاست تثبیت
monetary policy سیاست پولی
politcs سیاست شناسی
policy-making سیاست گذاری
anti development policy سیاست ضد توسعه
realpolitik سیاست تجربی
realpolitik سیاست عملی
realpolitik سیاست زور
politics سیاست مدون
politics علم سیاست
politicians سیاست مدار
politicians وارددر سیاست
politicians اهل سیاست
politician سیاست مدار
politician وارددر سیاست
politician اهل سیاست
policy making سیاست گذاری
colonialism سیاست مستعمراتی
acrobats سیاست باز
acrobat سیاست باز
anti inflationary policy سیاست انقباضی
budgetary policy سیاست بودجهای
diplomacy سیاست سیاستمداری
policies مسلک سیاست
commercial policy سیاست بازرگانی
policy مسلک سیاست
parliamentary term دوره مقننه [سیاست]
stabilization policy سیاست تثبیت اقتصادی
the open door policy سیاست دروازههای باز
political sclence علم سیاست کشورها
nationality [citizenship] ملیت [حقوق] [سیاست]
legislative periode دوره مقننه [سیاست]
policy of pandering سیاست خودشیرین بودن
punitory جزائی سیاست امیز
pure fiscal policy سیاست مالی خالص
pure monetary policy سیاست پولی خالص
rabble-rouser عوام انگیز [سیاست]
electoral term دوره مقننه [سیاست]
pricing policy سیاست قیمت گذاری
Pied Piper عوام انگیز [سیاست]
politick سیاست بافی کردن
tight money سیاست پولی انقباضی
executive council [of a political party] مجلس اجرائی [سیاست]
executive [of a political party] مجلس اجرائی [سیاست]
opposition party حزب مخالف [سیاست]
to retire from politics از سیاست بازنشسته شدن
citizenship [status of a citizen] ملیت [حقوق] [سیاست]
to launch in to politics داخل سیاست شدن
tools of fiscal policy ابزار سیاست مالی
tools of monetary policy ابزار سیاست پولی
brinkmanship سیاست قبول مخاطره
party politics سیاست بازیهای حزبی
International politics. سیاست بین الملل
To enter politics . وارد سیاست شدن
The policy of balance of power. سیاست موازنه قدرت
I have nothing to do with politics. کاری به سیاست ندارم
executive council [of a political party] شورای مجریه [سیاست]
executive [of a political party] شورای مجریه [سیاست]
isolationism پیروی از سیاست انزوا
diplomatize سیاست مداری کردن
discount rate policy سیاست نرخ تنزیل
discretionary fiscal policy سیاست مالی اختیاری
easy money policy سیاست گشایش پول
expansionary fiscal policy سیاست مالی انبساطی
expansionary monetary policy سیاست پولی انبساطی
functional finance سیاست مالی اصولی
import substitution policy سیاست جانشینی واردات
institutionalism سیاست خیریه واخلاقی
intransigeance سخت گیری در سیاست
decision making policy سیاست تصمیم گیری
credit squeeze سیاست انقباض اعتبار
restrictive monetary policy سیاست پولی انقباضی
conservatism سیاست محافظه کاری
restrictive fiscal policy سیاست مالی انقباضی
polities طرز اداره سیاست
polity طرز اداره سیاست
active fiscal policy سیاست مالی فعال
agricultural support policy سیاست حمایت از کشاورزی
austere fiscal policy سیاست مالی مضیق
contractionary fiscal policy سیاست مالی انقباضی
contractionary monetary policy سیاست پولی انقباضی
labour policy سیاست استخدام کارکنان
income policy سیاست مربوط به درامدها
policy instrument ابزار اجرای سیاست
launch into politics داخل سیاست شدن
nonintervention سیاست عدم مداخله
plateform اعلامیه سیاست دولت
outward looking policy سیاست برون نگر
ostrich policy سیاست خود فریبی
nonintervention سیاست کناره گیری
policy of d. سیاست واگذاری اوضاع
orientalism عقاید یا سیاست شرقی
open door policy سیاست درهای باز
mercantilist طرفدار سیاست موازنه اقتصادی
politics علم سیاست امور سیاسی
die hard پرمقاومت سیاست مدارمحافظه کار
carpetbag سیاست بازی ودغلکاری کردن
begger my neighbour policy سیاست فقیر کردن کشورهمسایه
power politics سیاست جبر زور طلبی
centrist wing طرفدار جناح میانه رو [سیاست]
intransigency سخت گیری در سیاست ناسازگاری
intransigence سخت گیری در سیاست ناسازگاری
policy dilemma تناقض سیاست ها مشکل سیاستی
mercantilism سیاست موازنه بازرگانی کشور
To enter the arena of bloody politics. وارد صحنه سیاست شدن
He takes ( heels) much interest in politics. به سیاست خیلی علاقه دارد
He is through ( done ) with politics . سیاست را بوسیده وکنار گذاشته
land policy سیاست اقتصادی مربوط به زمین
clericalism سیاست واصول واعمال روحانیون
brinkmanship سیاست رفتن تا مرز جنگ
radical اصل سیاست مدار افراطی
radicals اصل سیاست مدار افراطی
passive fiscal policy سیاست مالی غیر فعال
closed-door meeting مجلس جدا از مردم عمومی [سیاست]
agricultural price policy سیاست تعیین قیمت محصولات کشاورزی
to have a closed meeting نشست محرمانه داشتن [بخصوص سیاست]
far-right extremist scene صحنه جناح راست [افراطی] [سیاست]
radicalism گرایش به سیاست افراطی تندروی و افراط
individualism اصول ازادی فردی در سیاست واقتصاد
wire pulling گربه رقصانی تحریک سیاست بازی
Pied Piper تحریک کننده توده مردم [سیاست]
rabble-rouser تحریک کننده توده مردم [سیاست]
geopolitics درمشی سیاسی و سیاست خارجی کشور
isolationist طرفدارعدم مداخله در سیاست کشورهای دیگر
to break off diplomatic relations روابط دیپلماتیکی را قطع کردن [سیاست]
[extreme] right-wing scene صحنه جناح راست [افراطی] [سیاست]
opposition parliamentary group گروه مخالف در مجلس پارلمانی [سیاست]
austerity package بسته صرفه جویی [اقتصاد] [سیاست]
mugwump سیاست و حزب بازی دوری میکند
fusionist هواخواه اصول پیوستگی وسازش در سیاست
To do something expediently. از روی سیاست کاری را انجام دادن
Politics someone hell. سیاست پدر ومادرندارد ( نمی شناسد )
glasnost سیاست بحث آزاد مطالب و مسائل
militarist ارتش گرای هواخواه توسعه یا سیاست نظامی
militarists ارتش گرای هواخواه توسعه یا سیاست نظامی
politicised سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicises سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
dumping سیاست تبعیض قیمت در تجارت بین الملل
mc carthyism سیاست دست راستی افراطی و مخالفت بالیبرالیزم
politicising سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
politicizes سیاست بافی کردن جنبه سیاسی دادن به
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com